این یک پرتقال خونی است.
صدای ماندهی درون جعبه گریه میکند، قهقهه میزند، میخندد
و تو هیچچیزِ این دنیای شرابخورده را نمیفهمی.
روی مبل دراز میکشی
درخت کریسمس جامانده از یک فیلمِ هالیوودی را روی خودت پهن میکنی
و گاهی از آرزوی رسیدن
به سیگارهایت
دست نمیکشی.
با باور این تردید پشت میکنی
به خوابهای کودکیِ چاقوخوردهات.
من عصبانیام
و این کلمه میتواند یک چشمه
از یک زندگی سرخابی باشد.
این یک سیب خونی است.
به گشتن جیبهای مردم در اتوبوس و مترو
عادت داری
و وقتی چشم باز میکنی
میبینی درون این جعبه نور میآید
و این سرازیری قلب تپندهای نیست
ای طنین خردسالی
و فریاد جوانی.
من پولی بابت خرید این زندگی نمیدهم
و باطل میکنم
تمام ارزهای تازه کشفشدهام را
در ایل این قاجار.
هدایا را کنار بزن
و با اولین پرواز به نگرانی برگرد
آقای زیبای انقلاب.
اصلاً شما مثل یک گربهی کثیف
در طوفان ماندهاید؟
یا مثل گوشت یک آهوی نورسیده
خوشمزه بودهاید
برای زنی که در خانهاش
جای گوشت صدا میزند.
در جامعه
خلسهی مادرانه و غرور پدرانه را
زیر پا
له.
زینب فرجی