خونبازی
بابک ابراهیمپور
داشتم جسد را چال میکردم که آن پنج نفر را دیدم!
آخرین کُپههای خاک را روی جسد میریختم که صدایم زدند. نزدیک غروب بود و جنگل داشت آخرین ذرات نور خورشید را میبلعید. رو برگرداندم و آن پنج نفر را دیدم. نشناختمشان. با سرعت بیشتری خاک ریختم. نزدیکتر آمدند. نگاهشان کردم. حسابی پاتیل بودند. تلو میخوردند و تقریباً فریاد میزدند: «آقای «ژ» شمایید؟ درست میبینیم؟ آقای «ژ» خودتی؟!»
هرچه بیشتر فکر میکردم که این حرامزادهها چه کسانی هستند که در این گیر و دار بیخم را گرفتهاند، چیزی به ذهنم نرسید. سریع نگاهی به قبر انداختم. آخرهای کارش بود و تقریباً همسطح زمین شده بود. با مستی بیش از حدشان اگر پاپیچم نمیشدند، احتمالاً نمیفهمیدند که چه خبر است. عرقم را با آستین پاک کردم. دیگر تقریباً به چندمتریام رسیده بودند. گفتم: «شما رو میشناسم؟»
درحالیکه لحن صدایشان ناخودآگاه به دلیل تأثیر بیش از حد نوشیدنی مسخره و تهوعآور شده بود، گفتند: «استاد چهجوری ما رو نمیشناسی؟ آنقدر زود پیر شدی؟ دقیقاً هشت سال پیش، دبیرستان دانش، کلاس دوازدهِ انسانی. یادته؟» گه به این شانس. یادم آمد، شاگردانم بودند؛ درست در آخرین سالی که در آموزش و پرورش برای دولت حمالی کردم و پیش از آنکه پرتم کنند بیرون. رفتم روی قبر ایستادم و بیل را پشتِسرم انداختم. دوباره عرقم را پاک کردم و گفتم: «اِ… شمایید! تو این تاریکی نشناختمتون. شرمنده!»
یکیشان گفت: «چه تصادفی استاد! بعد از اینهمه سال، اینجا… البته… میبخشید ما رو… یه مقدار زیادی میزونیم!» لبخندی تصنعی زدم و گفتم: «جوونیه دیگه…»
کاش زودتر شرشان را میکندند، اما زود مشخص شد که اشتباه میکردم و زهی خیال باطل! چسبیدند به من و بنا کردند به بازگویی خاطرات چرند دوران مدرسه. سراغ مدیر و ناظم و معلمهای دیگر را از من میگرفتند؛ افرادی که از آنها متنفر بودم و سالها خبری ازشان نداشتم. عرق از سر و رویم میبارید و با حالی آشفته فقط به جسد زیر پایم فکر میکردم. دلقکبازیشان تمامی نداشت. یکی از آنها دقیقاً آمد کنار من، روی قبر ایستاد. گفت: «اِ، خاک اینجا چقدر نرمه! استاد با بیل داشتی چیکار میکردی؟ گنج پیدا کردی؟ نکنه داشتی قبر میکندی؟» و بقیهشان قاهقاه زدند زیر خنده. تا آمدم بهانهای جور کنم، یکی از آنها که بطری در دستش داشت و برای همه میریخت، گفت: «ای بابا، مزهها رو تموم کردین که! حالا چهجوری این کوفتو بدیم پایین؟!»
تابهحال شده تحت فشار شدید و استرس مزمن، مغزتان آنقدر فعال شود که در یک ثانیه، فقط در یک ثانیه، هزار جور فکر و خیال و حسابوکتاب و معادله به ذهنتان بیاید و در همان یک ثانیه تمامشان را بررسی کنید و به نتیجه برسید؟ برای من چنین چیزی رخ داد. چقدر مغز انسان پیچیده، عجیب و قدرتمند است! درست پس از اینکه آن یک نفر گفت مزه تمام شده، فکری به ذهنم رسید. آنها مرا در وضعیت غریبی دیده بودند. غروب، در دل جنگل، ایستاده بر یک کپه خاک نرم و بیلی که افتاده بود روی زمین؛ با لباسی خاکخورده و کثیف. حالا گرم بودند، اما قطعاً فردا وقتی به خودشان میآمدند و هشیار میشدند، به وقایع امشب فکر میکردند و حتماً به وضعیت من مشکوک میشدند و به احتمال بسیار زیاد با پلیس تماس میگرفتند. شاید هم نه. شاید هم اصلاً با این حجم از ناهشیاریشان چیزی از امشب یادشان نمیماند و یا اگر میماند هم شاید حوصلهی دردسر را نداشتند و با پلیس هم تماس نمیگرفتند. اما نمیشود آدم، زندگی و هستی و نیستیاش را بر احتمالات بنا کند. این شد که تصمیم گرفتم آنها را بکشم. تمام این افکار درست در همان لحظه به ذهنم رسید و یک ثانیه بعد گفتم: «مزه ندارین؟ فکر کنم من تو ساکم یه چیزایی دارم.»
– «مرسی آقمعلم. چی داری حالا؟»
– «صبر کنین. الان میام.»
به سمت ساکم رفتم و پنهانی آنها را نگاه کردم. حالا روی خاک نرم قبر ایستاده بودند و با پایشان مقداری از خاک را کنار میزدند و در پی ارضای کنجکاوی مریضگونهی خود بودند. خوشبختانه آنقدر مدهوش بودند که بیش از این جلو نرفتند. ساکم را باز کردم. یک شیشه خیارشور بیرون کشیدم. دست بردم توی جیبم و در تاریکی، سه قرص برنج انداختم توی ظرف. با دست، حسابی محتویات درون ظرف را هم زدم تا قرص حل شد. برگشتم به سمتشان و ظرف را گذاشتم جلو: «ببخشید. فقط همینو داشتم.»
– «دمت گرم آقای «ژ». راستی از دوران دبیرستان یه سؤال تو ذهنم مونده، منتها هیچوقت روم نشد بپرسم. الان میپرسم. چرا فامیلی شما مثل آدمیزاد نیست؟ چرا «ژ»؟!»
و کر و کر خندید. پشتِسرش همه زدند زیر خنده و گفتند: «سؤال مام هس!»
هرکدام، لیوانها را بالا رفتند و بعد دست بردند به ظرف خیارشور و با هر دست که از ظرف بیرون میکشیدند، دو سه خیارشور بر دهان میگذاشتند. مثل گاو میخوردند. مجبور بودم تا سم اثر کند، به چرندیات آنها گوش دهم. از دبیر دینی میگفتند که دستش میانداختند. سراغ دبیر ورزش را میگرفتند که یک روز، چندنفری ریختند سرش و کتکش زدند و از من میگفتند که بهترین معلم آنها بودم. تعارف میکردند. زر میزدند. گفتند: «راستی هنوزم درس میدی؟»
– «نه دیگه.»
– «چرا؟»
– «خودمو بازنشسته کردم.»
– «سنی نداری که آقمعلم.»
– «طعم خیارشور خوبه؟»
بطری تمام شده بود. حسابی پاتیل بودند. لیوانها را پرت کرده بودند روی زمین و خیارشورها را خالیخالی میخوردند. یکی گفت: «هی… بد نیست. فکر کنم یهکم موندهس یا یهذره طعم کپک میده ولی نه اونقدرا…»
– «شرمنده. فقط همین همرام بود.»
– «همینم از سر ما زیاده دکتر! دمت گرم.»
سم خیلی زود اثر کرد، تقریباً بیست دقیقه بعد. احتمالاً در ترکیب با الکل، مسمومیت را زودتر نشان داده بود. اولین نفر گفت: «نمیدونم چرا خوب نمیتونم نفس بکشم.»
– «منم بدنم بیحس شده. نمیتونم درست تکون بخورم.»
– «جوری حالت تهوع دارم که انگار قراره دل و رودهمو بالا بیارم!»
– «من بهطرز وحشتناکی سرگیجه دارم!»
– «من پاهام بیحس شده.»
همگی روی زمین ولو شدند و جان دادنشان را شروع کردند. قطعاً یکی دو ساعتی طول میکشید تا بمیرند. متأسفانه زجرکش میشدند. بلافاصله چند قدم فاصله گرفتم و پس از مدتها به همکاری قدیمی زنگ زدم. خداخدا میکردم گوشی را بردارد. برداشت. گفتم: «سلام. شرایط اضطراریه. بهت نیاز دارم… یه آدرس بهت میدم… همین الان حرکت کن… همین الان!… پشت تلفن نمیتونم بگم. راه بیفت… خودت میبینی.»
تلفن را قطع کردم. بیل را برداشتم و درست در کنار جسدی که دفن کرده بودم، شروع کردم به کندن قبر. نالهی آنها بلند شده بود و هر کسی از دردی زجر میکشید. نحوهی عملکرد قرص برنج را خوانده بودم. بعد از بلعیدنش، تکتک سلولهای بدن شروع میکنند به تجزیه شدن! سلولها دیگر نمیتوانند نفس بکشند و از کار میافتند. مرگ دردناکی خواهند داشت. ابتدا خستگی، ضعف، تنگی نفس، تهوع و بعد کما، ایست قلبی و مرگ! بیچارهها. دلم برای شاگردهای سابقم میسوخت. کنار من داشتند جان میدادند و من جلوی چشمشان قبرشان را میکندم. زمانی که چاله کندن را شروع کردم، تازه دوزاریشان افتاد: «چی به خورد ما دادی حروملقمه؟ کار تو بود؟»
بیتوجه به حرف آنها کارم را ادامه میدادم. باید حدأقل سه قبر دیگر میکندم و قطعاً ساعتها طول میکشید. دیگر هوا کاملاً تاریک شده بود و به لطف ماه شب چهارده، اندک نوری جلویم را روشن میکرد. حالشان بدتر میشد و به مرز کما و بیهوشی رسیده بودند. ناسزاهای نامفهومی از دهانشان خارج میشد. چند نفرشان سعی کردند سینهخیز به سمتم بیایند اما تلاششان بینتیجه بود. قرص برنج داشت هلاکشان میکرد و توان تکان خوردن نداشتند. آخرین چیزی که از یکی از آنها شنیدم، این بود: «فقط بگو چرا؟» و بعد صداها خاموش شد. احتمالاً بیهوش شده یا به کما رفته و یا حتی ایست قلبی کرده بودند و کارشان تمام بود. یک ساعتی گذشت تا همکار قدیمیام رسید. نگاهی به دوروبرم انداخت و گفت: «هولوکاسته؟ کشتارجمعی راه انداختی مرد حسابی؟»
– «داشتم یکی رو دفن میکردم که این پنج نفر رسیدن. نمیتونستم ریسک کنم. مرسی که اومدی. باید کمکم کنی تا صبح حدأقل سه تا قبر بکنیم. تنهایی نمیتونستم.»
همکارم دستبهکار شد. در حین بیل زدن خوش و بش میکردیم، میخندیدم و یادی از قدیمها میکردیم. از دوران اوجمان میگفتیم. از برنامههای محشری که با هم اجرا کرده بودیم، از خونهای گرمی که ریخته بودیم. تجدید خاطرات خوبی شد.
زمان بهسرعت گذشت و چند ساعت به صبح مانده بود که بالأخره موفق شدیم سه قبر عمیق حفر کنیم. رفتم نبض تکتکشان را چک کردم. نمیزد. مرده بودند و بدنشان به همین زودی یخ شده بود. با همکارم آنها را کشیدیم به دم قبرها، چهار نفر را در دو قبر عمیق جا دادیم و نفر پنجم را در قبر سوم گذاشتیم. شروع کردیم به خاک ریختن روی اجساد. هنگام خاک ریختن، ناگهان یکی از آنها نالهای زد، چشمهایش را باز کرد و با گیجی، درحالیکه خاک بخشی از تنش را پوشانده بود، با التماس و ناامیدی خیره ماند به ما. من و همکارم برای یک لحظه دست از کار کشیدیم و به چشمهای ملتمس قربانی نگاه کردیم. با چشمهایش زار میزد که این کار را با او نکنیم. همکارم گفت: «زل زده بهمون! من نمیتونم اینجوری کار کنم!»
نگاهش کردم. بعد بیل را برداشتم، کپهی بزرگی از خاک برداشتم و ریختم روی صورت جسد نیمهجان. چشمهای زندهاش رفت زیر خاک. به همکارم گفتم: «حالا ادامه بده!»
مدتی طول کشید تا قبرها را پر کنیم. بعد دوتایی رفتیم روی قبرها ایستادیم. سیگاری آتش زدیم و خستگی در کردیم. همکارم گفت: «خیلی وقت بود از این غلطا نکرده بودم. دمت گرم که بهم زنگ زدی! واقعاً به این آدرنالین نیاز داشتم!» پُک آخرم را به سیگار زدم و گفتم: «امیدوارم منو ببخشی!» و بلافاصله کاردی را از پشتم بیرون کشیدم و فرو کردم به قلبش! چشمانش از حدقه بیرون زد. با دستهایش محکم شانههایم را گرفت. جوری گرفت که انگار میخواست با تمام جان باقیماندهاش شانههایم را خرد کند. خونش پاشید روی لباسم. همچنان که داشت جان میداد، بهش گفتم: «شرمنده. من این روزا خیلی پارانویید شدم. چند سالی میشه که ندیدمت. نمیتونم ریسک کنم و همینجوری بذارم بری.»
دهانش را باز کرد که چیزی بگوید اما نتوانست. افتاد و مُرد. قبری که یک جنازه درونش بود را دوباره باز کردم. خاکها را کنار زدم، جسد همکارم را انداختم روی قربانی پیشین و بعد دوباره خاک ریختم. رسماً پدرم درآمد. تمام تنم به زقزق و درد افتاده بود. از نوک سر تا نوک انگشتان پایم تیر میکشید، اما بالأخره کار را تمام کردم. دمدمهای صبح بود و خورشید داشت نورش را به درون سیاهی جنگل میپاشید. وسایلم را برداشتم و راه افتادم به سمت جادهخاکی کنار جنگل که ماشینم را پارک کرده بودم. پاهایم جان راه رفتن نداشت. سعی میکردم جنازهام را زودتر به ماشین برسانم و از آن قتلگاه، از آن اردوگاه مرگ دور شوم. در راه، مدام اضطراب و تشویش بر من چیره میشد. جنازهی اول با حسابوکتاب دقیق سربهنیست و معدوم شده بود. فکر همهجایش را کرده بودم تا کسی ردم را نزند. اما قتلهای بعدی غیرقابل پیشبینی بود. اگر ننه بابای آن پنج نفر جستجو را شروع میکردند و پلیس وارد ماجرا میشد چه؟ ردشان را پرسانپرسان تا جنگل میزدند. یا آن همکار سابق. منِ لعنتی چه اشتباهی کرده بودم. کافی بود خانوادهاش بدهند رد تماسهایش را کنترل کنند. آخرین شمارهای که با او تماس گرفت، من بودم. میرسیدند به من. احتمالاً بهزودی کارم تمام میشد و گیر میافتادم. به نیسانوانتم رسیدم. بیل و ساک را انداختم پشت ماشین و سوار شدم. بهسرعت گاز دادم تا از منطقه دور شوم. باید مدتی، نمیدانم، شاید برای چند ماه یا چند سال خودم را گم و گور میکردم و میرفتم در جایی پنهان میشدم. گند زده بودم. محکم پدال گاز را فشار دادم. از جادهخاکی زده بودم بیرون و در جادهی آسفالتی که به شهر میرسید، گاز میدادم. آنقدر در فکر و خیال بودم که متوجه ماشین روبهرویی نشدم که با سرعت به سمتم میآمد. از لاین مقابل، ماشینی به من رسید. نزدیک بود شاخبهشاخ بشوم که در آخرین لحظه، در آخرین ثانیه، فرمان را چرخاندم و هر دو جان سالم به در بردیم اما آینهاش را خرد کردم. هر دو زدیم روی ترمز و صدای جیغ لاستیکهایمان سکوت جنگل را شکست. اگر فرار میکردم، میافتاد دنبالم و شمارهی پلاکم را برمیداشت و شر درست میشد. پس پیاده شدم و خواستم با زبان چرب و نرم راضیاش کنم تا به خیر بگذرد. از ماشین پیاده شدم. جلو رفتم. رانندهی آن ماشین، زنی بود که داشت گریهی بچهی خردسالش را آرام میکرد. همین که از ماشین پیاده شد، هر دو خشکمان زد. ابتدا باورم نشد و بعد فکر کردم دارم در بیداری، رؤیا میبینم. او هم همین واکنش را داشت. خشکش زد. با تعجب در جادهی خلوت جنگلی زل زده بودیم به هم و چیزی نمیگفتیم. مریم بود. زنی تقریباً چهل ساله با چشمهای سبز و موهای قهوهای روشن، که در سالهای جوانیام با او عشقی عمیق را تجربه کرده بودم؛ بسیار عمیق. همان سالها پس از کلی عشق و عاشقی و نقشههایی که برای آینده کشیده بودیم، ناگهان رهایم کرد و بی هیچ توضیحی غیبش زد. گم شد. محو شد. مرا با پرسشهای بیشماری در مغزم رها کرد و رفت. مرا شکست. مرا از اوج، از آسمان رها کرد و من با صورت به زمین خوردم و متلاشی شدم. پس از اینهمه سال، با دیدنش، تمام آن چیزها به خاطرم آمد. او همان بود و قیافهاش نسبت به بیست سال پیش تکان نخورده بود. همان چشمها، همان موها، حتی چاقتر یا لاغرتر هم نشده بود. تنها فرقش چند چین و چروک روی پیشانی و زیر چشمهایش بود و صورتش که انگار دیگر معصومیت دختری بیست ساله را نداشت. همان شبی که رهایم کرد و رفت، یکجورهایی زد به سرم و دیوانه شدم. از همان روز بود که سلامت روانم کمکم از بین رفت و پاشیده شدم. بعدها فهمیدم که قضیهی مرد دیگری در میان بود. نگاهم را انداختم درون ماشین و صورت دختر خردسالش را دیدم. عین مادرش بود. همان چشمها، همان معصومیت جوانی در قالبی دیگر دوباره متولد شده بودند.
سکوت میانمان طولانی شد و هیچکدام چیزی نگفتیم. خیلی دوست داشتم بدانم که درون مغز او چه میگذرد. عجیب بود که پس از بیست سال او را دیده بودم؛ آنهم اینجا. خیلی عجیب بود. نمیدانستم چه بگویم؛ آنهم پس از اینهمه سال و در این موقعیت غریب. فقط دیدم نگاه ماتمزدهی مریم از چشمهایم سُر خورد، رفت پایین و روی پیراهنم افتاد. پیراهنم را نگاه کردم. تازه متوجه شدم که پر از خاک و خون است! خون همکارم روی لباسم خشک شده بود. نگاهش افتاد به عقب ماشینم و بیل و وسایل خاکیام را دید. پس از بیست سال دوری و جنون، تنها چیزی که توانستم از دهانم خارج کنم همین بود: «بابت آینه متأسفم. خسارتشو میدم.» و به دنبال پول، دست به جیب بردم. گفت: «نه، لازم نیست.» همین! و سوار ماشینش شد و گازش را گرفت و رفت. آنقدر همانجا ایستادم و به رفتنش نگاه کردم که در پیچ جاده گم شد. سوار ماشینم شدم. روشنش کردم. ذهنم توانایی هضم این حجم از اتفاقات عجیب پشتِهم را نداشت. بعد از بیست سال، آنهم در اینجا و در این وضعیت همدیگر را دیده بودیم. آنهم با سر و وضع خراب و لباسهای خونین و خاکخورده. دوباره به پیراهنم نگاه کردم. سرخی خون، کل لباسم را احاطه کرده بود. به آنچه که نباید فکر کنم، فکر کردم. چیزهای وحشتناکی به ذهنم رسید و خواستم از مغزم دورش کنم، اما نشد. هرچه سعی میکردم که افکار ترسناک و جنونآمیز را از سرم بیرون کنم، دوباره با قدرت بیشتری به مغزم هجوم میبرد. بله… متأسفانه مریم مرا با لباسی خونین و خاکآلود و در وضعیتی عجیب دیده بود. یک شاهد بالقوه! جاده را دور زدم و افتادم دنبال ماشین مریم…
همان روز بعدازظهر نیروهای پلیس و آتشنشانی، در دل جنگل لاشهی اتومبیلی را از ته دره بیرون کشیدند. جنازهی زن و فرزند را در حالی پیدا کردند که شاخههای تیز و تنومند درخت، سینه و شکمشان را پاره کرده بود.