آخرین‌ها

سینا صداقت‌کیش

پیک آخر را سر می‌کشد. چند صباح دیگر خورشید از پشت کوه‌ها قد می‌کشد، گرچه که برای او فرقی ندارد. در آخرین یادداشت‌ها نوشته بود که: «دیگر میان شب و روز چه تفاوتی‌ست؟… رخت دل من مدت‌هاست که سیاه است.»

این را نوشته بود اما خود به‌خوبی می‌دانست که بارها در طول این زندگانی همین رخت‌ سیاه و چرک‌مُردشده‌ی دل را داخل تشت ریخته و سپیدش کرده، با‌این‌حال دیگر نه انگار رمقی برای این کار داشت و نه دلیلی، سیگار آخر را روشن می‌کند و با دود آن بازی می‌کند… سیگار آخر… عجب تظاهر احمقانه‌ای… امشب که می‌داند زیاده‌روی کرده است انگار همه‌ی سیگارها برایش سیگار آخرند، هر سیگار را به نیت سیگار آخر دود می‌کند و سیگار بعدی را از صف پاکت بیرون می‌کشد. با این اوصاف حتماً سیگار آخر همان آخرین نخ سیگار است که بعد از آن دیگر چیزی برای دود کردن نیست. این را در زندگی هم فهمیده بود. آخرین روز عمر همان روزی‌ست که دیگر عمری برای سوزاندن نیست، اما با این سیاه‌دلی چه باید می‌کرد؟… انگار که از روی عادت و لجاجت با خود روزها را یک‌به‌یک می‌سوزاند تا آن روز آخر. اوایل فکر می‌کرد آن روز آخر حتماً ویژه است اما وقتی آخرین سیگار داخل پاکت را هم کشید، فهمید که آخرین‌ها هم چیز ویژه‌ای نیستند، تلوخوران خود را تکان می‌دهد، در یادداشتی دیگر نوشته بود: «نمی‌دانم تلو خوردنم از بابت الکل است یا این سیاه‌دلی که مثل سگ، دو پاچه‌ام را چسبیده؟…» می‌فهمد و می‌داند که انتظار کشیدن بیهوده، خود نوعی رنج بی‌حاصل است که طفل ناامیدی را پس می‌اندازد، همین هم بود و این طفل در وجود او قامت کشیده بود و هدیه‌اش به آن ذهن، به آن مسکن دنج و آرام و امن این چنین سیاه‌دلی و تیره‌روزی بود. خورشید جان می‌کند تا آفتاب را به آن خانه، به آن چشمان، به دل او برساند، مرد بی‌توجه به تقلای خورشید خود را به سمت بستر می‌کشاند بلکه بخوابد، بلکه فردا آخرینی باشد، آخرین پیک؟… آخرین سیگار؟… شاید هم آخرین روز؟… گرچه که آخرین‌ها هم چیز ویژه‌ای نیستند.

 

📚سایه‌ها، خانه‌ی ادبیات معاصر

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *