گناهکار نبودیم! در عذاب بمیریم
برای سفرهی در رهنِ نان و آب بمیریم
تمام ثانیهها از حیات خود نگرانیم
که لحظه لحظه از انبوه اضطراب بمیریم
چه تلخْ عمرِ بهاری گذشت و زود خزان شد
شبیه شاخه گلی لای یک کتاب بمیریم
سه تیغ ظلم و ستم توی دست خونیِ اجبار
برای حسرت یک حق انتخاب بمیریم
نشسته خندهی تلخی به روی سیب دهانها
که با ربان سیاهی به کنج قاب بمیریم
چراغهای جوان را برای نفت شکستند
برای سوختنِ نسل آفتاب بمیریم
درون چاه گرفتار و هی ستاره شمردیم
پریده رنگ جهانْ تا در این سراب بمیریم
صدا زدیم خدا را…! کجاست راه نجاتت؟
سکوت قسمتمان شد! که بی جواب بمیریم
نشد در این بدن آسوده زندگی بکنیم و
شبی ستوده، در آغوش نرم خواب بمیریم
مجید طاهری