شعری از هستی محمودوند
شعری از هستی محمودوند

سر کشیده‌م “شب چهاردهو”
“ماه” توی گلوم گیر کرده!
روده‌هام دفع می‌کنن نورو
دنده‌هام روحمو اسیر کرده!

چکّ‌و‌چک می‌چکه شب از چشمام
ریملی می‌شه بالش و تختم
مثل “دریای قیر” بی‌حرکت
مثل خونِ توی رگام لخته‌م

پوستم کنده می‌شه! بی‌حسّم
بغضِ یه سیب‌زمینی رو رنده‌م
“قوطیِ خوابو” باز می‌کنم و
رو حقیقت چشامو می‌بندم:

(تمساحا توی روغن/ افتادن
کُتلِتا توی آبِ دریاچه…)

“دوتا گرگِ گرسنه” پشت میز
که شب و روز خوراکشون ماچه↓

می‌پَرَن -دست توو دست- رو ابرا
می‌پَرن -دست توو دست- توو خونه
پنجره باز می‌شه، می‌ریزه
آسمون، توی آشپزخونه↓

سرخ می‌شه توو آسمون “نیمرو”
“خورشید و اَبرا” توو ماهیتابه…

پَرت می‌شم با مُخ توو بیداری!!
یهو، از رو پُلی که توو خوابه:

چندتا قرص افتاده کنارِ تخت
قوطیِ خالی‌ای که چیزی توش…
می‌زنم زیرِ اشک تمساح و
آبِ رنده شده میاد از دوش

توی آب عکسِ ماه/ حل می‌شه
قرص جوشانِ توی لیوانم
تجزیه می‌شم آ هِـ سِـ تِـ هِ…
بعد سرریز می‌شم از وانم

ناخنام لاکِ مشکی پس می‌دن!
از رگام قیر می‌زنه بیرون…
[گُرگای کارتونی با همدیگه
لاو می‌ترکونن توو تلویزیون]

شکل یه پازلِ به‌هم ریخته
خودمو توو زمان ولو می‌کنم
برمی‌دارم با گریه کُنترلو
کانالا رو عقب، جلو می‌کنم

می‌رم اونقدر عقب که بچّه شم و
با “شنل قرمزی” بزرگ بشم!
میام اِنقدر جلو، جلو، لو، لو…
تا ولو شم رو ماه و “گُرگ”بشم:

تـ یـ کـ ه هامو کنار هم می‌چینم
چارتا پا، دوتّا گوش، یه دُم می‌شه…
می‌زنم از خودم -به تو- بیرون!
شهر توو زوزه‌هام گم می‌شه

می‌زنی از خودت -به من- بیرون!
ماهِ کامل عذاب می کُِشَدِت
“بو”ت نزدیک و دیک‌تر می‌شه*
بوم مثلِ طناب می‌کشدت…

شب!
دوتا “ماده‌گرگِ” عاشق!
که↓
“توی هم” زوزه می‌کشن تا صبح
بغلِ هم، ولو شدن رو ماه
روی هم پوزه می‌کشن تا صبح…

هستی محمودوند

* “مرگ نزدیک و دیک‌تر می شد/ آخر شعر بود و وقت عزا”
از شعر سفرنامه ۱، سید مهدی موسوی

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *