شعری از آرتین ذاکری
شعری از آرتین ذاکری

بر بام شهر

مه

و ضجّه‌های گم‌شده

پیچیده در گلوی شبِ بی‌ستاره

 

فانوس‌های شکسته‌ی بیابان‌نشینان

آوارگان باد

خاکستر نام‌های فروریخته

بر سنگفرش حافظه

خاموش منشینید و برآیید

 

از پرتگاه‌های کبود سحر بنگرید

از پرتگاه‌های کبود سحر بنگرید

آنجا

که باغبانان کور

ریشه را به تیغ سپردند

و بر شاخه‌های سترون

پرندگان آهنین نشاندند

آنجا

که رودها

با زنجیر سدهای نامرئی

به خواب اجباری فرو رفتند

و ماهی‌های تبعیدی

در مرداب انتظار

پوسیدند

 

من

ناله‌ی درختی را شنیده‌ام

که سال‌ها

در میدان مترسک‌ها

به جرم سبز بودن

ایستاده بود

 

من

گریه‌ی پنجره‌ای را دیده‌ام

که هر سپیده

پرده‌ای از غبار

بر چشمانش می‌کشیدند

تا طلوع را نبیند

 

ای همسفران فراموش‌شده

وحشت را

به کلاغ‌های گرسنه واگذارید

و فراز آیید

بر فراز تپه‌های خاموش

بنگرید

که چگونه

در زیرِ پوستِ زمین

هزاران بذر سرگردان

هنوز

رؤیای جنگل شدن دارند

 

با دست‌های ترک‌خورده

با نگاه‌های بی‌پناه

بر لبه‌ی این زمستان بلند

بایستید

که از اعماق تاریکی

آهسته

آهسته

بیشه‌ای از سروهای زخمی

سر بر می‌آورد

 

آرتین ذاکری

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *