شعری از محمدعلی کنجدی
حواسم هست دارم تا خسته شدن متکلم به سفارش دو تا چای فکر میکنم! و ملالم از وسواس انجمنی که از حساب هجاهای غزل به دقت پرگار مقید است در راحتِ خطخطی آرام میگیرد! و عاشقم به ناگواری سکوت میز اگرچه ایدهآل نگاه را پایین میاندازد اما این شرّ احساس به تو هم […]
شعری از ابوالفضل حکیمی
کسی احمق است که جلو بزند النگو بزند به زخم نجات، پُر شدن را اغراق میکند تا گلو تا خم شدن زخم، مجنون است سرخ را پشتدرپشت خیس پنهان میکنم هوا هوس آمدن دارد سرم بر سینه قطار که رد میشود هویزهام از وحشت تا قارقار پس میزنم اسمها را اصفهان فشار دستهای من است […]
شعری از ریچارد براتیگان
دوست گربهماهیات اگر مجبور بودم زندگیام را در هیئت گربهماهی بگذرانم در تختهبند پوست و سبیل در قعر برکهای و یک روز عصر تو میآمدی وقتی ماه میتابید به درون خانهی تاریکم و آنجا میایستادی بر لبهی عشقم و میاندیشیدی «چقدر اینجا لب این برکه قشنگ است کاش کسی دوستم داشت» تو را دوست […]
شعری از غادة السمان
زنی عاشق گفتگو در میان دوات : بهترین خوانندهی نوشتههایت کیست؟ – مأمور سانسور! : محبوبترین آنها کیست؟ – مأمور سانسور، که شب انگشتانش درد میگیرد بدان جهت که در روز بر روی یکی از حروفم خط کشیده است… مأمور سانسور، که گریه و زاری کودکانهی حروفم را میشنود هنگامی که با قیچیاش به سینهی […]