
شعری از میلاد طبخی
این شعر
نهنگ مغمومیست
که کمی قبلتر
مردی را
درخود بلعیده
باید روی آب بیاید
و تنش را کشانکشان
از موجها عبور دهد
و در ساحل
به خواب ابدی فرو رود
زمستان بود
و اسبها
در رودخانهها
بر جگر ماهیان
میتاختند
و تفنگها
هیهیکنان
بر شانهی سربازها
لگد میکوبیدند
و هر بار
کسی
چیزی
از خشمشان در میرفت
گلوله میکاشتند
در سینهای که بستر روییدن گلی بود
و میخواست یک روز
به معشوقی
نثار شود
به قرار رویش
کِشتند و دفن شدیم
آنقدر مردیم
که خاک کم آمد
قبرستان کم آمد
خیابان کم آمد
و خانه
شاید یک روز
جای دیگری بیدار شوم
و این بار، کابوس نبینم
شاید یک روز، باد
مژدهی خانه باشد
بیآنکه پلی را ویران بکند
شاید زنی که دستانش را دور گردنم حلقه زده
به قصد بوسیدن لبانم آمده باشد
و اکسیژن کم نیاورم!
و شاید این شعر
به دریا بازگردد
و در یک شب آرام
به ماه
لبخند بزند
میلاد طبخی


