شعری از اُکتاویو پاز
با رنج بسیار، با یک بندانگشت پیشرفت در سال در دل صخره نقبی میزنم هزاران هزار سال دندانهایم را فرسودهام و ناخنهایم را شکستهام تا به سوی دیگر رسم به نور، به هوای آزاد و آزادی و اکنون که دستهایم خونریز است و دندانهایم در لثههایم میلرزند در گودالی چاکچاک از تشنگی و غبار از […]
شعری از لوئیز گلوک
اولین خاطره زمانی دراز پیش از این من زخمی شده بودم اما زندگی کردم زندگی کردم تا از خودم انتقام بگیرم در برابر پدرم، نه! در برابر آنچه که من بودم از ابتدای هستیام در کودکی فکر میکردم که درد یعنی اینکه من را دوست نداشته باشند یعنی اینکه من دیگران را دوست داشته […]
داستان «خونبازی» از بابک ابراهیمپور
خونبازی بابک ابراهیمپور داشتم جسد را چال میکردم که آن پنج نفر را دیدم! آخرین کُپههای خاک را روی جسد میریختم که صدایم زدند. نزدیک غروب بود و جنگل داشت آخرین ذرات نور خورشید را میبلعید. رو برگرداندم و آن پنج نفر را دیدم. نشناختمشان. با سرعت بیشتری خاک ریختم. نزدیکتر آمدند. نگاهشان کردم. حسابی […]
شعری از دنیز درویشی
عاشقانه من در بیهودگیم رستگارم واژهای با طعم گس ماسیده بر زبان خدا! فقدانم در بین ارقام سبک چون رهسپاری با آب اما بر قابهای خانوادگی سنگین است! تو از توانت سرمستی تندیسی از جنس افتخار ایستاده بر ستون شهروندی! حضورت در خیابان تجلی باشکوه شورش اما در خانه نماد سلطه بر شریان […]