
رگتایم؛ تاریخ در ریتم داستان
عاطفه اسدی
«رگتایم» عنوان یکی از رمانهای مشهور ادگار لورنس دکتروف است که در سال ۱۹۷۵ برای اولین بار منتشر شد. این کتاب همان سال برندهی جایزهی حلقهی ملی منتقدان کتاب آمریکا (National Book Critics Circle Award) در بخش داستان شد و سال بعد نیز جایزهی آکادمی هنرها و ادبیات آمریکا را دریافت کرد. مجلهی تایم نیز بعدها آن را در فهرست صد رمان برتر انگلیسیزبان منتشرشده از سال ۱۹۲۳ به بعد قرار داد.
ترجمهی فارسیای که من خواندم، ترجمهی نجف دریابندری است که توسط انتشارات خوارزمی منتشر شده است. نخستین چاپ این ترجمه نیز به اوایل دههی ۱۳۶۰ برمیگردد.
ادگار لورنس دکتروف، نویسنده، ویراستار و استاد دانشگاه آمریکایی، در سال ۱۹۳۱ در برانکس نیویورک، در خانوادهای یهودی با ریشههای روسی، به دنیا آمد. پدر و مادرش نام او را به افتخار ادگار آلن پو انتخاب کرده بودند. دکتروف در دانشگاه کنیون فلسفه خواند و مدتی نیز در دانشگاه کلمبیا در زمینهی ادبیات نمایشی تحصیل کرد. او پیش از آنکه تماموقت به نویسندگی بپردازد، سالها در صنعت نشر فعالیت داشت و از جمله سردبیر انتشارات دایال پرس بود؛ جایی که با نویسندگانی مانند جیمز بالدوین، نورمن میلر و ویلیام کندی همکاری کرد. بعدها در چند دانشگاه تدریس کرد و سالها استاد ادبیات انگلیسی و آمریکایی در دانشگاه نیویورک بود.
بخش مهمی از آثار دکتروف به بازنگری تاریخ آمریکا و پیوند زدن سرنوشت شخصیتهای خیالی با چهرهها و رویدادهای واقعی اختصاص دارد. از میان رمانهای شناختهشدهی او، علاوه بر رگتایم، میتوان به کتاب دانیل، نمایشگاه جهانی، بیلی باتگیت و پیشروی اشاره کرد. او در طول بیش از پنج دهه فعالیت ادبی، جایزهی ملی کتاب آمریکا، سه جایزهی حلقهی ملی منتقدان کتاب و دو جایزهی پن/فاکنر را دریافت کرد. دکتروف در سال ۲۰۱۵، در ۸۴سالگی، در نیویورک درگذشت. تلفیق تاریخ و داستان در رگتایم نیز تجربهای اتفاقی یا محدود به یک رمان نیست، بلکه یکی از دغدغههای اصلی و مداوم او در سراسر کارنامهی ادبیاش به شمار میآید.
این رمان را میشود در ردهی آثار تاریخی داستانی ادبیات معاصر آمریکا دستهبندی کرد، رمان تاریخی بهطور کلی به داستانی گفته میشود که وقایعش در یک دورهی تاریخی مشخص میگذرد و شخصیتها، رویدادها و فضای اجتماعی و سیاسی آن دوره بخشی از جهان داستان را میسازند. البته در چنین رمانی تاریخ لزوماً قرار نیست مثل یک متن تاریخنگارانه بازسازی شود و نویسنده میتواند واقعیت تاریخی را با تخیل و داستان در هم بیامیزد. خود دکتروف هم معتقد بوده هدفش نوشتن اثری تاریخنگارانه نبوده است و بر تفاوت نقش خودش بهعنوان نویسنده و یک تاریخنگار تأکید داشته و بیان کرده است که او به این مسیر از طریق قصهگویی و کشف تدریجی فرم آن رسیده است. من هم با او بسیار موافقم، چون رمان عملاً تاریخ معاصر را بهعنوان پسزمینهی رخ دادن اتفاق خلاقانهی داستانی انتخاب کرده است و در نهایت مخلوطی از هر دوی اینهاست.
داستان عمدتاً در نیویورک اتفاق میافتد؛ سالهای ابتدایی قرن بیستم که هنوز جنگ جهانی اول شروع نشده و آمریکا با چالشهای مختلفی روبهروست، مثل ظهور جنبشهای کارگری، مهاجرت و نژادپرستی شدیدی که وجود دارد.
و اما ماجرا چیست؟
کتاب از مجموعهای از ماجراها تشکیل شده است. در مرکزیت داستان ما سه خانواده، یا شاید بهتر است بگویم سه خط داستانی مرکزی را داریم.
اولی مربوط است به خانوادهی سفیدپوست ثروتمندی که بهنوعی نماد و نمایندهی قشر آمریکایی مرفه در آن زمان هستند. کارخانه دارند، پدرشان برای سفرهای اکتشافی به قطب میرود و وقتی برمیگردد، هم خانوادهاش و هم آمریکا دستخوش تغییراتی شدهاند که برای او تازه است.
خط داستانی دوم تاته و دختر کوچکش هستند. تاته یک هنرمند خیابانی مهاجر و یهودی است که از اروپای شرقی به آمریکا آمده و زندگیاش در سایهی فقر و استثمار کارگران خیلی سخت است، اما کمکم راهی پیدا میکند که از طریق هنر و خلاقیتش درآمدزایی کند و وارد صنعت فیلمسازی میشود.
خط داستانی سوم هم که بهنوعی مهمترین روایت این کتاب محسوب میشود و اتفاقات داستانی اصلی را رقم میزند، ماجرای یک مرد سیاهپوست به اسم کولهاوس است که پیانیست است و با زنی به اسم سارا بچهدار شده. این زن و بچه در جریان یکسری اتفاقات وارد خانهی سفیدپوستهای ثروتمند میشوند و بعد ادامهی ماجراها را داریم.
کولهاوس برخلاف تصویری که مردم آن دوران از سیاهپوستها داشتند، یک آدم مستقل است و آن چهرهی کلیشهای سیاهپوستِ بردهی فقیر را به هم میزند. او دستش در جیب خودش است، ماشین دارد، هنرمند است، پیانو مینوازد و آدم محترمی است.
زمانی که در جریان یک اتفاق چند تا از مأموران آتشنشانی با کولهاوس درگیر میشوند و ماشینش را به شکل بدی تخریب میکنند، او شروع میکند به پیگیری عادلانهی قضیه از طریق سیستم قضایی. اما دادگاه حاضر نیست عدالت را برایش اجرا کند، فقط چون او یک سیاهپوست است.
از اینجا به بعد این درگیری نژادپرستانه منجر به اتفاقات بزرگتر داستانی میشود و درواقع یک جنبش اعتراضی خشونتآمیز برای مقابله با این بیعدالتی شکل میگیرد که به نحوی سایر شخصیتهای داستان را هم در خود درگیر میکند.
جایی که تاریخ وارد داستان میشود
حالا در کنار این سه خط داستانی، ما مدام ورود شخصیتها و رویدادهای حقیقی تاریخی را به رمان میبینیم؛ کسانی مثل هری هودینی، شعبدهباز، اما گلدمن، فمینیست، و حتی در مقطعی فروید و یونگ وارد داستان میشوند. دکتروف با این شخصیتهای واقعی هم مثل شخصیتهای داستانی رفتار میکند و اتفاقاتی را که برای آنها میافتد، با ترکیبی از حقیقت و داستان به تصویر میکشد. یعنی ممکن است بخشهای زیادی از یک واقعه حقیقت داشته باشد یا نداشته باشد. و همین تلفیق از عناصر خلاقانهی رمان است.
من این برخورد پارودیوار نویسنده با شخصیتها و وقایع را دوست داشتم و احساس میکردم که نویسنده دارد با مفهوم اسطوره بودن یا ستاره بودن در آمریکا با لحن جذابی شوخی میکند.
در نقطهی مقابل، این ویژگی جالب است که شخصیتهای کاملاً داستانی تقریباً هیچکدامشان اسمی ندارند و ما بیشتر آنها را با نقشهای اجتماعیشان (پدر، مادر، برادرکوچک مادر، و حتی تاته و مامه که در ییدیش به معنی پدر و مادر هستند) میشناسیم. این انتخاب به نظرم وجه نمادین رمان را بیشتر تقویت میکند.
و به نظر من در مواجهه با اینهمه اسم و آدم، شاید اسم نداشتن شخصیتهای داستانی مثل یک فضای تنفس در ذهن خواننده عمل کند و به او کمک کند روایتها را بهتر به یاد بسپرد.
رئالیسم با تکنیکهای پستمدرن
فکر میکنم بتوانیم آن را یک رمان تاریخی رئالیستی با تکنیکهای پستمدرن بنامیم، چون جهان داستان رئالیستی است و هیچ اتفاق غیرمعمول یا فانتزی در آن نمیافتد، پیرنگ داستانی مطابق با الگوهای کلاسیک داستاننویسی است و با ضدداستان یا کار عجیبوغریبی مواجه نیستیم، اما طرز روایت کردن چنین جهانی و چنین روایتهایی پستمدرنیستی است.
ما یک رمان تاریخی داریم که واقعیت و تخیل را به اندازهی یکدیگر مهم میکند، شخصیتهای تاریخی را مرجع حقیقت نمیداند و وانمود نمیکند میتواند گذشته را «همانطور که بوده» بازسازی کند، بلکه مدام یادآوری میکند آن چیزی که ما امروز تاریخ میدانیم خودش نتیجهی انتخاب، روایت، حذف و داستانپردازی است. همچنین راوی دانای کل یک «مای» جمعی است و انگار بیان میکند که این حافظهی جمعی هم لزوماً به معنای صداقت در حفظ تاریخ نیست.
چرا «رگتایم»؟
کتاب از نظر فرمی هم ساختار جذابی دارد. ما فصلهایی نهخیلی طولانی داریم که جوری تمام میشوند که انگار نویسنده دارد از واقعهای به واقعه و روایت دیگری میپرد. این ویژگی و عوض شدن سریع فصلها و همچنین تغییر لحن رمان در هر فصل، با اسمی که دکتروف برای آن انتخاب کرده همخوانی خوبی دارد.
رگتایم یک نوع موسیقی آفریقاییآمریکایی محبوب آن دوران است که ساختار رمان به آن شباهت دارد. رگتایم در اواخر قرن نوزدهم و اوایل قرن بیستم در آمریکا شکوفا شد و مشخصهی اصلیاش سنکوپ (syncopation) است: دست چپ پیانو معمولاً ضربی منظم و تقریباً ماشینی ایجاد میکند، اما ملودی دست راست ضربها را جایی میگذارد که انتظارشان را نداریم؛ میان ضربها، جلو یا عقبِ ضرب اصلی. در نتیجه گوش دادن به آن مثل گوش دادن همزمان به یک بینظمی منظم و دارای اختلال است و زیباییاش از همین تجربه میآید.
دکتروف هم سه چهار داستان جدا تعریف نمیکند و بعد آنها را مرتب به هم وصل کند. آنها را روی هم میاندازد. روایتهای مختلف تمام میشوند، قطع میشوند، دوباره برمیگردند و گاهی همپوشانیهای مهمی پیدا میکنند. درواقع فرم کتاب شبیه به این موسیقی حالتی تکهتکه دارد؛ یک ملودی شروع میشود، ملودی دیگری میپرد وسط آن و قطعش میکند، شخصیت تاریخی وارد قصهی خیالی میشود، خبری واقعی به شایعه میچسبد، یک خط داستانی ناپدید میشود و صد صفحه بعد برمیگردد.
در ترجمه خیلی مطمئن نیستم که این ویژگی به سطح نثر هم درست و دقیق آمده باشد، اما دربارهی متن اصلی گفته میشود که ریتم جملات نویسنده و نثرش، با جملههای خبری، کوتاه و ناگهان رگباری و پشتسرهم، نیز این رگتایمی بودن فرم رمان را خیلی نمایش میدهد.
تجربهی من از خواندن کتاب
من کتاب را دوست داشتم. اول از همه از فرم آن لذت بردم؛ یعنی حتی اگر اسمش هم «رگتایم» نبود و دربارهی رابطهاش با موسیقی چیزی نمیدانستم، باز هم این فرم شتابزدگی، پرگویی و پرش از حادثهای به داستانی دیگر برایم جذاب بود. همچنین یک نوع طنزی در بیان نویسنده وجود داشت که آن هم کتاب را برایم جذاب و خوشخوان میکرد.
همچنین ورود شخصیتهای واقعی و این بازی با تاریخ و استفاده از آن بهعنوان مادهی نویسندگی همیشه برای من خیلی جذاب است و درست از لحظهای که اسم هودینی در کتاب آمد و بعد دیدم که نویسنده با او مثل یک شخصیت برخورد میکند، برایم همهچیز جذابتر شد.
هرچند که در مقابل میشود این نقد را به کتاب وارد کرد که برای خوانندهی ناآشنا با اسطورههای آمریکایی و زندگی آن دوران شاید لذت کشف موقع خواندن عملاً از بین برود و به جای آن مجبور باشد خیلی تحقیق کند تا فضای اتفاقها دستش بیاید. ولی شاید حتی بدون شناختن شخصیتها و اصلاً تشخیص ندادن اینکه آنها واقعی هستند هم بشود رمان را دوست داشت.
من فکر میکنم هودینی بیشترین و بهترین پرداخت را داشت و در مقابل مثلاً فروید و یونگ مثل یک جوک وارد داستان شدند و تمام شدند، یا اما گلدمن کل بار شعارزدگی داستان را به دوش میکشید. اما شاید کتاب به چنین تکنیک یا ویژگیهایی نیاز داشت تا خواننده اگر گیج شد، بفهمد که در یک موقعیت داستانی است و نیازی نیست اطلاعات تاریخیاش را زیرورو کند. شاید کمعمق بودن عمدی بعضی چهرههای تاریخی بخشی از همان پارودی باشد.
کتاب را برای مطالعه پیشنهاد میکنم.