آخر هفته چی ببینیم؟ (۷۷)

در سینماسایه‌های این هفته همراه شما هستیم با:

• بازگشت به بهشت، جوزف روبن/ عاطفه اسدی

• قطعه‌ی موسیقی آقای هولاند، استیون هرک/ محبوبه عموشاهی

بازگشت به بهشت ۱۹۹۸

کارگردان: جوزف روبن

فیلم داستان سه تا دوست آمریکایی است که در سفری به مالزی با هم آشنا می‌شوند و چند سال بعد می‌فهمند یکی از آن‌ها به دلایلی در زندان آن کشور گرفتار شده است. در اینجا یک دوراهی اخلاقی پیش می‌آید که چگونه باید برای نجات دوست زندانی به او کمک کرد.

بازگشت به بهشت برای من فیلم غمگینی بود؛ اول اینکه واکین فینیکس در آن خیلی کوچک و بی‌پناه بود و هم اینکه به طور کلی فضای دادگاه، زندان، عدالت، جرم و بی‌گناهی و… خیلی نفسگیر و دردناک به تصویر کشیده شده بود. البته فیلم بیش از آنکه یک فیلم دادگاهی یا زندان‌محور باشد، درباره‌ی وجدان، مسئولیت و بهای انتخاب‌های انسانی است. فیلم مخاطب را مدام در موقعیتی قرار می‌دهد که از خود بپرسد اگر جای شخصیت‌ها بود، چه تصمیمی می‌گرفت. همین ویژگی باعث می‌شود داستان حتی پس از پایان فیلم نیز در ذهن باقی بماند.

از نظر ریتم، فیلم گاهی کند پیش می‌رود و بعضی از شخصیت‌ها می‌توانستند پرداخت عمیق‌تری داشته باشند، اما هسته‌ی مرکزی داستان قدرتمند است و می‌تواند این ضعف‌ها را تا حد زیادی جبران کند. درام فیلم بر پایه‌ی انتخاب‌های دشوار اخلاقی شکل گرفته و در بهترین لحظاتش موفق می‌شود مخاطب را با ترس، تردید و عذاب وجدان شخصیت‌ها همراه کند.

از پرسش‌های اساسی‌ای که فیلم مطرح می‌کند، این است که عدالت واقعاً چیست و انسان‌ها تا چه اندازه حاضرند برای تحقق آن از آزادی، آسایش یا آینده‌ی خود بگذرند.

تماشای «بازگشت به بهشت» را پیشنهاد می‌کنم؛ فیلمی تلخ، انسانی و تأمل‌برانگیز که شاید بی‌نقص نباشد، اما ارزش تماشا را دارد. فقط بهتر است قبل از دیدنش برای گریه و سردرد آماده باشید.

عاطفه اسدی

 

فیلم «قطعه‌ی موسیقی آقای هولاند» (Mr. Holland’s Opus) به کارگردانی استیون هرک و محصول سال ۱۹۹۵ است.

فیلم روایت موزیسینی به نام «گلن هولاند» است که به‌تازگی به‌عنوان معلم موسیقی در دبیرستان مشغول به کار شده است. گلن تورهای موسیقی‌اش را متوقف کرده تا موقتاً از طریق این شغل پولی پس‌انداز کند و با آن بتواند دوباره به رؤیای زندگی‌اش یعنی آهنگسازی بپردازد. اما آنچه قرار بود یک توقف کوتاه باشد، به‌تدریج مسیر زندگی او را تغییر می‌دهد.

فیلم در ژانر درام قرار می‌گیرد و روایتی کاملاً خطی و مشخص دارد. فیلمنامه که نوشته‌ی پاتریک شین دانکن است، درواقع برشی طولانی از زندگی این آهنگساز خیالی را به تصویر می‌کشد. شاید بتوان گفت که فیلم بیش از آنکه بر داستانی پرحادثه تکیه داشته باشد، بر شخصیت‌ها و به‌ویژه شخصیت اصلی خود استوار است. ما در طول سال‌ها همراه گلن می‌شویم و تغییرات زندگی حرفه‌ای و شخصی او را دنبال می‌کنیم.

فیلم با به تصویر کشیدن این برش طولانی از زندگی گلن، عشق را در محوریت خود قرار می‌دهد. درواقع این عشق او به موسیقی است که روایت را پیش می‌برد و به بسیاری از لحظات فیلم معنا می‌بخشد. شیوه‌ای که او به شاگردانش موسیقی آموزش می‌دهد و رابطه‌ای که با آن‌ها شکل می‌دهد، به زیبایی این علاقه‌ی عمیق را نشان می‌دهد. همین ویژگی از بخش‌های مورد علاقه‌ی من در فیلم بود.

البته فیلم با وجود تکیه بر شخصیت‌ها، گاهی انسجام خود را از دست می‌دهد. از آنجا که می‌خواهد دوره‌ی زمانی بسیار طولانی‌ای را پوشش دهد، بعضی اتفاقات و روابط فرصت کافی برای پرداخت پیدا نمی‌کنند و در چند بخش احساس کردم که فیلم از روی برخی لحظات مهم با شتاب عبور می‌کند.

موسیقی که ساخته‌ی مایکل کیمن است و از قطعات متعدد کلاسیک بهره می‌برد، بخش جدایی‌ناپذیر فیلم محسوب می‌شود و ما را به احساسات درونی شخصیت‌ها، به‌ویژه گلن با بازی خوب ریچارد درایفس، نزدیک می‌کند. با وجود نقدهایی که به فیلم دارم، از نظر احساسی با آن همراه شدم و تماشایش را پیشنهاد می‌کنم.

محبوبه عموشاهی

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *