میان تظاهرکردن و واقعیت: کاوشی اگزیستانسیالیستی در رمان «شب مادر» کورت ونه‌گات
میان تظاهرکردن و واقعیت: کاوشی اگزیستانسیالیستی در رمان «شب مادر» کورت ونه‌گات
میان تظاهرکردن و واقعیت: کاوشی اگزیستانسیالیستی در رمان «شب مادر» کورت ونه‌گات

کامرون آنتونیوتی
دانشگاه اسلیپری راک

ترجمه به فارسی: عاطفه اسدی

رمان شب مادر کورت ونه‌گات، منتشرشده در سال ۱۹۶۱، به پیچیدگی‌های هستی انسان می‌پردازد و مسائلی اگزیستانسیالیستی مثل هویت، مسئولیت و پیامدهای انتخاب‌هایمان را مورد بررسی قرار می‌دهد. نام ونه‌گات معمولاً در بحث‌های مرتبط با سنت اگزیستانسیالیسم مطرح نمی‌شود، اما شب مادر با بعضی از مهم‌ترین مضامین این فلسفه سروکار دارد. در سال‌های اخیر، رمان‌های ونه‌گات از منظر فلسفی نیز بررسی شده‌اند. پژوهشگرانی مانند رابرت تالی جونیور، مضامین فلسفی آثار او را با تمرکز بر عناصری ادبی مانند ساختار و پیرنگ بررسی کرده‌اند.

این مقاله به بررسی مضامین اگزیستانسیالیستی شب مادر و نسبت آن‌ها با گزاره‌ی مشهور ونه‌گات می‌پردازد: «ما همان چیزی هستیم که به آن تظاهر می‌کنیم، پس باید مراقب باشیم که به چه چیزی تظاهر می‌کنیم.»

ونه‌گات استدلال می‌کند که ما برای فرار از سنگینی انتخاب‌هایمان دست به تظاهرکردن می‌زنیم، در‌حالی‌که همین انتخاب‌ها هویت ما را شکل می‌دهند. بنابراین باید مراقب باشیم؛ وگرنه سرانجام با پوچی و بی‌معنایی روبه‌رو خواهیم شد. وجه اگزیستانسیالیستی اندیشه‌ی ونه‌گات را می‌توان در تأکید او بر این نکته دید که ما با پناه‌بردن به سوءنیت یا خودفریبی، هم نقش بازی می‌کنیم و هم برای تصمیم‌هایمان توجیه عقلانی می‌تراشیم.

این مقاله با استفاده از نوشته‌های فیلسوفانی مثل ژان‌پل سارتر، مضامین اگزیستانسیالیستی رمان و ادعای ونه‌گات مبنی بر یکی‌بودن ما با آنچه را که تظاهر می‌کنیم، در چارچوب نظری آن‌ها بررسی می‌کند. این نوشته‌ها همچنین امکان بررسی هشدار پنهان در نیمه‌ی دوم گزاره‌ی ونه‌گات را ایجاد می‌کنند؛ سپس با رجوع به آرای آلبر کامو تلاش می‌کنم منطق نهفته در این گزاره را روشن کنم.

رمان سرگذشت هاوارد کمبل جونیور، نمایشنامه‌نویس سابق، جاسوس آمریکا و جنایتکار جنگی نازی، را در دوران تبعیدش دنبال می‌کند. ونه‌گات داستان را با روایتی غیرخطی و از دید کمبل نوشته است؛ مردی که در زندانی اسرائیلی در انتظار محاکمه نشسته و به مرور گذشته‌اش مشغول است تا ببیند چگونه به آنجا رسیده است. یادداشت ویراستار از همان ابتدا به خواننده هشدار می‌دهد که کمبل راوی قابل‌اعتمادی نیست. کمبل، اگرچه در آمریکا متولد شده، بخش عمده‌ی کودکی و زندگی خود را در آلمان گذرانده است. او نمایشنامه‌هایی عاشقانه با حال‌وهوای قرون وسطایی می‌نویسد که در میان اعضای حزب نازی آلمان محبوبیت فراوانی پیدا می‌کنند. همین مسئله باعث می‌شود فرانک ویرتانن، مأمور آمریکایی، به سراغش برود و او را متقاعد کند که در دوران جنگ جهانی دوم برای ایالات متحده از نازی‌ها جاسوسی کند. کمبل این مأموریت را می‌پذیرد و با قرار دادن مخفیانه‌ی نشانه‌هایی در برنامه‌های رادیویی تبلیغاتی نازی‌ها، پیام‌های رمزگذاری‌شده‌ای برای متفقین می‌فرستد؛ اگرچه معنای این پیام‌ها برای خود او هم ناشناخته می‌ماند. پس از آنکه نیروهای اسرائیلی کمبل را دستگیر می‌کنند، دولت آمریکا به او می‌گوید فقط می‌تواند مانع اعدامش شود و از هیچ جهت دیگری قادر به کمک به او نیست. کمبل در سراسر رمان در شبکه‌ی پیچیده‌ای از فریب و خیانت گرفتار است و با کسانی ارتباط برقرار می‌کند که خود را چیزی جز آنچه هستند، نشان می‌دهند. او ناچار است با پیامدهای انتخاب‌های خود روبه‌رو شود و واقعیت گذشته‌ی نازی‌اش را بپذیرد. رمان این پرسش را مطرح می‌کند که در برابر پیامدهای انتخاب‌هایمان، نیت ما واقعاً چقدر اهمیت دارد. برای بررسی گزاره‌ی ونه‌گات، ابتدا باید بفهمیم چگونه و چرا تظاهر می‌کنیم.

اگزیستانسیالیسم عنوانی کلی و تا اندازه‌ای سیال برای فلسفه‌ای است که کشورهای گوناگون، متفکران متعدد و دوره‌های تاریخی متفاوتی را در بر می‌گیرد. بااین‌حال، یک اصل مشترک تمام اگزیستانسیالیست‌ها را به هم پیوند می‌دهد: «وجود مقدم بر ماهیت است». ژان‌پل سارتر، فیلسوف فرانسوی، توضیح می‌دهد: «انسان پیش از هر چیز وجود دارد، با خود مواجه می‌شود، در جهان سر برمی‌آورد و سپس خود را تعریف می‌کند». یکی از پیامدهای تقدم وجود بر ماهیت این است که زندگی و انتخاب‌های ما در ذات خود فاقد معنایی هستند که از قبل وجود داشته باشد. پیامد دیگر آن است که ما از اراده‌ی آزاد و قدرت انتخاب برخورداریم. هیچ مانع ازپیش‌تعیین‌شده‌ای حد و مرز آنچه را که می‌توانیم انجام دهیم، مشخص نمی‌کند. به خاطر وجود همین آزادی، مسئولیت انتخاب‌های ما و پیامدهایشان بر دوش خود ماست. سنگینی گرفتن تصمیم درست، انسان را گرفتار اضظرابی دائمی می‌کند. سارتر معتقد است ما برای برداشتن این بار از دوش خود، دست به تظاهرکردن می‌زنیم. تظاهرکردن باعث می‌شود ما بتوانیم مسئولیت انتخاب‌هایمان را انکار کنیم. از این طریق می‌توانیم بدون احساس گناه از پیامدهای انتخاب‌ها، دنبال چیزهایی برویم که دوستشان داریم. شب مادر با تمرکز بر جاسوسان، میل اجتناب‌ناپذیر ما به نقش‌بازی‌کردن را بررسی می‌کند.

فرانک ویرتانن، مأمور آمریکایی‌ای که کمبل را به خدمت می‌گیرد، هنگام توضیح اینکه چرا آدم‌ها تا این اندازه مجذوب نقش فریب‌کارانه‌ی جاسوس می‌شوند، به همین علاقه‌ی ما به تظاهرکردن اشاره می‌کند. او می‌گوید: «جاسوسی به هر جاسوس فرصتی می‌دهد تا به شیوه‌ای دیوانه شود که نمی‌تواند در برابرش مقاومت کند». همان‌طور که بسیاری از شخصیت‌های رمان برای تجربه‌ی هیجان و لذت نقش جاسوس را به عهده می‌گیرند، ما نیز نقش‌هایی برای خود می‌سازیم تا از سنگینی طاقت‌فرسای تصمیم‌هایمان فرار کنیم؛ به‌ویژه تصمیم‌هایی که از ترس زیر پا گذاشتن عرف‌ها و قراردادهای اجتماعی جرئت عملی‌کردنشان را نداریم. خود را متقاعد می‌کنیم که نقشی که بازی می‌کنیم، انتخاب‌هایمان را توجیه می‌کند. رمان هنگامی به این مسئله می‌پردازد که هاوارد کمبل اعتراف می‌کند جاسوس‌شدنش نه برای خدمت به هدفی بزرگ‌تر، بلکه به این دلیل بوده است که: «در مقام جاسوس... با نقش‌آفرینی درخشانم در هیئت یک نازی، هم در ظاهر و هم در باطن، همه را فریب می‌دادم». آنچه او را مجذوب می‌کند، امکان فریب‌دادن دیگران است.

کمبل با این نقش‌بازی‌کردن تلاش می‌کند خود را از مسئولیت اعمالش خلاص کند. سپس ادعا می‌کند در درون او خودِ واقعی و پنهانی‌ای وجود دارد که در این تظاهر نقشی نداشته است: «هیچ‌کس آن منِ صادقی را که در اعماق وجودم پنهان کرده بودم نمی‌دید». یکی از ادعاهای رایج در میان کسانی که نقش بازی می‌کنند، این است که در اعماق وجودشان «خودی» نهفته است که هویت حقیقی آنان را شکل می‌دهد. شیوه‌ای که کمبل و دیگران در پیش می‌گیرند، نمونه‌ای از مفهومی اگزیستانسیالیستی است که سارتر آن را mauvaise foi یا «سوءنیت» می‌نامد. سوءنیت زمانی رخ می‌دهد که برای رها شدن موقت ذهنمان از دردی روانی به خود دروغ می‌گوییم و خودمان را مجبور می‌کنیم چیزی را باور کنیم که می‌دانیم حقیقت ندارد. سارتر انسان را موجودی توصیف می‌کند که حقیقت و دروغ را هم‌زمان می‌داند. ما نسبت به حقیقت ناآگاه نیستیم، بلکه عامدانه خود را فریب می‌دهیم. خود را قانع می‌کنیم که انتخاب دیگری نداشته‌ایم. رمان این مفهوم را از خلال دوران زندگی کمبل در آلمان و نقشی که در مقام یک نازی بر عهده می‌گیرد، بررسی می‌کند.

هاوارد کمبل خود انتخاب می‌کند که نقش یک نازی را بازی کند، اما با پذیرفتن و زندگی کردن در قالب این نقش، به انسانی نفرت‌انگیز تبدیل می‌شود. وقتی مأموریتش را می‌پذیرد، هیچ دستور مشخصی درباره‌ی شیوه‌ی انجام آن دریافت نمی‌کند. فقط به او می‌گویند خودش باید راهی پیدا کند تا دیگران را متقاعد کند یک نازی واقعی و شیفته‌ی آلمان است. فرانک ویرتانن به او می‌گوید: «پاسخ نهایی‌ات را زندگی خواهی کرد. اگر تصمیم بگیری پیش بروی، کاملاً تنها خواهی بود». کمبل از این حرف برداشت می‌کند که باید، درست مانند بازیگری که از متداکتینگ استفاده می‌کند، یکسره در نقش پیرو ناسیونال‌سوسیالیسم فرو برود. او در جمع‌بندی دوران جاسوسی‌اش می‌گوید: «مرتکب خیانت بزرگ، جنایت علیه بشریت و جنایت علیه وجدان خودم شدم». فرانک ویرتانن نیز با اشاره به برنامه‌های رادیویی و سال‌های فعالیت کمبل در مقام یک نازی، او را «یکی از خبیث‌ترین حرام‌زاده‌هایی که دنیا به خود دیده است» می‌نامد.

کمبل آن‌قدر در نقشی که بازی می‌کند غرق می‌شود که دیگر چیزی از آن «خودِ واقعی» که ادعا می‌کند پشا این نقش وجود دارد، باقی نمی‌ماند. رابرت تالی جونیور، منتقد ادبی، درباره‌ی گذشته‌ی نازیِ کمبل می‌نویسد: «او نمی‌توانست پاسخی برای شعار esse quam videri، یعنی «بودن، نه به نظر رسیدن»، داشته باشد؛ زیرا دیگر نمی‌شد آنچه بود را از آنچه به نظر می‌رسید، جدا کرد».

کمبل هرگز منکر هولناک و نفرت‌انگیز بودن کارهایش نمی‌شود، اما وقتی می‌گوید برای زنده‌ماندن چاره‌ای جز این نداشته، به همان خودفریبی‌ای پناه می‌برد که سارتر از آن با عنوان «سوءنیت» یاد می‌کند. در بخش دیگری از رمان، فرانک ویرتانن او را به‌خاطر کارهای شرورانه‌اش سرزنش می‌کند و کمبل پاسخ می‌دهد: «برای آن کار هم به من حمله می‌کنی، با اینکه می‌دانی چرا انجامش دادم. مگر جور دیگری هم می‌توانستم زنده بمانم؟» ویرتانن جواب می‌دهد: «این دیگر مشکل خودت بود. خیلی‌ها برای زنده‌ماندن تا این حد پیش نمی‌رفتند».

کمبل منکر آزادی انتخاب خود می‌شود و می‌گوید چاره‌ی دیگری نداشته است. حرف‌های او همان چیزی را نشان می‌دهد که سارتر درباره‌اش توضیح داده است، اینکه انسان تلاش می‌کند بار تقصیر و مسئولیت را از دوش خود بردارد. در زندگی روزمره هم آدم‌ها گاهی با همین توجیه، مسئولیت کارهای وحشتناکشان را قبول نمی‌کنند. شب مادر همین شکل از سوءنیت را به خواننده نمایش می‌دهد.

در نگاه اول شاید به نظر برسد که رمان نیز می‌پذیرد انسان گاهی در موقعیتی قرار می‌گیرد که چاره‌ای جز یک انتخاب ندارد؛ اما ماجرا به این سادگی نیست. کمی بعد، کمبل با نگهبانی اسرائیلی به نام آرپاد کوواچ روبه‌رو می‌شود که در دوران جنگ نقشی مشابه او داشته است. این مواجهه بار دیگر یادآوری می‌کند که از نگاه رمان، انسان حتی در چنین موقعیت‌هایی نیز از امکان انتخاب محروم نیست.

کوواچ مردی یهودی بود که هنگام تسلط نازی‌ها بر مجارستان در آن کشور زندگی می‌کرد. او حاضر نشد به چیزی تبدیل شود که خودش «بریکت» می‌نامید: یهودیانی که هیچ اقدامی برای مقابله با سرکوبگرانشان نکردند و سرانجام کشته شدند. کوواچ اسنادی جعلی تهیه کرد تا به نیروهای اس‌اس بپیوندد و سپس با خرابکاری، باعث مرگ چهارده افسر اس‌اس شد. حضور آرپاد کوواچ در داستان، کمبل را با این واقعیت روبه‌رو می‌کند که اگر نقش یک نازی را تا این حد تمام‌وکمال بازی نمی‌کرد، خودش نیز می‌توانست کسی شبیه کوواچ باشد. کوواچ تمام مسئولیت اعمال خود را می‌پذیرد. نه از شیوه‌ی رفتارش احساس پشیمانی و گناه دارد و نه شریک اندوه دائمی کمبل می‌شود. کمبل او را «فشفشه‌ای رومی در هیئت انسان؛ پرسروصدا و سرخوش» توصیف می‌کند. کوواچ تسلیم موقعیتی که در آن گرفتار شده بود نشد و، مثل یک قهرمان پوچ، به شجاعت و استواری اخلاقی خودش تکیه کرد تا راهش را خود انتخاب کند. کوواچ خودش تصمیم گرفت چه چیزی را درست و چه چیزی را نادرست بداند و تا آخر به این باور وفادار ماند. برخلاف کمبل، او برای فرار از مسئولیت انتخاب‌هایش به سوءنیت و خودفریبی پناه نبرد. به همین خاطر توانست با خودش صادق بماند و زندگی‌اش را بر اساس انتخاب‌های خودش پیش ببرد؛ چیزی که کمبل هرگز به آن دست پیدا نکرد.

حضور کوواچ بر این نکته تأکید می‌کند که انسان اسیر موقعیتی نیست که در آن قرار گرفته و همیشه امکان انتخاب دارد. اینکه خود را گرفتار نقشی ازپیش‌تعیین‌شده بدانیم، شکلی از سوءنیت است. ما نمی‌توانیم آزادی خود را انکار کنیم تا از دلهره‌ی انتخاب و مسئولیت پیامدهای آن فرار کنیم.

درک پیوند میان وانمودکردن و سوءنیت، برای فهمیدن استدلال شب مادر ضروری است: آن‌قدر نقشی را بازی می‌کنیم تا سرانجام به همان کسی تبدیل می‌شویم که وانمود می‌کردیم هستیم. رمان نشان می‌دهد وقتی نقش خود را بهانه‌ای برای توجیه تصمیم‌هایمان قرار می‌دهیم، در واقع تلاش می‌کنیم مسئولیت آن تصمیم‌ها را از خود بگیریم؛ و این همان سوءنیتی است که سارتر از آن صحبت می‌کند.

حالا که دیدیم چرا وانمود می‌کنیم و چگونه به سوءنیت پناه می‌بریم، باید به ادعای دیگر رمان بپردازیم: اینکه سرانجام به همان کسی تبدیل می‌شویم که وانمود می‌کنیم هستیم. انتخاب‌های ما نه‌فقط تصویری را که دیگران از ما دارند شکل می‌دهند، بلکه تعیین می‌کنند چه کسی هستیم. سارتر همین معنا را در جمله‌ای مشهور خلاصه می‌کند: «انسان چیزی نیست جز آنچه از خود می‌سازد».

این اندیشه‌ی سارتر در سراسر رمان به چشم می‌خورد: چیزی که هستیم حاصل انتخاب‌های ماست، نه آرزوها و تصوراتی که درباره‌ی خودمان داریم. ازآنجا که با ماهیتی ازپیش‌تعیین‌شده به دنیا نمی‌آییم، هویت خود را پیوسته با انتخاب‌هایمان می‌سازیم. پشت نقش‌ها و ظاهر ما خودِ حقیقی و ثابتی وجود ندارد که مستقل از این انتخاب‌ها باشد؛ این انتخاب‌های ما هستند که به هویتمان شکل می‌دهند. ما امکان انتخاب و عمل داریم و با همین انتخاب‌ها خودمان را می‌سازیم. در واقع، ما با انتخاب‌هایمان نه‌فقط هویت خود، بلکه تصویری را که از خود داریم نیز می‌سازیم. شب مادر همین اندیشه را به شیوه‌ی دیگری دنبال می‌کند.

تأمل‌ها و انکارهای هاوارد کمبل نشان می‌دهند که اگر آگاهانه خود را در خدمت چیزی قرار دهیم که شر می‌دانیم، همان انتخاب به هویت ما شکل خواهد داد. کمبل در بخش بزرگی از رمان حقیقت را از خود پنهان می‌کند، اما گاهی مجبور می‌شود نقش خود را در نازیسم به رسمیت بشناسد. این لحظه‌ها اغلب در مواجهه با دیگران رخ می‌دهند؛ کسانی که او را وادار می‌کنند با نتیجه‌ی اعمالش روبه‌رو شود. آن‌ها راه انکار و خودفریبی را بر کمبل می‌بندند و او را با واقعیتی روبه‌رو می‌کنند که نمی‌خواهد بپذیرد: دیگر مسئله فقط این نیست که دیگران او را چگونه می‌بینند؛ مسئله این است که خودش به چه کسی تبدیل شده است.

کمبل اولین بار کمی قبل از دستگیری‌اش، در گفت‌وگو با پدرزنش، ناچار است با نتیجه‌ی اعمال خود روبه‌رو شود. ورنر نوت، رئیس پلیس برلین، از کمبل دل خوشی ندارد. وقتی سقوط برلین نزدیک می‌شود، کمبل به او می‌گوید که می‌خواهد فرار کند. در گفت‌وگویی کوتاه، نوت اعتراف می‌کند از همان روزی که کمبل با دخترش ازدواج کرده، از او متنفر بوده است. نوت در آغاز چندان اعتقادی به حزب نازی نداشته، اما این کمبل بوده که باعث شده او به نازیسم باور پیدا کند. او به کمبل می‌گوید دیگر اهمیتی ندارد که جاسوس بوده یا نه، چون «هیچ جاسوسی نمی‌توانست به دشمن به‌اندازه‌ای خدمت کند که تو به ما خدمت کردی». سپس ادامه می‌دهد:

«فهمیدم تقریباً هرچه امروز به آن باور دارم -همان باورهایی که باعث شده‌اند از هیچ‌یک از احساسات و کارهایم در دوران نازی‌ها شرمنده نباشم- نه از هیتلر آمده، نه از گوبلز و نه از هیملر؛ همه را از تو گرفته‌ام. فقط تو بودی که نمی‌گذاشتی باور کنم آلمان دیوانه شده است».

کمبل هرچقدر هم بخواهد باور کند پشت این نقاب، خودِ واقعی دیگری پنهان است، نمی‌تواند تأثیر کارهایش را نادیده بگیرد. سال‌ها تبلیغ و دفاع از نازیسم دیگر صرفاً نقشی نیست که بازی کرده باشد؛ بلکه به بخشی از هویت او تبدیل شده است. کمبل تلاش می‌کند میان آنچه کرده و آنچه واقعاً هست فاصله بگذارد، اما رمان همین تصور را زیر سؤال می‌برد: هویت ما را نه آن خودِ واقعی که در ذهنمان ساخته‌ایم، بلکه انتخاب‌ها و کارهایمان شکل می‌دهند.

به نظر می‌رسد کمبل سرانجام این حقیقت را می‌پذیرد، هرچند همچنان نمی‌تواند از خودفریبی‌ای که سال‌ها برای کنارآمدن با احساس گناه به آن پناه برده، کاملاً رها شود. او در اواخر عمر می‌نویسد که نمی‌داند خاطراتش را به چه کسی تقدیم کند و سرانجام به این پاسخ می‌رسد:

ترجیح می‌دهم آن را به کسی تقدیم کنم که می‌شناسمش؛ کسی که همه می‌دانند مرتکب شر شده، اما خودش به خود می‌گفت: «منی بسیار خوب، منِ واقعی، منی آفریده‌ی بهشت، جایی در اعماق وجودم پنهان است.» پس این کتاب را از نو تقدیم می‌کنم به هاوارد دبلیو. کمبل جونیور؛ مردی که بیش از حد آشکارا در خدمت شر بود و بیش از حد پنهانی در خدمت خیر. جنایت زمانه‌ی او همین بود.

کمبل در نهایت به خودفریبی‌ای پی می‌برد که سال‌ها با آن وجدانش را آرام کرده بود. تالی درباره‌ی این تقدیم‌نامه می‌نویسد که کمبل در اینجا می‌پذیرد آنچه کرده، صرفاً نقش‌بازی‌کردن نبوده است. او می‌پذیرد که بیش از حد در خدمت شر بوده و بسیاری از کارهایش نیز هولناک بوده‌اند. خوبی‌هایی که پنهانی انجام داده، نمی‌توانند آنچه را علنی انجام داده، از بین ببرند. در نهایت، همین اعمال به هویت او شکل داده‌اند. به بیان ساده‌تر، کمبل به همان کسی تبدیل شده که وانمود می‌کرد هست.

حالا می‌دانیم چگونه ممکن است به همان کسی تبدیل شویم که وانمود می‌کنیم هستیم. اما هنوز یک پرسش باقی می‌ماند: چرا رمان هشدار می‌دهد که باید مراقب نقشی باشیم که بازی می‌کنیم؟ شب مادر با سرنوشت کمبل نشان می‌دهد زندگی‌ای که بر وانمودکردن و سوءنیت بنا شده، ممکن است به کجا برسد.

در نیمه‌ی دوم رمان، اتفاق‌هایی پی‌درپی زندگی کمبل را از هم می‌پاشند و همه‌ی آن‌ها، به شکلی، ریشه در همان زندگی دوگانه‌ی او دارند. خلاصه‌ی ماجرا چنین است: کمبل متوجه می‌شود تنها دوستان واقعی‌اش نیز، درست مانند خودش، جاسوس‌اند و مأمور شده‌اند او را به‌خاطر کارهایی که در دوران نازی‌ها کرده، به دست عدالت بسپارند. معشوق تازه‌اش، که خواهر همسر مرده‌ی اوست، خود را به جای خواهرش جا می‌زند و کمبل هم ظاهراً با این فریب مشکلی ندارد؛ غافل از اینکه زن برای رسیدن به اهداف خودش می‌خواهد او را به کام مرگ بفرستد.

اما تنها کسانی که همچنان طرف کمبل را می‌گیرند، همان گروه‌هایی هستند که او ظاهراً علیه‌شان فعالیت می‌کرد: نازی‌ها و برتری‌طلبان سفیدپوست.آن‌ها کمبل را به‌خاطر تبلیغات نفرت‌آمیزی که از رادیو پخش می‌کرد، بیش از حد ستایش می‌کنند. سرانجام با حمله‌ی نیروهای دولتی، کسانی که در این ماجرا درگیرند، یا کشته شده و یا به زندان می‌افتند و کمبل تمام چیزهایی را که هنوز به زندگی‌اش معنا و لذتی می‌داد، از دست می‌دهد. بااین‌حال، به‌دلیل توافقی که از زمان جنگ با دولت آمریکا داشته، بار دیگر آزاد می‌شود و تنها می‌ماند. او بی‌انگیزه است و اعتراف می‌کند که دیگر هیچ دلیلی برای ادامه‌ی راه نمی‌بیند. نه احساس گناه او را از حرکت بازداشته، نه خشم، نه مرگ و نه خدا؛ چیزی در وجودش خاموش شده است:

«آنچه میخکوبم کرده بود، این بود که مطلقاً هیچ دلیلی نداشتم به هیچ سمتی بروم. در تمام آن سال‌های مرده و بیهوده، تنها چیزی که مرا به حرکت وامی‌داشت کنجکاوی بود. حالا همان هم سوسویی زده و خاموش شده بود.»

دیگر حتی کنجکاوی کشف ناشناخته‌ها و رازهای زندگی هم در کمبل باقی نمانده است. این همان نقطه‌ای است که او با پوچی روبه‌رو می‌شود. آلبر کامو، فیلسوف فرانسوی-الجزایری، در جستار افسانه‌ی سیزیف به مفهوم پوچی می‌پردازد. از نظر کامو، پوچی از رویارویی میل انسان به یافتن معنا با جهانی ناشی می‌شود که پاسخی برای این میل ندارد. آنچه بر سر کمبل می‌آید، همان خطری را نشان می‌دهد که رمان از ابتدا درباره‌اش هشدار داده است. او حالا به نقطه‌ای رسیده که کامو آن را لحظه‌ی رویارویی با پوچی می‌داند: «احساس پوچی ممکن است ناگهان، سر هر خیابانی، به صورت آدم سیلی بزند».

از بین رفتن احساس کنجکاوی در کمبل یعنی دیگر نه کشف چیزی تازه برایش لذتی دارد و نه تجربه‌ای تازه می‌تواند انگیزه‌ای برای ادامه‌دادن به او بدهد. با از دست رفتن همین انگیزه، زندگی‌اش نیز معنا و مسیر خود را از دست می‌دهد. تا آن زمان همیشه چیزی بیرون از خودش وجود داشت که به او می‌گفت چه‌کار باید کند، مثل یک نقش، یک مأموریت یا خواست دیگران؛ اما حالا که هیچ‌کدام باقی نمانده‌اند، کمبل در برابر پوچی حتی دلیلی برای برداشتن قدم بعدی ندارد. خودش می‌گوید: «یک نفر دیگر باید دلیلی برای حرکت‌کردنم به من می‌داد». سرانجام یک مأمور پلیس به او دستور می‌دهد راهش را ادامه دهد و کمبل هم اطاعت می‌کند؛ بار دیگر به جای آنکه خودش انتخاب کند، تصمیم را به دیگری می‌سپارد و به همان سوءنیتی بازمی‌گردد که تمام این مدت به آن پناه برده است.

در چند فصل بعد، رمان سراغ راه‌هایی می‌رود که آدم‌ها برای کنارآمدن با پوچی و بی‌معنایی پیدا می‌کنند. یکی از این راه‌ها پناه‌بردن به علم و عقل است؛ راهی که شب مادر آن را مورد پرسش قرار می‌دهد.

کمبل به آپارتمان مخروبه‌اش برمی‌گردد و آنجا با مأمور پلیسی روبه‌رو می‌شود که شیفت شب است. گفت‌وگوی آن دو به این پرسش می‌رسد که «مردم باید چه کار کنند». کمبل می‌گوید باید «از قانون اطاعت کنند»، اما مأمور جواب می‌دهد که مردم چنین کاری نمی‌کنند. خودش هم از رفتار عجیب آدم‌ها سر درنمی‌آورد و نمی‌داند چرا چنین می‌کنند. سرانجام برای خودش توضیحی پیدا می‌کند: شاید همه‌اش زیر سر مواد شیمیایی باشد!»

مأمور از خودش می‌پرسد چرا آدم‌ها در جنگ‌هایی که هیچ سودی برایشان ندارد، یکدیگر را می‌کشند، یا چه می‌شود که مادری عقلش را از دست می‌دهد و فرزندان خودش را می‌کشد. می‌گوید: «غیرطبیعی‌ترین کاری که یک زن می‌تواند بکند، کشتن نوزاد خودش است؛ اما او این کار را کرد». برای مأمور، پاسخ همه‌ی این رفتارهای ظاهراً بی‌معنا را باید در همان «مواد شیمیایی خاص» جست‌وجو کرد. به کمبل می‌گوید اگر بتوانیم این مشکل شیمیایی را حل کنیم، شاید بتوانیم به جنگ و جنایت و فقر هم پایان دهیم.

این تصور که می‌شود برای رفتار پیچیده‌ی انسان توضیحی ساده و عقلانی پیدا کرد، به‌ویژه برای کسی که هر روز با هولناک‌ترین شکل‌های این رفتار روبه‌روست، وسوسه‌انگیز است. اما چنین توضیح ساده‌ای با چیزی که رمان تا اینجا درباره‌ی آزادی و مسئولیت گفته، سازگار نیست. اگر انسان در انتخاب‌هایش آزاد است، نمی‌توان مسئولیت کارهایش را صرفاً به فعل‌وانفعالات شیمیایی بدن نسبت داد. کامو نیز به همین میل انسان برای یافتن توضیحی عقلانی اشاره می‌کند: ما می‌خواهیم جهان را قابل‌فهم کنیم تا بتوانیم با آن کنار بیاییم، اما سرانجام با جهانی روبه‌رو می‌شویم که پاسخ نهایی و قانع‌کننده‌ای برای پرسش‌های ما ندارد. بعضی پاسخ را در عقل و علم جستجو می‌کنند و بعضی دیگر در ایمان و رستگاری.

رمان راه دوم را نیز مورد پرسش قرار می‌دهد: پناه‌بردن به دین برای فرار از پوچی و مسئولیت. کمبل در یکی از خاطراتش به شبی برمی‌گردد که هنگام بمباران برلین به دست متفقین، در تونل‌های زیر شهر پناه گرفته بود. با شروع بمباران، زنی در تونل از شدت وحشت کنترلش را از دست می‌دهد. رو به بالا، انگار که بمب‌ها صدای خدا باشند، فریاد می‌زند: «صدایت را از آن بالا می‌شنویم. می‌شنویم چقدر خشمگینی». بعد رو به آسمان فریاد می‌زند: «خدای عزیز، چقدر خشمگینی!» و می‌پرسد: «می‌خواهی چه کار کنیم؟» و «هر کاری می‌خواهی بکنیم، فقط بگو تا انجامش بدهیم!»

زن به دنبال راه نجاتی می‌گردد. او نمی‌تواند ناامیدی موقعیتی را که در آن گرفتار شده بپذیرد، پس بمباران را نشانه‌ی خشم خدا می‌بیند و با توبه‌کردن تلاش می‌کند معنایی برای آن پیدا کند. بمب‌ها همچنان فرومی‌ریزند و با هر بار لرزیدن و فروریختن سقف، حال زن آشفته‌تر می‌شود. سرانجام، انگار که ناگهان حقیقتی بر او آشکار شده باشد، فریاد می‌زند: «تسلیم می‌شویم، دیگر تمام شد!». او تصور می‌کند با تسلیم‌شدن راه نجات را پیدا کرده است. چشمانش از شادی برق می‌زند و می‌خواهد این مژده را به شوهرش بدهد. اما رمان بلافاصله این لحظه را قطع می‌کند: «شوهرش با ضربه‌ای او را بیهوش کرد».

پناه‌بردن زن به دین، هم در معنای واقعی و هم به شکلی نمادین، با ضربه‌ای ناگهانی به پایان می‌رسد. ایمان و امید نه او را از آن تونل بیرون می‌آورند و نه واقعیتی را که با آن روبه‌روست، تغییر می‌دهند. مهم‌تر اینکه پاسخی برای همان پوچی‌ای نیستند که کمبل نیز با آن روبه‌رو شده است. از این نظر، نگاه رمان به دیدگاه کامو در افسانه‌ی سیزیف نزدیک می‌شود. زن می‌خواهد با نسبت‌دادن بمباران به خشم خدا برای آن معنایی پیدا کند؛ همان‌طور که انسان ممکن است پس از روبه‌روشدن با پوچی، پاسخ را در خدا یا حقیقتی متعالی بجوید. چنین ایمانی راهی برای فرار از بی‌معنایی جهان و بار آزادی خود می‌شود، با این امید که جایی بیرون از این جهان پاسخی وجود داشته باشد. کامو این گریز را «خودکشی فلسفی» می‌نامد: نپذیرفتن وضعیتی که واقعاً در آن قرار داریم.

رمان نیز راه نجات را در چنین فراری نمی‌بیند. ایمان نمی‌تواند آنچه را کرده‌ایم یا کسی را که با انتخاب‌هایمان به او تبدیل شده‌ایم، از میان ببرد. زن رمان تلاش می‌کند با امید به رستگاری از پوچی فرار کند، اما خیلی زود و به شکلی دردناک به واقعیت بازگردانده می‌شود.

در فصل پایانی، شب مادر شکل دیگری از گریز را مطرح می‌کند: فرار از آزادی و مسئولیتی که همراه آن است. کمبل دیگر تقریباً هیچ دلبستگی‌ای به زندگی ندارد و در ادامه‌ی رمان مدام به دنبال کسی است که به جایش تصمیم بگیرد و به او بگوید چه کند. تحمل پیامد انتخاب‌های گذشته و مسئولیت آزادی برایش چنان دشوار شده که می‌خواهد اختیار خود را به دست دیگری بدهد. این خواسته زمانی آشکارتر می‌شود که او نزد همسایگان یهودی‌اش می‌رود و از آن‌ها می‌خواهد تحویلش دهند؛ حتی تا وقتی قبول نکنند، حاضر نیست از جایش تکان بخورد. کمبل دیگر نمی‌خواهد آزاد باشد. می‌خواهد کسی جلو او را بگیرد، درباره‌اش حکم بدهد و به کارهایی که کرده، معنایی قطعی ببخشد.

سرانجام کمبل را به مقامات تحویل می‌دهند و او در فصل آخر در انتظار محاکمه است. حالا با رضایت منتظر حکمی نشسته که قرار است تکلیفش را روشن کند؛ دیگر لازم نیست خودش انتخاب کند. اما درست در همین هنگام فرانک ویرتانن نامه‌ای می‌فرستد و تأیید می‌کند که کمبل در دوران جنگ برای آمریکا جاسوسی می‌کرده است. به این ترتیب، درست همان چیزی که کمبل می‌خواست از آن نجات پیدا کند، دوباره سهم او می‌شود: آزادی. خودش می‌گوید: «پس به‌زودی دوباره مردی آزاد خواهم بود و می‌توانم هرجا دلم خواست پرسه بزنم. تصورش حالم را به هم می‌زند». زندگی‌ای که زمانی با اشتیاق دنبال می‌کرد، حالا دیگر چیزی برای عرضه به او ندارد و آزادی به جای امکان، برایش به وزنی تحمل‌ناپذیر تبدیل شده است. کمبل سرانجام با آخرین انتخاب خود به این وضعیت پایان می‌دهد: خودش را از تیر سقف سلول می‌آویزد.

رمان با تسلیم‌شدن کمبل در برابر همان چیزی به پایان می‌رسد که دیگر توان تحملش را ندارد: پوچی و آزادی. کامو خودکشی را چنین توصیف می‌کند: «اعتراف به اینکه زندگی برایت بیش از اندازه سنگین است یا آن را نمی‌فهمی». خودکشی یعنی پذیرفتن اینکه زندگی «ارزش دردسرش را ندارد». کمبل نیز سرانجام به همین نقطه می‌رسد. آزادی‌ای که تمام مدت می‌کوشید از زیر بارش شانه خالی کند، حالا برایش تحمل‌ناپذیر شده است. پایان او بار دیگر به هشدار اصلی رمان بازمی‌گردد: ما با انتخاب‌هایمان به همان کسی تبدیل می‌شویم که وانمود می‌کنیم هستیم و وقتی ناچار می‌شویم با نتیجه‌ی این انتخاب‌ها روبه‌رو شویم، ممکن است باز هم تلاش کنیم از آزادی و مسئولیت خود فرار کنیم.

البته آدم‌ها در زندگی روزمره معمولاً به راهی که کمبل انتخاب می‌کند، نمی‌رسند. بیشتر اوقات به دنبال چیزی می‌گردیم که تکلیفمان را روشن کند و به ما بگوید چه باید بکنیم. به سوءنیت و انکار پناه می‌بریم، چون پذیرفتن آزادی و مسئولیتی که همراه آن است، آسان نیست. رمان نشان می‌دهد ما گاهی پاسخ را در دین جست‌و‌جو می‌کنیم و گاهی در علم، به امید آنکه از این بار رها شویم. اما سرانجام نمی‌توانیم برای همیشه از نتیجه‌ی انتخاب‌هایمان فرار کنیم.

سرنوشت کمبل هشداری است درباره‌ی همین گریز از مسئولیت و آنچه ممکن است در پی داشته باشد. ونه‌گات از ما می‌خواهد انتخاب‌هایمان را جدی بگیریم، زیرا هویت ما جدا از آنچه می‌کنیم شکل نمی‌گیرد. کمبل نمونه‌ی افراطی کسی است که سال‌ها میان آنچه خود را می‌پندارد و نقشی که در جهان بازی می‌کند، فاصله می‌گذارد، تا جایی که دیگر نمی‌تواند پیامد این فاصله را تحمل کند.

شب مادر به ما نمی‌گوید با احساس گناه، پیامد انتخاب‌ها و آزادی خود چگونه کنار بیاییم. پاسخ روشنی هم برای پوچی پیش رویمان نمی‌گذارد. هشدار رمان بسیار ساده‌تر است:

«ما همان کسی هستیم که تظاهر می‌کنیم هستیم؛ پس باید مراقب باشیم به چه چیزی تظاهر می‌کنیم.»

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *