آخر هفته چی ببینیم؟ (۸۶)
آخر هفته چی ببینیم؟ (۸۶)

فیلم «چشم‌اندازی در مه» (Landscape in the Mist)

به کارگردانی «تئو آنجلوپولوس»، محصول ۱۹۸۸

 

⚠️حاوی اسپویل⚠️

«چشم‌اندازی در مه» یکی از مهم‌ترین فیلم‌های «تئو آنجلوپولوس» و از آثار شاخص سینمای هنری اروپا در دهه‌ی ۱۹۸۰ است. فیلم داستان ساده‌ی دو کودک در جستجوی پدر غایبشان است که به سفری درباره‌ی کودکی، فقدان، هویت، تاریخ، مرز، ایمان، بلوغ و نیاز انسان به یافتن معنایی در جهانی خاموش تبدیل می‌شود. این فیلم، سومین قسمت از مجموعه‌ای است که آنجلوپولوس آن را «سه‌گانه‌ی سکوت» می‌نامید، «سفر به سیترا» درباره‌ی سکوت تاریخ، «زنبوردار» درباره‌ی سکوت عشق و «چشم‌اندازی در مه» درباره‌ی سکوت خدا.

فیلم محصول مشترک یونان، فرانسه و ایتالیاست. فیلمنامه را آنجلوپولوس با همکاری «تونینو گوئرا» و «تاناسیس والتینوس» نوشته، فیلم‌برداری را «یورگوس آروانیتیس» انجام داده و موسیقی از ساخته‌های «النی کاریندرو» است.

تئو آنجلوپولوس، متولد ۱۹۳۵ آتن، ابتدا حقوق خواند و سپس برای تحصیل سینما به پاریس رفت. پیش از فیلم‌سازی حرفه‌ای مدتی منتقد سینما بود. از دهه‌ی ۱۹۷۰ با آثاری مانند «بازسازی»، «روزهای ۳۶»، «بازیگران دوره‌گرد» و «شکارچیان» به یکی از چهره‌های اساسی سینمای مدرن اروپا تبدیل شد. سبک او با نماهای بسیار طولانی، حرکت‌های پیچیده‌ی دوربین، میزانسن‌های وسیع، استفاده‌ی دراماتیک از منظره، زمان کند، مرزهای جغرافیایی، مهاجرت و حضور سنگین تاریخ در زندگی فردی شناخته می‌شود.

داستان:

«وولا»، دختری حدود یازده‌ ساله، و برادر کوچک‌ترش «الکساندروس»، با مادرشان در یونان زندگی می‌کنند. پدر در زندگی آن‌ها حضور ندارد. مادر به فرزندانش گفته پدرشان در آلمان زندگی می‌کند. دو کودک تقریباً هر شب به ایستگاه قطار می‌روند و قطاری را نگاه می‌کنند که به سوی آلمان حرکت می‌کند. آرزویشان ساده است، روزی سوار قطار شوند و پدر را پیدا کنند اما پول و بلیت ندارند. سرانجام یک شب سوار می‌شوند و سفر آغاز می‌شود، خیلی زود مأمور قطار متوجه می‌شود بلیت ندارند و کودکان مجبور به پیاده شدن می‌شوند، پلیس آن‌ها را تحویل می‌گیرد و عمویشان برای بردنشان می‌آید. در همین‌جا حقیقتی مهم آشکار می‌شود، عمو به مأموران می‌گوید که پدری در آلمان وجود ندارد. مادر برای اینکه کودکان درباره‌ی پدر سؤال نکنند، این داستان را ساخته است اما بچه‌ها صحبت او را کامل یا آن‌گونه که بزرگسال می‌فهمد، نمی‌پذیرند. برای آن‌ها پدر، دیگر فقط یک شخص واقعی نیست، او تبدیل شده به مقصد، پس دوباره فرار می‌کنند. از اینجا فیلم تبدیل به یک فیلم جاده‌ای عجیب می‌شود اما برخلاف فیلم‌های جاده‌ای متعارف، سفر آن‌ها آزادی‌بخش و سرگرم‌کننده نیست. هر ایستگاه بخشی از آموزش دردناک آن‌ها درباره‌ی جهان است.

در مسیر، با گروهی بازیگر تئاتر مواجه می‌شوند. این گروه برای مخاطب آشنا با سینمای آنجلوپولوس اهمیت خاصی دارد، آن‌ها یادآور و ادامه‌ی شخصیت‌های فیلم مشهور «بازیگران دوره‌گرد» هستند اما این‌ بار آ‌ن‌ها دیگر حاملان یک تاریخ بزرگ و زنده نیستند، دوره‌شان رو به پایان است، وسایل و لباس‌هایشان را می‌فروشند، تماشاگر چندانی ندارند و انگار بخش مهمی از فرهنگ قدیم یونان دارد از صحنه خارج می‌شود.

کودکان نه‌تنها دنبال پدر، بلکه در حال عبور از جهانی هستند که گذشته‌ی آن نیز در حال ناپدید شدن است. یکی از اعضای جوان گروه، «اورستیس»، با کودکان دوست می‌شود، او برخلاف بسیاری از بزرگسالان فیلم با آن‌ها با مهربانی رفتار می‌کند. به‌خصوص رابطه‌ی عاطفی ظریفی میان وولا و اورستیس شکل می‌گیرد، وولا در مرز کودکی و نوجوانی قرار گرفته و برای نخستین بار احساس تازه‌ای را نسبت به مردی جوان تجربه می‌کند اما این رابطه نیز پایدار نیست. اورستیس خودش سرگردان است، قرار است به خدمت سربازی برود، او نیز جایی برای ماندن ندارد. پس حتی مهربان‌ترین بزرگسال فیلم هم نمی‌تواند برای کودکان تبدیل به پدر یا خانه‌ای ثابت شود.

در یکی از مشهورترین صحنه‌های فیلم، کودکان شاهد بیرون آمدن دست عظیم یک مجسمه‌ی سنگی از دریا هستند، دست با هلیکوپتر بلند می‌شود اما انگشت اشاره‌اش شکسته یا ناقص است. این تصویر از آن تصاویر آنجلوپولوسی است که فیلم برایمان توضیح نمی‌دهد، دست می‌تواند یادآور تمدن یونان، تاریخ، خدا، قدرت و یا نشانه‌ای از فرهنگی باشد که زمانی جهت را نشان می‌داد اما حالا انگشت راهنمایش را از دست داده است.

یکی دیگر از صحنه‌های فراموش‌نشدنی فیلم در جاده رخ می‌دهد. اتومبیل‌ها و آدم‌ها ناگهان متوقف شده‌اند، برف آرام می‌بارد، آدم‌ها تقریباً بی‌حرکت‌اند و زمان انگار از حرکت ایستاده است. این لحظات، یکی از ویژگی‌های اصلی سینمای آنجلوپولوس را نشان می‌دهند و آن‌هم این‌ است که زمان فقط اندازه‌گیری نمی‌شود، بلکه دیده می‌شود.

 

تاریک‌ترین قسمت سفر زمانی اتفاق می‌افتد که مردی با کامیون، آن‌ها را سوار می‌کند و در یک توقف، مرد به وولا تعرض می‌کند. آنجلوپولوس بخش عمده‌ی خشونت را مستقیم و به شیوه‌ی متعارف نمایش نمی‌دهد. دوربین فاصله‌اش را حفظ می‌کند اما همین فاصله، صحنه را حتی هولناک‌تر می‌کند. این حادثه از لحاظ داستانی نقطه‌ی بسیار مهمی است، وولا دیگر همان کودکی نیست که سفر را آغاز کرده بود؛ جستجوی پدر تبدیل به سفر بلوغی بی‌رحمانه شده است. او جهان بزرگسالان را نه از راه توضیح، بلکه با بدن خودش تجربه می‌کند.

در طول سفر، وولا در ذهنش با پدر حرف می‌زند، این گفتگوها شبیه نامه‌هایی هستند که هرگز به مقصد نمی‌رسند، پدر پاسخ نمی‌دهد و همین‌جا فیلم به ایده‌ی سکوت خدا نزدیک می‌شود. سرانجام کودکان به مرزی می‌رسند و در شب تلاش می‌کنند از رودخانه عبور کنند، صدای تیراندازی شنیده می‌شود. برای لحظه‌ای حتی ممکن است تصور کنیم فاجعه رخ داده است اما صبح، مه همه‌جا را گرفته و کودکان آن‌سوی رودخانه‌اند. نمی‌دانیم دقیقاً کجا. آلمان؟ یک کشور دیگر؟ جهانی دیگر؟ یا حتی، در خوانشی کاملاً استعاری، جهان پس از مرگ؟

برخی خوانش‌ها رودخانه‌ی پایانی را به «استوکس»، رود مرگ در اساطیر یونان مرتبط کرده‌اند، اما فیلم هیچ‌گاه این تعبیر را قطعی نمی‌کند. در مه، چیزی دیده نمی‌شود و الکساندروس قصه‌ی ابتدای فیلم را ادامه می‌دهد. کودکان از دل مه بیرون می‌آیند و ناگهان درختی تنها ظاهر می‌شود، آن‌ها به سمت درخت می‌روند، آن را در آغوش می‌گیرند و فیلم پایان می‌یابد. این یکی از زیباترین پایان‌های سینمای آنجلوپولوس است.

درخت را شاید می‌توان نخستین شکل قابل لمس در جهانی که تا لحظه‌ای پیش چیزی جز مه نبود، اعلام کرد. اما نکته‌ی مهم این است که آن‌ها پدر را پیدا نمی‌کنند، چیزی دیگر پیدا می‌کنند؛ نقطه‌ای برای لمس کردن، بعد از جهانی پر از چیزهای نامطمئن، درخت واقعی است و می‌توان آن را گرفت. شاید بلوغ همین باشد.

سبک بصری:

مشخص‌ترین تکنیک آنجلوپولوس Long Take است. او کم برش می‌دهد، دوربین فرصت می‌دهد آدم وارد قاب شود، راه برود، دور شود، اتفاقی رخ دهد و حتی پس از تمام شدن حادثه، تصویر ادامه پیدا کند. در سینمای متعارف، تدوین زمان را کوتاه می‌کند تا داستان جلو برود اما آنجلوپولوس برعکس عمل می‌کند، دوربین باقی می‌ماند تا تماشاگر مجبور شود درون زمان حضور داشته باشد. دوربین اغلب آرام و پیوسته حرکت می‌کند و در بسیاری از لحظات حساس، آنجلوپولوس به‌جای کلوزآپ، دور می‌ایستد، این یک انتخاب اخلاقی هم هست. دوربین نمی‌خواهد بدن و رنج شخصیت را به نمایش احساسی تبدیل کند و در عوض ما باید خودمان در قاب دنبال انسان بگردیم. از همین جهت سینمای او تقریباً نقطه‌ی مقابل ملودرام کلاسیک است.

موسیقی:

موسیقی النی کاریندرو تمی عاطفی دارد و یکی از عناصر بنیادی جهان فیلم است. اما معمولاً وارد احساسات‌گرایی ساده نمی‌شود، ملودی‌های کشیده و غمگین با حرکت آرام دوربین هماهنگ‌اند و به سفر حالت سوگ، افسانه، خاطره و مرثیه می‌دهند. کاریندرو از مهم‌ترین همکاران دائمی آنجلوپولوس بود و همکاری‌شان از «سفر به سیترا» در همین سه‌گانه آغاز شد.

چشم‌اندازی در مه یکی از پرافتخارترین آثار آنجلوپولوس است. در جشنواره‌ی ونیز ۱۹۸۸ شیر نقره‌ای را دریافت کرد و همچنین برنده‌ی جایزه‌ی فیپرشی منتقدان بین‌المللی، جایزه‌ی CICAE، جایزه‌ی OCIC و جایزه‌ی پازینتی شد. در سال ۱۹۸۹ نیز در جوایز فیلم اروپا، عنوان بهترین فیلم اروپایی سال را به دست آورد. همچنین آنجلوپولوس برای کارگردانی و فیلمنامه و آروانیتیس برای فیلم‌برداری نامزد دریافت جایزه شدند. در جشنواره‌ی فیلم شیکاگو نیز فیلم جوایزی برای کارگردانی و فیلم‌برداری دریافت کرد. دیدن این فیلم را به دوستان‌ پیشنهاد می‌کنم.