آینه‌ی ذوب‌شده!

 

سنگین بود

سنگین‌تر از خوابِ مرده‌ای که تازه فهمیده است

نامش را از شانه‌های جهان تراشیده‌اند

ابر

با پهلوی سردش موازیِ آن خواستِ تاریک

روی بیابانم نشست

و پیچید

و پیچید

اما بارانش

در زهدان باد گیر کرده بود

پیش‌تر

انجیل‌ها را بدرقه کرده بودم

تا اتاق

از وزن قدسی تهی شود

و پنجره را گشودم

تا اگر مه

به کبودی صورتم رسید

یا به هندسه‌ی کج و مغشوش دنده‌هایم

شمعدانی‌های بیرون

طعمه‌ی ساکتِ گرایشش شوند

اما

مه

چشم ندارد

فقط ذائقه دارد

پوست را می‌مکد

نام را می‌درد

و خاموشی را می‌بلعد

و اکنون

می‌پرسم

از دل این آینه‌ی ذوب‌شده

آیا کسی می‌آید؟

کسی که گیلاس را

پیش از شکفتن

در صمغ خامش بخواهد؟

کسی که بنشیند

پای درد باد

و گوش کند

به ارتعاشی که نه صداست

نه دعا؟

کسی می‌آید؟

کسی که دست ندارد

اما

تماماً

آغوش است

 

فریبرز ایاغی

 

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *