عاشقانه

 

من در بیهودگیم رستگارم

واژه‌ای با طعم گس

ماسیده بر زبان خدا!

فقدانم در بین ارقام

سبک چون رهسپاری با آب

اما بر قاب‌های خانوادگی سنگین است!

 

تو از توانت سرمستی

تندیسی از جنس افتخار

ایستاده بر ستون شهروندی!

حضورت در خیابان

تجلی باشکوه شورش

اما در خانه نماد سلطه بر شریان است!

 

ما نشئه و خوشحالیم

پشت پرده‌ی عصمت تو

به انجام گناه معتادیم!

در بزم زندگی روزمره

هم‌نوایی موزون ضجه و نعره

ارمغان خنیاگری خون‌آلودمان است!

 

روزمان جاری می‌شود

از گرگرفتگی گونه‌هایم

پس از بوسه‌های کف دستت

تا سرشار و سرمست

از صدها سرچشمه‌ی زخم

به سدّ شب برسد

که همان تسلیم احساس

در برابر فشار انگشتان است!

راستی، معنای رهایی در دستان تو است؟!

 

ثانیه‌هایم به شهادت می‌رسند

زیر فشار زانوهایت

در گیر و دار کشیدن روحم

از شکستگی دنده‌هایم

تا بازماندن آخرین ثانیه

که در آن عفونتی بالا بیاورم

از خاطرات خشم پدرم

و این همان تقدیر مطلوب مادرم است!

 

من شرم آسمان بودم

سگ سیاه پاسوخته

سرگردان میان بازوهای شهر

تا در ترک‌های آینه‌‌ای خود را یافتم

و با لمس‌ آن آموختم

که یگانه نشانه‌ی بودن درد است!

 

تو متبلور از اجبار بودی

آینه‌ای ترک‌خورده

از نقطه‌‌ی فرو خوردن بغض!

با نفْس گرم از امواج غیظ

بر جدار ذهنت حکاکی می‌کردی

«مقهور قهرمانی، میراث پدرانمان است!»

 

ما به‌هم پیوستیم

نطفه‌ای شوم با آتیه‌ی تباه

منعقدشده در دل تاریکی!

چون پیچش مار به دور شمشیر

درهم پیچیدیم و پی بردیم

که تا چه اندازه زبان عشق تیز است!

 

شبی که در پناه انقلاب بودم

نامی از خود نیافتم

حتی بر شبنامه‌های مچاله‌شده

و چسبیده به گلوگاه‌ شهر

پس به سویت بازگشتم

تا جهان بی‌ من بچرخد

در فضای پس از کوباندن سرم به بستر

و تنهایی به زیستنم بنگرم

که زیبا و به رنگ کبود است!

 

زیر دندانت مزه می‌دهند

زخم‌های همیشه بازم؟!

می‌خواهم مسیری را طی کنم

که با وضویت از خونم

و سجده‌ کردنت به جسم بی‌جانم

به نقطه‌ی کمال می‌رسد

و این مسیر، مسیر سعادت است!

 

آری

دوستت دارم!

دوستت دارم با تمام ناتوانی

«دوستت دارم» و زور ابزار عشق است!

 

دوستت دارم!

 

#شعر از دنیز درویشی

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *