میهن برای من دختری جوان است حالا، شعری از شیرکو بیکس

شمشاڵی عاشقێ ئەیوت: ئەی نیشتمانی بێ‌گوێچکەم! تۆ ئەتەوێ هەر چۆنێک بێ و هەرچییەک بیت خۆشم بوێی؟! بەفر بی یان قوڕ و لیتە و هەتاو بی یان تەم و مژ و تەپوتۆز و یاخود فەزایەکی بێگەرد هەر وەکوو یەک تەماشات کەم؟! هەر چۆنێ بی، خۆشم بوێی؟! ببی بە ئەسپی قاچاخچی و باری تلیاک و هێروین بێنی […]

شعری از هانی نژادمقدم: سرم به حال خودم گرم و روزها سرد است

سرم به حال خودم گرم و روزها سرد است دوباره قصه‌ی تلخی که خواندنش درد است کجای حادثه بودم که خنده را کشتند؟ به هر درخت و حصاری پرنده را کشتند کجا؟ چگونه؟ چرا؟ هرچه بود یادم رفت به این زمین و زمان حس اعتمادم رفت میان باور و تردید مانده‌ام در بند همیشه خیره […]

یادداشتی بر دفتر شعر «فریاد زیر آوار» اثر «حسین نمازی نخجوانی»، مهدی محمدتقی

کتاب نخست هر شاعر، نخستین بازی رسمی یک فوتبالیست کم‌تجربه را می‌مانَد در لیگ دسته‌‌سه کشورش؛ و نقدی که بر آن نوشته می‌شود می‌بایست نقدی باشد به فراخور همان جایگاه و موقعیت. نقدی که از سویی بر ارزش‌ها، برجستگی‌ها و زیبایی‌های بالقوه و بالفعل اثر ذره‌بین می‌گذارد و قوت‌های آن را به صاحب اثر باز […]

شعری از عرفان دلیری: ترنس_سکشو_کار

با لهجه‌ای کوتاه که سرد نشسته باشد بر لبی در بستری که کم نخورده باشد شانه روی دکلته‌ای لاغر اریب هم نمی‌رود دیگر که چشمی درشت باز کرده باشد! و با سمت همین حالا که دارد تا‌به‌تا می‌رود از مستی دیگر آنقدر مادگی کنم تا روی این پیشانی بلند قوز لختی چنان سفید کرده باشم […]

شعری از میلاد حاتم‌وند: خطوطِ جبریِ دنیام نامنظم بود

خطوطِ جبریِ دنیام نامنظم بود مثال هندسی‌اش: گیج‌بودنِ جسمم میان نقطه و پرگار و خط و آدم‌ها میان سوختنم روی شمع در اسمم!! «میلاد!» خطوط جبری دنیام نامنظم بود مثال هندسی‌اش: گیج بودن روحم میان خالیِ هر استوانه‌ی موهوم که از شکنجه‌ی آن‌ها هنوز مجروحم خطوط جبری دنیام نامنظم بود مثال هندسی‌اش: بی‌نهایتی هستن! که […]

شعری از حمیدرضا امیرخانی: رؤیای سبز کوچکی در ذهن ما مانده

رؤیای سبز کوچکی در ذهن ما مانده بعد از صد و پنجاه و شش ماهِ زمستانی* بعد از سقوط شهر در چاه فراموشی بعد از گلوله! بعدِ زندان! بعدِ ویرانی! بین من و شهر و تو و آن تک‌درخت سبز قول و قراری بوده که در ذهن رؤیا هست از بیشمارانِ گرفتار فراموشی تنها من […]
بیشتر

ترانه‌ای از عباس اصغرپور

ما که تسلیم زندگی بودیم شایدم دردمون مداوا داشت واسه‌ی کی شعار می دادیم؟ شعرمون حکم بمب خنثی داشت هر کی‌ام که مبارزه می‌کرد خنجرش توی کتف «ما» جا داشت ما که از اولش پشیمونیم ما که تا آخرش پشیمونیم ما که بعد از پرش پشیمونیم ما که توو خونه‌مون یه مهمونیم با چه رویی […]

ترانه‌ای از آرش چاکری: يه‌جورى خسته‌ام انگار

يه‌جورى خسته‌ام انگار ديگه هيچ‌چى مهم نيستش يه حرفه پشت احساسم يه حال خيلى باارزش دارم می‌فهمم اين روزا منِ تنها، رُخ عشقو چه‌جورى گير بودم من توو اين‌روزا، بدونِ تو! توو شطرنج نگاه تو توو اين قلعه، نمی‌مونم بيا كيشم كن و اين‌بار منم كه مات می‌مونم يه سرباز سپيدم من توو خط همه […]

ترانه‌ای از پویا کولیوندزاده: تو یه نور توو جاده‌ی شب، یه توهّم محالی

تو یه نور توو جاده‌ی شب، یه توهّم محالی مثل آزادیِ محضی که میشه بهش ببالی چیزی که در آن واحد خنده‌دار و گریه‌داره تو حساب ویژه‌ی ما رو «یه درصد» احتمالی! این یه انتظار بی‌جا، مثل تخم از خروسه مثل پیدا کردن مو از توو ماستای زغالی شوقمون واسه رسیدن، ترسِ از ادامه‌ی راه […]

ترانه‌ای از فرهاد زارع‌کوهی: اون روزا که غیرت ما مشتامون بود

اون روزا که غیرت ما مشتامون بود ما تفنگچی‌ها رو دست کم گرفتیم آخرش که غیرت ما هم تفنگ شد ما تفنگامونو روو به هم گرفتیم! این چه بازی عجیبیه رفیقا؟ خودمونو می‌کشیم تا زنده باشیم بازیمون می‌دن که هی باهم بجنگیم شرط اصلی اینه که بازنده باشیم! ◼ جنگل ما یه درندشت بزرگه دنبال […]

ترانه‌ای از مهرداد شهابی: پسر توی عکس (ترجمه‌ای از ترانه‌ی boy in the picture)

«پسر توی عکس» چه ارزشی داره دار و ندارت وقتی که راحت روحتو فروختی؟ سکه رو سکه هم که هی بذاری سوراخن این کیسه‌هایی که دوختی این جای خالی که تو زندگیته با هر چیزی نمی‌تونی پُر کنی نفهمیدی هر چی یه عمری گفتم حتی دلت نخواست تظاهر کنی از این غریبه‌ای که توی آینه […]

ترانه‌ای از داریوش جلینی: چند وقته پُرم از دلتنگی

چند وقته پُرم از دلتنگی دست‌هام سمتِ دوراهی بازه آسمونی که نفهمیده منو شده با دردِ من هم‌اندازه روسیام پیشِ نگاهِ آدما زخم‌هام مثلِ دو چشمم بازن اونایی که روحمو دزدیدن فردا رو بازم بهم می‌بازن با یه احساسِ غلط می‌خندم وقتی دنیا منو داغون کرده سیبِ حوّا رو نشونم بده تا بگم آدم به […]
بیشتر

«معلم»، داستانی از سینا صداقت‌کیش

چهارشنبه ظهر بود. شیشه‌ی پنجره‌ی کلاس از سرما و رطوبت کدر شده بود. از پشت شیشه‌ی کدرشده، نگاهم را دوخته بودم به حیاط مدرسه و انتهای آن که به خیابان گل آلود ختم می‌شد. درب مدرسه مثل اکثر اوقات باز بود و از کلاس و پشت میز من می‌شد خیابان را به نظاره گرفت. امین […]

«گرمازده»، داستانی از آرشام نصراللهی

بالاخره به آخر خط رسیدیم. مأموران پلیس در لباس‌های رنگارنگ کمتر از صد متری ما را بسته‌اند. الان‌هاست که فرمانده‌ی پا‌به‌سن‌گذاشته‌شان بلندگویی را به دست بگیرد و همه‌ی آنچه را که سال‌ها در فیلم‌های دهه‌ی هفتاد و هشتاد می‌دیدیم، دوباره تکرار کند. هرچه هست، تحمل کردن این‌چیزها در حد و اندازه‌ی فروتن و ابوالفضل پورعرب […]

«اشک خون»، داستانی از ابوبکر محمدی

به بالا نگاه می‌کنم و آسمان نیست، فقط شاخه‌های چنار هستند که در برگ‌برگ آن بوی زندگی را می‌توان شنید و بازتاب نور خورشید بر چشمان سبز سبز پینه‌‌دوز که بر ساقه‌ی این درخت لم داده، خیره‌کننده است. پیرمرد نحیف و کوچک‌جثه، به نظر قامتش اندکی خمیده، اما کلاه سفید که بر سر دارد، بیشتر […]

«نیمکت هایدگر»، داستانی از سجاد نیرومند

برای آخرین بار به نیمکت و رودخانه نگاه کردم و دور شدم. بعد از آن روز تصمیم گرفتم دیگر روی نیمکت هایدگر ننشینم. ◾️ وقتی فهمیدم، عادتم شد بعد از پایان کار روی نیمکت پارکی که در مسیر برگشتنم به خانه بود، بنشینم. این نیمکت در جنوبی‌ترین قسمت پارک و در یک شیب ملایم قرار […]

«سقف»، داستانی از اعظم اسعدی

باید قبل از طلوع خورشید شروع کنیم به برداشت گل زعفران. از سه صبح بیدار شده‌ام، دو لقمه نان با ماست چکیده‌ی تازه درست کرده‌ام و لابه‌لایش گردو گذاشته‌ام؛ یکی برای خودم و یکی برای ارباب. ارباب خودش دنبالمان می‌آید. قبل از اینکه آفتاب در بیاید، باید کار را شروع کنیم. صدای بوق ماشینش را […]

«آخرین چریک»، داستانی از بابک ابراهیم‌پور

آخ…! ضجه از گلویش پرت شد و تن سرخش افتاد بر خاک. یک لحظه میان خون و رگبار، دست از ماشه برداشتم و میان خانه‌ای گِلی که هجوم فشنگ از درودیوارش می‌بارید، سینه‌خیز خزیدم بالای سرش. گلوله‌ی کلاشینکف شانه‌اش را سوراخ کرده بود. گفتم: «رفیق، وایسا الان زخمتو می بندم!» – «نه، برو شلیک کن! […]
بیشتر