کلاس تاریخ
: «پیش از شروعم گفته باشم! داستان خونیست…
درسی که میدانم در آن طرز بیان خونیست
چیزی نپرسید از من و باور کنید این بار
هرچه بگویم تا همیشه بیگمان خونیست
از حملهی «اسکندری» آغاز خواهم کرد
که بعد پیروزی او قلب جهان خونیست
در اصل این آغازِ دردِ سرزمینی شد
که تا همین امروز خود از باستان خونیست
افتاد غم به جان یک جغرافیایی که
دیگر برای آن زمین و آسمان خونیست
بعدش سراغ حملهی «اعراب» خواهم رفت
چون بعدشان باز این وطنجان هر زمان خونیست
فردوسی آمد به نجاتِ «پارسی» با شعر
چون دیده بود این حالت از مرگِ زبان خونیست
این بار رستم مرده از بیحدّیِ هر زخم!!
طوری که انگاری برایش هفتخان خونیست
از یورشِ «چنگیز» میگویم به این خانه
تا مطّلع باشیم، ایران همچنان خونیست
ویرانِ چندینباره شد این خانهی مخروب
هی رفت پایین، چون برایش نردبان خونیست!
بعدش فقط ترس است از هر حملهی دشمن
اما پس از آن خاکمان از ظالمان خونیست
از احتمالِ «امپراتوریِ عثمانی»
در حملهای وحشی، دلِ هر ناتوان خونیست
یا احتمالاً از هجوم سخت «افغان»هاست
که خون، رسوخ از جسم کرد و استخوان خونیست…
از غرب، بادی میوزید از نوع استعمار
سمت دیاری که تنش از دیگران خونیست
و هیچکس دلسوزِ ایرانی نخواهد بود
[باور کنید این دستهای مهربان خونیست]
هر طعمهای از سمت «روس» و «انگلیسی»ها
معلوم میکرده پنیر رایگان خونیست
در نقشهها هی این وطن را میبریدند و
بعدش در آخر، رنگِ قیچیهایشان خونیست…
آزادمردانِ زیادی دارد این نقشه
گرچه خیابان و خودِ «ستّارخان» خونیست
محکومِ اعدام است هر کس که بهاری خواست
از این زمستان، رنگ میهندوستان خونیست…»
– «با دست میگیریم چشمی را که میدیده
اما پس از این کار هر دو دستمان خونیست…
ما جز «زمستان» هیچ فصلی را نمیبینیم
و این به این معناست اینجا آرمان خونیست
دنبال ناجیهای توی قصّه میگردیم
با اینکه میدانیم دست ناجیان خونیست
ما قهرمان خواهیم شد، چون قهرمان مردهست!
گرچه که اسمِ قهرمان در این مکان خونیست»
: «این خاک، خونی بود و خونی هست و خواهد ماند
وقتی که اسمش داخل هر گفتمان، خونیست
■
این را بگویم که در این یک هفتهی آتی
پرسش از این ایرانِ از پیشینیان خونیست…»
– «درسیست تاریخی که من میخوانمش، اما
پاسخ به هر پرسش در این یک امتحان خونیست…»
مهدی نیکنژاد