می‌شد که یک عکس باشم توی فضای مجازی

می‌شد که یک گریه باشی، بعد از شب عشقبازی

 

می‌شد که یک مرد باشم در حال تعمیر کولر

می‌شد زنی خوب! باشی، از پختن شام راضی

 

می‌شد که یک توده باشم در حال تکثیر با رنج

می‌شد که در روده باشی، یک انگل بی‌هوازی!

 

می‌شد که سلطان پیری در کشوری دور باشم

می‌شد که در فقرِ مطلق، شب‌ها عروسک بسازی

 

یک تکه‌ی شیشه باشم در ازدواجی یهودی

یا فندکی کهنه باشی در دست سرباز نازی

 

می‌شد که محکوم باشم در صحن بیدادگاهی!

با اتهامی دروغین، بازیچه‌ی دست قاضی

 

می‌شد زنی خسته باشی، دیوانه از دست فامیل

در شامشان سم بریزی در اوج مهمان‌نوازی!

 

هر اتفاقی که افتاد، وقتی جهان رفت بر باد

می‌شد که ما بچه باشیم، خوشحال در حال بازی

 

می‌شد که من باشم و تو، می‌شد که تو باشی و من

در یک جهان موازی… در یک جهان موازی…

 

مهدی موسوی

 

📚سایه‌ها، خانه‌ی ادبیات معاصر

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *