شعری از احسان امیری
شعری از احسان امیری

رفته‌ای با دخترانِ انتظار

حیران از گردنه‌ی حیران

که پناهنده شده‌اند

با یاد تجزیه‌ی سرزمینِ مادری

 

جغرافیا را می‌چرخانم

لهستان، زیر ترقوه‌ی توست

روی بند رَخت آویزان

از نیمکره‌ی شرقی افتاده

و نبضِ ورشو را هجی می‌کند

 

رادیو روشن مانده

موجی قدیمی میان ما می‌چرخد

آن‌قدر که سرگیجه بگیرد

 

جناح شانه‌ات

جایی برای مصالحه

آن‌قدر امن

که توپخانه‌ها مأموریت را از یاد می‌برند

 

جنگ تمام شده

اما هنوز

صدای گلوله‌های گذشته می‌آید

 

جنگ تمام شده

و من در جناح وحشت

سنگر گرفته‌ام

 

دیکشنری را ورق می‌زنم

اروتیک

واژه‌ای ثقیل است

از جسمِ این شعر بزرگ‌تر

با جسدهای بی‌معاشقه

 

موهایت روی سایه‌ام، سایه می‌اندازند

نقشه

از روی میز سر می‌خورد

مرزها پاک می‌شوند

و شهرها بی‌نام می‌مانند

 

رادیو روشن است

و موج‌ها

شبیه انگشتانی نامرئی

ترجمه‌ای تازه از تنت را ارائه می‌دهند

 

برگرد به آغوش این کلمات

جایی که جنگ‌ها

ثانیه‌هایی

پرچم سفید بالا آورده‌اند

 

برگرد

جنگ تمام شده

و من هنوز در جناح توام

 

احسان امیری

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *