سوژه، قانون، شکاف

پیش‌درآمد هیچ‌کس خودش را شرور نمی‌داند. حتی آن‌که دستش به خون آلوده است، پیش از خواب دلیلی برای شستن دست‌هایش دارد. یکی می‌گوید مجبور بودم؛ دیگری می‌گوید چاره‌ای نبود؛ سومی آه می‌کشد و از مصلحت سخن می‌گوید. بعضی‌ها حتی لبخند می‌زنند، نه از سر لذت، که از سر آسودگی؛ آسودگی کسی که خیال می‌کند کار […]

شعری از زبیگنیف هربرت

آنان که سپیده‌دمان بادبان برکشیدند و دیگر بازنخواهند گشت، رد پاشان را بر موجی به جا نهادند پوسته‌ی صدفی زیبا چنان فسیلِ دهانی به اعماق دریا فرو می‌شود آنان که بر جاده‌ای خاکی گام نهادند و حتی به پشت پنجره نرسیدند اگرچه بام‌ها در دیدرس‌شان بود: در ناقوسی از هوا پناه خواهند جست اما آن‌ها […]

شعری از راینر مالکوفسکی

داشته‌های قشنگ   یک ذره‌بین، یک دوربین فرهنگ واژگان زبان‌های گوناگون دریافتی ناچیز از ارزش لحظات ولعِ دانایی موهبت طرح پرسشی فارغ از هراس دو جفت کفش محکم، یک عصا حافظه‌ای خوب که همیشه جای کافی دارد برای دلتنگ‌ شدن در اتاق، عطری زنی که رفته و دوباره بازمی‌گردد   برگردان به فارسی: علی عبداللهی […]

شعری از آن کارسون

بعد از مردن تو هر روز باد می‌وزید هر روز هر روز، باد مانند دیواری در برابرمان می‌ایستاد ما رفتیم شانه به شانه فریادزنان بر سر همدیگر   در امتداد جاده همه‌چیز بیهوده بود   فاصله‌ی میانمان سخت‌تر شد این فضاهای خالی یکدست سیاه غمناک‌اند مانند جای خالی دندان‌های پیرزنی که سال‌ها پیش او را […]

شعری از زبیگنیف هربرت

آنان که سپیده‌دمان بادبان برکشیدند و دیگر بازنخواهند گشت، رد پاشان را بر موجی به جا نهادند پوسته‌ی صدفی زیبا چنان فسیلِ دهانی به اعماق دریا فرو می‌شود آنان که بر جاده‌ای خاکی گام نهادند و حتی به پشت پنجره نرسیدند اگرچه بام‌ها در دیدرس‌شان بود: در ناقوسی از هوا پناه خواهند جست اما آن‌ها […]

شعری از راینر مالکوفسکی

داشته‌های قشنگ   یک ذره‌بین، یک دوربین فرهنگ واژگان زبان‌های گوناگون دریافتی ناچیز از ارزش لحظات ولعِ دانایی موهبت طرح پرسشی فارغ از هراس دو جفت کفش محکم، یک عصا حافظه‌ای خوب که همیشه جای کافی دارد برای دلتنگ‌ شدن در اتاق، عطری زنی که رفته و دوباره بازمی‌گردد   برگردان به فارسی: علی عبداللهی […]

شعری از آن کارسون

بعد از مردن تو هر روز باد می‌وزید هر روز هر روز، باد مانند دیواری در برابرمان می‌ایستاد ما رفتیم شانه به شانه فریادزنان بر سر همدیگر   در امتداد جاده همه‌چیز بیهوده بود   فاصله‌ی میانمان سخت‌تر شد این فضاهای خالی یکدست سیاه غمناک‌اند مانند جای خالی دندان‌های پیرزنی که سال‌ها پیش او را […]