شعری از حمیدرضا امیری: از لای مژّه‌ات همه را تف کن

از لای مژّه‌ات همه را تف کن این حجمِ از خیال خطرناک است از زنده‌ای که در بغلت مرده تا مرده‌ای که توی سرت خاک است جای مرا میان تنت وا کن! بگذار جزئی از بدنت باشم بگذار دود غرق کند ما را بگذار محو پک زدنت باشم بگذار لکه‌دار کند دستم! گوشه، کنار دشت […]

شعری از داریوش جلینی: ترس از هوای گم شده‌ی خنده

ترس از هوای گم شده‌ی خنده از آن نگاهِ خم شده در چشمم آغازِ انهدامِ جهان با تو با اشک‌های خسته‌شده از غم سَرخورده از مقامِ اهورایی دنبالِ آفتی که مرا قاپید با عینکی که از پسِ آن تنها می‌شد نگاهِ بی‌ثمری را دید سردرگم و شکسته و پُرآسیب دنبالِ راه‌های فراموشی شب را به […]

شعری از حمیدرضا امیرخانی: اردیبهشت بود و به آبان رسیده بود

اردیبهشت بود و به آبان رسیده بود از ابتدا به نقطه‌ی پایان رسیده بود! خشکیده بوده است نهالی که کاشتیم دنیای باغچه به زمستان رسیده بود! یک مرد، کشته شد تهِ کوچه! کسی نگفت ⬇️ ای کاش لااقل به خیابان رسیده بود؟ وقت نهار شد جسدت روی میز بود دستان ما که شسته شد از […]

شعری از علی سالاروند: ترسو‌تر از آن بودم که دوست داشتنت را فریاد بزنم

ترسو‌تر از آن بودم که دوست داشتنت را فریاد بزنم فریاد که زده می‌شد، جنگ‌ها آغاز شده‌اند وَ جراحت، سینه‌ی گلوله‌ها را می‌درید وَ «دوستت دارم» است که سینه‌ی زمین را می‌بُرد و نوید بود که فریاد می‌زد: جنگ‌ها آغاز شده‌اند مردها می‌روند تا درون التهاب بعدِ عشق‌بازی میانِ رگ‌هاشان جراحت‌هاشان سینه‌ی زمین را سیراب […]

شعری از مریم سلطانی: قوزِ بالای قوز، زن شدنم

قوزِ بالای قوز، زن شدنم به جراحت رسیده این خفقان شده‌ام شکلِ بغضِ روی گسل مثلِ آتشفشانِ در فوران دورِ من با فریب می‌گردند هی نفس می‌زنند کرکس‌ها موذیانه چه پای می‌کوبند این رفیقانِ پست، ناکس‌ها بی‌کسی‌های مفرطم را در گریه‌هایم همیشه حل کردم سال‌ها می‌شود اسارت را گوشه‌ی خلوتم بغل کردم نقشِ معشوقه بودنِ […]

شعری از سحر گودرزوند: یهودای قصه

تنها در داوری خداوند و کامیابی چشمان سرخ مردگان وقتی صدای تو در تابوت جمعه‌های نیامده‌ی هجرت بود پدر با من بمان در این خواب در مدار و محور جهان عدالتی که سپیده‌دمان در خون و نان و شراب سَر بریده شد که یهودا بر قصه‌های ننگین فرود آمد تو می‌خواندی در لحظات رخوت‌آلود در […]
بیشتر

ترانه‌ای از فرهاد زارع‌کوهی: اون روزا که غیرت ما مشتامون بود

اون روزا که غیرت ما مشتامون بود ما تفنگچی‌ها رو دست کم گرفتیم آخرش که غیرت ما هم تفنگ شد ما تفنگامونو روو به هم گرفتیم! این چه بازی عجیبیه رفیقا؟ خودمونو می‌کشیم تا زنده باشیم بازیمون می‌دن که هی باهم بجنگیم شرط اصلی اینه که بازنده باشیم! ◼ جنگل ما یه درندشت بزرگه دنبال […]

ترانه‌ای از مهرداد شهابی: پسر توی عکس (ترجمه‌ای از ترانه‌ی boy in the picture)

«پسر توی عکس» چه ارزشی داره دار و ندارت وقتی که راحت روحتو فروختی؟ سکه رو سکه هم که هی بذاری سوراخن این کیسه‌هایی که دوختی این جای خالی که تو زندگیته با هر چیزی نمی‌تونی پُر کنی نفهمیدی هر چی یه عمری گفتم حتی دلت نخواست تظاهر کنی از این غریبه‌ای که توی آینه […]

ترانه‌ای از داریوش جلینی: چند وقته پُرم از دلتنگی

چند وقته پُرم از دلتنگی دست‌هام سمتِ دوراهی بازه آسمونی که نفهمیده منو شده با دردِ من هم‌اندازه روسیام پیشِ نگاهِ آدما زخم‌هام مثلِ دو چشمم بازن اونایی که روحمو دزدیدن فردا رو بازم بهم می‌بازن با یه احساسِ غلط می‌خندم وقتی دنیا منو داغون کرده سیبِ حوّا رو نشونم بده تا بگم آدم به […]

ترانه‌ای از محمد ملک‌شاهی: بارون میاد و شهر خوابیده

بارون میاد و شهر خوابیده سیگار روشن می‌کنم تنها بارون میاد و کوچه‌ها انگار دارن می‌رن تا آخر دنیا بارون میاد و شهر کِز کرده کنج اتاقم مث ترسوها بارون میاد و کوچه‌های شهر پر می‌شن از خون پرستوها این زیرسیگاری پر از درده که دود می‌شه می‌ره اون دورا تو مبل این خونه فرو […]

ترانه‌ای از شاهین قدرتی: آهای گل زمستون!

آهای گل زمستون! عروس شهر سوخته پنجره وا مونده و عطر تو رو فروخته از ارتفاع عکسات باز یاد تو می‌افتم توو یه سقوط می‌میرم نگی بهت نگفتم! [دیوونه‌ت بودم و از دوریت بدترم شدم راهی به تو ندارم و همه‌ش می‌رم توی خودم عصر یخ‌بندونی که رفتی، یخ‌ترم شده خاطره‌های خوبمون همه‌ش دردسرم شده]* […]

ترانه‌ای از عباس اصغرپور: تو آرزوی یه شهری

برای لمس تن تو من این مسیرو دویدم تو آرزوی یه شهری اگه منم نرسیدم اگه منم نرسیدم بغل کن این غمو محکم بگو کجای جهانی؟ میون این همه آدم میون این همه آدم تو گم شدی و خیالی تو سرزمینِ معما تو لحظه‌های محالی برای پنجره‌ی شهر هوای تازه تو بودی برای پنجره‌ی من […]
بیشتر

«محمد پنج‌انگشتی»، داستانی از بنیامین عباسی

محمد پنج‌انگشتی باز هم مثل همیشه رفته بود کف‌زنی. همیشه ساعت شش صبح پا می‌شد، داروهایش را می‌خورد و اسپری تنفسی‌اش را برمی‌داشت و بعد از یک صبحانه‌ی جانانه -البته به قول خودش وگرنه همه می‌دانیم که یک تخم‌مرغ آب‌پز با دو لیوان شیر پرچرب کاله که صبحانه‌ی جانانه نمی‌شود- راه می‌افتاد. همه‌ی محله می‌دانستند […]

«ماهی‌های معترض»، داستانی از امیرمحمد عسگری

هشت و ده دقیقه‌ی صبح بود که صیاد، بر قایقش ایستاد. درست جایی که از ساحل، جز هاله‌ای خاکستری متمایل به زرد، پیدا نبود. آخرین نگاهش را به دریای آرام انداخت و با تور تاشده بر ساعدش، به دور خود چرخید. ذکری زیر لب گفت و تورش را بر دریا پاشید. دایره‌ای به قطر ده […]

«دیوانه»، داستانی از سعید فلاحی

طی دوران چهل ساله‌ی عمرم هیچکس را مثل آقای «فتاح» خوشبین و صاف و ساده ندیده بودم. مردی پاک و مهربان که همه او را «دیوانه» صدا می‌زدند. زمانی که دانشجوی پزشکی دانشگاه بوعلی همدان بودم، با آقای «فتاح» همسایه‌ی دیوار‌به‌دیوار بودم. گه‌گاهی با آقا و خانم «فتاح» به مناسبت‌های مختلف رفت‌و‌آمد داشتم. خانواده‌ای بی‌غل‌و‌غش […]

«رقاصه‌ی خیابان قصر شیرین»، داستانی از حسن برزگر

آن روز‌ها پاییز سال ۱۳۶۷ بود و من تازه از جنوب و جبهه‌های جنگ بازگشته بودم. پس از چند سال عکاسی و گزارش‌نویسی برای روزنامه‌های داخلی و خارجی در اثر انفجار یک خمپاره و اصابت چند ترکش به کتف چپم احتیاج به استراحت داشتم. علاوه بر زخم آن ترکش‌ها، برکات جنگ از جمله موج انفجار […]

«ویرجین»، داستانی از حبیب پیریاری

انگشت دکتر، پلک‌های مرد مسن را پایین کشید. «چند دقیقه‌س سرم بهش وصله؟». دختری که جلوی تخت ایستاده بود با مِنّ و من گفت: «نمی‌دونم. ده دقیقه.» دکتر به عقربه‌ی فشارسنج نگاه کرد: «خب پدرجان، فشارت هنوز پایینه. ناراحتی کلیه یا معده که نداری؟» دختر جلوتر آمد: «چرا آقای دکتر. زخم معده داره». دکتر وصله‌ی […]

«بازگشت»، داستانی از لیلا بالازاده

هر جمعه‌ ظهر از خانه می‌زد بیرون و مستقیم می‌رفت مصلی؛ عکسی از خودش بین جماعتِ نشسته روی دو زانو می‌گرفت و برمی‌گشت خانه. از وقتی که از زندان آزاد شده بود، تنها برنامه‌ی بیرون خانه‌اش همین بود، مگر این که گاهی زنگ می‌زدند برود گزارش بدهد که دست از پا خطا نمی‌کند. کسی به […]
بیشتر