
در فرشتههای کاغذی این هفته، همراه شما هستیم با معرفی کتابهای:
• تخممرغهای شوم، نوشتهی میخائیل بولگاکف/ هانی نژادمقدم
• نامه به پدر، فرانتس کافکا/ محبوبه عموشاهی

«تخممرغهای شوم» (The Fatal Eggs / Роковые яйца) اثری از میخائیل بولگاکف است. این اثر که در سال ۱۹۲۴ نوشته و در ۱۹۲۵ منتشر شد، در ژانر علمیتخیلی، کمدی سیاه و هجو اجتماعی-سیاسی دستهبندی میشود.
داستان در سال ۱۹۲۸ (چند سال پس از زمان نگارش و در فضای آیندهنگرانهی مسکو) رخ میدهد.
شخصیت اصلی داستان، پروفسور ولادیمیر ایپاتیویچ پرسیکوف، دانشمند جانورشناسی منزوی، دقیق و نابغه است. او بهطور کاملاً اتفاقی پرتوی نوری قرمزرنگ کشف میکند که خاصیت شگفتانگیزی دارد: تابیدن این پرتو به تخمها و سلولهای جانداران، نرخ تکثیر، رشد و پرخاشگری آنها را به شکل جهشیافتهای چندین برابر…
بولگاکف در این کتاب با ظرافت بینظیری نشان میدهد که وقتی علمِ پیشرفته و ابزارهای حساس در دست مدیران بیکفایت، ایدئولوژیک و بیسواد قرار میگیرد، چه فجایعی به بار میآید.
این رمان را با الهام مستقیم از رمان «غذای خدایان» (The Food of the Gods) اثر اچ. جی. ولز نوشت، اما آن را با فضای گروتسک، طنز گزندهٔ روسی و هجو فضای شوروی درآمیخت؛ طنزی که ریشههای عمیقی در سنت طنز گوگول دارد.
از نظر «الگوی ساختاری و زیربنایی» «تخممرغهای شوم» و رمان «دل سگ» فوقالعاده شبیه هم هستند؛ اما از نظر «مسیر پیرنگ (Plot Dynamic) و پایانبندی»، دو مسیر کاملاً متفاوت را طی میکنند.
به بیانی دیگر، بولگاکف در هر دو اثر از یک «پیرنگ پنجپردهای مشترک» استفاده کرده، اما با دو مقیاس و دو شیوهٔ پیشبرد متفاوت.
اگر این دو اثر را در امتداد یکدیگر بخوانی، گویی بولگاکف ابتدا خطر این شتابزدگی ایدئولوژیک را در مقیاسی حماسی و فاجعهبار («تخممرغهای شوم») نشان داده و سپس همان مفهوم را زیر ذرهبین برده و در مقیاسی روانشناختی و فرهنگی در قالب یک آپارتمان («دل سگ») کالبدشکافی کرده است.
شخصیتپردازی و فضاسازی رمان هم مانند رمان «دل سگ» و «مرشد و مارگاریتا» که خواندم، بسیار عالی بود. قلم بولگاکف پر از خلق تصاویر است. وقتی کتاب را میخواندم، مانند رمان «مرشد و مارگاریتا» و «دل سگ»، با هر خط کتاب ذهنم پر از تصاویر مختلفی میشد که خالقش کسی نبود جز بولگاکف.
ترجمهٔ کتاب هم از خانم پونه معتمد و خوب و روان بود.
در کل از خواندن کتاب خیلی لذت بردم و خواندنش را پیشنهاد میکنم.
•هانی نژادمقدم•

کتاب «نامه به پدر» نوشتهی «فرانتس کافکا» در سال ۱۹۱۹ است که توسط «فرامرز بهزاد» ترجمه و «نشر خوارزمی» آن را منتشر کرده است.
کتاب همانطور که از اسم آن نیز مشخص است، نامهی فرانتس کافکا به پدرش «هرمان کافکا» است. فرانتس کافکا نامه را به مادرش میدهد، اما او هرگز نامه را به پدر فرانتس تحویل نمیدهد و نامه برگشت میخورد.
کتاب که متنی با جنبههای خودزندگینامهای است، لایههای روانشناختی عمیقی دارد و به تجزیه و تحلیل روانکاوانهی رابطهی بین فرانتس و هرمان کافکا میپردازد. فرانتس کافکا در این نامه رابطهی خود و پدرش از زمان کودکی را شرح میدهد و با نگاهی انتقادی، خانواده و حتی خودش را از زمان بچگی زیر ذرهبین قرار میدهد.
ما از بین رابطهی فرانتس کافکا با خواهران و مادر و بهویژه پدرش به ابعاد مختلف شخصیتی آنها پی میبریم و میتوانیم به عمق احساسات درونی فرانتس کافکا نسبت به مسائل مختلف زندگیاش وارد شویم. کتاب همانطور که از اسمش و ویژگی نامه بودنش برمیآید، همهچیز را مستقیماً توصیف میکند و با دیگر آثار کافکا کاملاً متفاوت است. اما با توجه به لایههای روانشناختی آن، کتاب را برای خواندن پیشنهاد میکنم.
•محبوبه عموشاهی•