داستان «خونبازی» از بابک ابراهیمپور
خونبازی بابک ابراهیمپور داشتم جسد را چال میکردم که آن پنج نفر را دیدم! آخرین کُپههای خاک را روی جسد میریختم که صدایم زدند. نزدیک غروب بود و جنگل داشت آخرین ذرات نور خورشید را میبلعید. رو برگرداندم و آن پنج نفر را دیدم. نشناختمشان. با سرعت بیشتری خاک ریختم. نزدیکتر آمدند. نگاهشان کردم. حسابی […]
شعری از دنیز درویشی
عاشقانه من در بیهودگیم رستگارم واژهای با طعم گس ماسیده بر زبان خدا! فقدانم در بین ارقام سبک چون رهسپاری با آب اما بر قابهای خانوادگی سنگین است! تو از توانت سرمستی تندیسی از جنس افتخار ایستاده بر ستون شهروندی! حضورت در خیابان تجلی باشکوه شورش اما در خانه نماد سلطه بر شریان […]
شعری از عرفان دلیری
کلاکت پیش این دوربین که گریهام نمیگیرد یک جای این اتفاق کار گذاشتم خودم را درست یک جای این اتفاق! «که زاویهی دید ندیدید؟» اما شما نترسید لطفاً در این صحنه صفحهی تازهای باز کنید برای یک جفت چشم خیره که باید برهنهتر ببیند کمی فقط تا میتوانید در این برداشت […]
شعری از میلاد منظورالحجه
از دایناسورهایی که ما را منقرض کردند از وحشت این عصر یخبندان چه میدانی؟ ماموت مسخ آدمی بوزینهی بودار از نسخهی منسوخ این انسان چه میدانی؟ ای کشتی آرام بر امواج اقیانوس! از تکه چوب خیس و سرگردان چه میدانی؟ ما ساکتانِ ساکن کوی خراباتیم از ما اُوِردوزکردگان، ارباب میترسد تاریکی اما با وجود وسعتی […]