شعری از جعفر حبیبی: مرد باید که گریه را نکند!

مرد باید که گریه را نکند! [گردشِ ابرها درون دلم] مرد باید جسورتر باشد! [گیجِشِ چشمِ مست‌ِ منفعلم] مرد یک واژه نه! فرا واژه‌ست ریزشِ پشم و خشمِ بعدِ «چه‌کار» مشت بر شیشه می‌زند که بگو↓ مرررد! [تشدید روی «ر» بگذار!] رویشِ چشم، زیرِ بادمجان! لرزشِ باد، از هجومِ درخت! مالشِ جای زخم با لذت! […]

شعری از ندا یاسمی: ای تشنگیّ بعد چای سرخ

ای تشنگیّ بعد چای سرخ الکل‌ترین! مستی بریز از من من ذرّه‌ام در چشم ذره‌بین دل می‌چکد تا ریزریز از من [می‌نوشمت گیلاس در گیلاس] هم‌ ظرف من، هم‌ امتدادم باش در من حلول تازه‌ای هربار ای دورتر از آرزوهایم می‌خواهمت انگارِ در انکار [ای عین و شین و قاف در احساس] تا پرده‌ای بی‌پردگی […]

«بریدگی»، گزیده‌ای از شعرهای سیلویا پلات، برگردان به فارسی: رُزا جمالی

سیلویا پلات (۱۹۶۳-۱۹۳۲) سیلویا پلات در آمریکا متولد شد. از پدری که تبار آلمان نازی داشت. او پدرش را در کودکی از دست داد و این حادثه تأثیر فراوانی در روحیه‌اش گذاشت، چرا که در ذهن او تصاویرِ هولوکاست را به تصویر مرگ پدر آمیخت. برای تحصیل به انگلستان رفت و با تد هیوز ازدواج […]

شعری از مهدی اکبری مهدیار: بذارین چشم‌هام قرمز شه

بذارین چشم‌هام قرمز شه، بذارین زار‌زار گریه کنم من درختم که فصلِ پاییزو مثل ابرِ بهار گریه کنم دوست دارم شبیه بچگیام بشکنم کوزه‌های مادرمو خیره‌ شم به دهانِ خشکش و بعد با چکِ آبدار گریه کنم! مثل آدم یه گوشه کز کنم و از غمِ سیبِ زهرمار شده توی چشمِ دریده‌ی شیطان، سنگ‌‌ شم […]

شعری از مهیا غلامی: عشق هم درد لاعلاجی بود

عشق هم درد لاعلاجی بود ارتباطی عمیق با غم داشت طعنه‌هایی کشنده می‌گفتند زخم‌هایم فقط نمک کم داشت من خودم را که خوب می‌دانم اعتمادم به کشتنم داده او که روزی من عاشقش بودم سنگرم را به دشمنم داده آنچه از عشق توی گوشم خواند عقده‌هایش از عشق سابق بود من گره خورده‌ام به ناکامی […]

شعری از ندا یاسمی: کهیر باور و دلشوره‌ی نمردن من

کهیر باور و دلشوره‌ی نمردن من نگاه تازه و معنای فلسفیدن بود کسی به بودن من طعنه می‌زند هرشب گناه اول من با چرا چریدن بود به زندگی نرسیدم… کنایه‌ی تلخی است درون کوچه‌ی بن‌بست بی‌کسی ماندن به چشم‌های خیالت همیشه زل زدن و برای سایه‌ی شوم خودت رجز خواندن به جبرها، جبروت در اختیارات […]
بیشتر

ترانه‌ای از فرهاد زارع‌کوهی: اون روزا که غیرت ما مشتامون بود

اون روزا که غیرت ما مشتامون بود ما تفنگچی‌ها رو دست کم گرفتیم آخرش که غیرت ما هم تفنگ شد ما تفنگامونو روو به هم گرفتیم! این چه بازی عجیبیه رفیقا؟ خودمونو می‌کشیم تا زنده باشیم بازیمون می‌دن که هی باهم بجنگیم شرط اصلی اینه که بازنده باشیم! ◼ جنگل ما یه درندشت بزرگه دنبال […]

ترانه‌ای از مهرداد شهابی: پسر توی عکس (ترجمه‌ای از ترانه‌ی boy in the picture)

«پسر توی عکس» چه ارزشی داره دار و ندارت وقتی که راحت روحتو فروختی؟ سکه رو سکه هم که هی بذاری سوراخن این کیسه‌هایی که دوختی این جای خالی که تو زندگیته با هر چیزی نمی‌تونی پُر کنی نفهمیدی هر چی یه عمری گفتم حتی دلت نخواست تظاهر کنی از این غریبه‌ای که توی آینه […]

ترانه‌ای از داریوش جلینی: چند وقته پُرم از دلتنگی

چند وقته پُرم از دلتنگی دست‌هام سمتِ دوراهی بازه آسمونی که نفهمیده منو شده با دردِ من هم‌اندازه روسیام پیشِ نگاهِ آدما زخم‌هام مثلِ دو چشمم بازن اونایی که روحمو دزدیدن فردا رو بازم بهم می‌بازن با یه احساسِ غلط می‌خندم وقتی دنیا منو داغون کرده سیبِ حوّا رو نشونم بده تا بگم آدم به […]

ترانه‌ای از محمد ملک‌شاهی: بارون میاد و شهر خوابیده

بارون میاد و شهر خوابیده سیگار روشن می‌کنم تنها بارون میاد و کوچه‌ها انگار دارن می‌رن تا آخر دنیا بارون میاد و شهر کِز کرده کنج اتاقم مث ترسوها بارون میاد و کوچه‌های شهر پر می‌شن از خون پرستوها این زیرسیگاری پر از درده که دود می‌شه می‌ره اون دورا تو مبل این خونه فرو […]

ترانه‌ای از شاهین قدرتی: آهای گل زمستون!

آهای گل زمستون! عروس شهر سوخته پنجره وا مونده و عطر تو رو فروخته از ارتفاع عکسات باز یاد تو می‌افتم توو یه سقوط می‌میرم نگی بهت نگفتم! [دیوونه‌ت بودم و از دوریت بدترم شدم راهی به تو ندارم و همه‌ش می‌رم توی خودم عصر یخ‌بندونی که رفتی، یخ‌ترم شده خاطره‌های خوبمون همه‌ش دردسرم شده]* […]

ترانه‌ای از عباس اصغرپور: تو آرزوی یه شهری

برای لمس تن تو من این مسیرو دویدم تو آرزوی یه شهری اگه منم نرسیدم اگه منم نرسیدم بغل کن این غمو محکم بگو کجای جهانی؟ میون این همه آدم میون این همه آدم تو گم شدی و خیالی تو سرزمینِ معما تو لحظه‌های محالی برای پنجره‌ی شهر هوای تازه تو بودی برای پنجره‌ی من […]
بیشتر

«دیوانه»، داستانی از سعید فلاحی

طی دوران چهل ساله‌ی عمرم هیچکس را مثل آقای «فتاح» خوشبین و صاف و ساده ندیده بودم. مردی پاک و مهربان که همه او را «دیوانه» صدا می‌زدند. زمانی که دانشجوی پزشکی دانشگاه بوعلی همدان بودم، با آقای «فتاح» همسایه‌ی دیوار‌به‌دیوار بودم. گه‌گاهی با آقا و خانم «فتاح» به مناسبت‌های مختلف رفت‌و‌آمد داشتم. خانواده‌ای بی‌غل‌و‌غش […]

«رقاصه‌ی خیابان قصر شیرین»، داستانی از حسن برزگر

آن روز‌ها پاییز سال ۱۳۶۷ بود و من تازه از جنوب و جبهه‌های جنگ بازگشته بودم. پس از چند سال عکاسی و گزارش‌نویسی برای روزنامه‌های داخلی و خارجی در اثر انفجار یک خمپاره و اصابت چند ترکش به کتف چپم احتیاج به استراحت داشتم. علاوه بر زخم آن ترکش‌ها، برکات جنگ از جمله موج انفجار […]

«ویرجین»، داستانی از حبیب پیریاری

انگشت دکتر، پلک‌های مرد مسن را پایین کشید. «چند دقیقه‌س سرم بهش وصله؟». دختری که جلوی تخت ایستاده بود با مِنّ و من گفت: «نمی‌دونم. ده دقیقه.» دکتر به عقربه‌ی فشارسنج نگاه کرد: «خب پدرجان، فشارت هنوز پایینه. ناراحتی کلیه یا معده که نداری؟» دختر جلوتر آمد: «چرا آقای دکتر. زخم معده داره». دکتر وصله‌ی […]

«بازگشت»، داستانی از لیلا بالازاده

هر جمعه‌ ظهر از خانه می‌زد بیرون و مستقیم می‌رفت مصلی؛ عکسی از خودش بین جماعتِ نشسته روی دو زانو می‌گرفت و برمی‌گشت خانه. از وقتی که از زندان آزاد شده بود، تنها برنامه‌ی بیرون خانه‌اش همین بود، مگر این که گاهی زنگ می‌زدند برود گزارش بدهد که دست از پا خطا نمی‌کند. کسی به […]

«پاداش شاعر»، داستانی از محمدامین پورحسینقلی

در کتاب جامع‌الشعراء داستانی درباره‌ی یک شاعر ایرانی قرن ششم خواندم که برایم بسیار عجیب بود. قصدم از مطالعه‌ی این کتاب، بررسی تطبیقی تأثیر شعر یکی از شاعران عرب قرن سوم به نام ابن معتز عباسی بر اشعار شاعران پارسی‌گوی قرون میانه‌ی هجری بود. جامع‌الشعراء مجموعه‌ای از داستان‌ها و زندگینامه‌های شاعران پارسی‌گو است که نویسنده‌ی […]

«شفا»، داستانی از فاطمه سلیم‌پور

صدای گریه‌ی بچه امانش را بریده. صبرش تمام می‌شود. سینی را روی میز کوچکی که کنارش قرار دارد می‌گذارد و خم می‌شود تا بچه را بردارد‌. دست‌هایش می‌لرزد. دانه‌های درشت عرق روی پیشانی‌اش می‌نشینند. با گوشه‌ی چادر، عرق را از سر و رویش پاک می‌کند و آخرسر، بچه را در آغوش می‌گیرد. سعی می‌کند شانسش […]
بیشتر