شعری از فاطمه اختصاری
دستم به هیچ نوعِ نوشتن نمیرود انگار شعر لختهی خونیست در گلو هر شب جنازههای جوان توی خوابهام فریاد میزنند: بگو فاطمه! بگو! این گریه را نشان بده به چشمهای کور نگذار زخم، بسته شود با فقط رفو نگذار پشت خاطره مدفونمان کنند در کوچههای خلوت، پیچیده در پتو در کیسههای […]
ترانهای از یلدا صدری
زندگی قصهی قشنگی نیست رؤیاهامم شبیه کابوسه بسکه نور از چشات دزدیدن شبِ من اینجا لنگ فانوسه راه میرم، ترانه میخونم کوچه فک میکنه که پاییزه هر درختی که میشناسه منو برگاشو زیر پام میریزه بغض من بعد تو یه آوارهست میره دنبال درد میگرده هر کسی شونه خواست، آمادهست بغض یک زن، […]
شعری از ماری هاو
جانی، چند روز است سینک آشپزخانه گرفته لابد چیزی گیر کرده است توی لوله لولهبازکن هم فایدهای ندارد فقط بوی تند و خطرناکی میدهد و کوه ظرفهای کثیف منتظر لولهکش هستند که هنوز به او زنگ نزدهام همان روزمرگیای که دربارهاش حرف میزدیم دوباره زمستان شده آبی آسمان پررنگ است و لجوج نور آفتاب […]
شعری از شارل بودلر
من زیبایم، ای میرندگان! چون رؤیای خارهای و سینهی من که هر کسی به نوبهی خود بر آن سر کوفته برای آن است که به شاعر الهام کند عشقی را که جاودانی و گنگ است مانند جماد چون سیمرغی معمایی در سپهر میخرامم دلی از برف دارم و سپیدی قو! از حرکت که وزنها […]