زندگی قصهی قشنگی نیست
رؤیاهامم شبیه کابوسه
بسکه نور از چشات دزدیدن
شبِ من اینجا لنگ فانوسه
راه میرم، ترانه میخونم
کوچه فک میکنه که پاییزه
هر درختی که میشناسه منو
برگاشو زیر پام میریزه
بغض من بعد تو یه آوارهست
میره دنبال درد میگرده
هر کسی شونه خواست، آمادهست
بغض یک زن، شکست یک مرده!
خندهشو خیلی وقته گم کرده
حتی تو عکس دیگه پیدا نیست
هرجا دنبال ردّ پاش گشتم
یکی میگفت: رفته، اینجا نیست
وقتشه که به خونه برگردیم
من و تو، خندههای شیرینت
دیگه باید برن از این خونه
همهی خاطرات غمگینت
یلدا صدری