
پای راست جلو، پای چپ عقب. بعد پای چپ جلو، پای راست عقب. راه رفتنش ریتم خاصی دارد؛ صدایی شبیه به تیکتاک ساعتدیواری. راستچپ، راستچپ، راستچپ… فکر میکنم شمارهی پایش ۳۷ یا ۳۸ باشد. گاهی یکی از پاشنههای کفش سیاه براقش بین سنگفرشهای نارنجی و طوسی پیادهرو گیر میکند و ریتم را بههم میزند. گاهی هم درون چالهی آب کوچکی میافتد که از باران شدید شب قبل بهجا مانده است. قطرههای آب شتک میزنند به بخشهایی از مچ پای سفیدش و پاچهی شلوار مشکیاش که همیشه خط اتو دارد. البته شلوارش بعضی روزها به قهوهای یا سبز یشمی تغییر رنگ میدهد. مانتو، شال و کیفش هم با رنگ شلوارها ست میشوند.
– «سلام علی آقا، قربون شما، شما خوبی؟ میشه دو تا نون برشته بهم بدی؟ قربون شما، مرسی.»
: «پسر، دو تا نون برشته بده مریم خانوم.»
دست چپش را به سمت کیف مشکیای که روی شانهاش آویزان است، میبرد. حلقهای طلاییرنگ در انگشتش دارد و یک ساعت با بند چرم مشکی هم دور مچ ظریفش بسته است. هیچوقت آنها را درنمیآورد؛ حتی موقعی که استایلش تغییر میکند.
پول نان سنگک برشته را که میدهد با ریتمی تند و سریع به سمت محل کارش حرکت میکند.
– «جووون چه سینههایی! تی بلا میسر، لیموی آبدار خوشمزه!»
: «خیلی بیشعوری!»
سبیل سیاهرنگ و پرپشتی دارد؛ با موهای فرفری پرکلاغی. مشخص است هر هفته ریش و سبیلش را رنگ میکند. بالای سردر مغازهاش روی تابلوی بزرگی نوشته شده: « سمساری و لوازم خانگی اصغر باوفا.»
هر روز این دیالوگها بینشان ردوبدل میشود. در نهایت، اصغرسمسار با آن دندانهای زرد و زشتش بلندبلند میخندد و مریم هم با یک چشمغره وارد ساختمان اطلس میشود که در کوچک باریکی دارد. دیگر مریم را نمیبینم، تا ساعت ۴ که از آرایشگاه بیرون میآید. کمی کنار تیر چراغبرق میایستم و به پنجرهی طبقهی دوم ساختمان خیره میشوم. پنجرهای که بالای سرش روی تابلوی کوچکی نوشته شده: «سالن زیبایی نازگل.»
اصغرسمسار دارد زنهایی که از پیادهرو رد میشوند را دید میزند. دوست دارم تمام دندانهای زشت و آن صورت بدترکیبش را له کنم. پنجرهی آرایشگاه همیشه پردهاش کشیده است. یکذره نور هم وارد آرایشگاه نمیشود که بتوانم از این فاصله مریم را موقع کار کردن ببینم. میروم سمت پارک کوچکی که تقریباً در دویستمتری محل کار مریم است. روی نیمکت فلزی زنگزدهای مینشینم، سیگاری درمیآورم و شروع میکنم به کشیدن. توی تهران، آلودگی را هم با هر پک سیگار وارد ریههایت میکنی اما اینجا در رشت، دود سیگار با رطوبت، نم و هوای پاک همراه میشود؛ رطوبتی که با آن یکی میشوی و دیگر نمیتوانی این شهر را ترک کنی.
کتاب جیبی و کوچک «یک اتفاق مسخره» از داستایفسکی را از جیب پالتوی مشکیام درمیآورم. خیلی دوستش دارم، چون فکر میکنم نوشتههایش از دلِ درد و رنج بیرون میآیند؛ رنجی که خود داستایفسکی را هم سالها درگیر کرد، مانند من. بوکمارک را از لای صفحهی هشت و نه بیرون میکشم و شروع میکنم به خواندن: «ایوان ایلیچ پرالینسکی، مشاور دولتی، تازه چهار ماه بود که عالیجناب نامیده میشد.» چند ماه میشود که از صفحهی نه نمیتوانم جلوتر بروم، چون مدام خندههایش با آن دندانهای سفید و لبهای قرمز بزرگش به علی آقا نانوا، چشمغرهاش با آن چشمهای درشت آبی و ابروهای کلفت و طلایی به اصغرسمسار، صدای تقتق کفشهایش، حرکت عضلههای باسنش، موهای خرمایی موجدارش که همیشه از پشت شالش تا روی خط باسنش ریخته است، بالا و پایین رفتن سینههای بزرگش که لمسشان کردهام، حتی یک لحظه هم از ذهنم بیرون نمیروند. تمرکز کافی روی هیچچیزی ندارم؛ نه درس خواندن، نه کتاب خواندن و نه حتی سر زدن به پدر و مادر پیرم که در تهران هستند. مثلاً میخواستم وکیل بشوم، قولش را همیشه تلفنی به مادرم میدادم.
– «سلام مامان، خوبی فدات شم؟»
: «سلام به روی ماهت پسرم. فدای پسر وکیلم بشم. عزیزم، قربون اون قد و بالای بلندت.»
– «مامان بسه دیگه! اینقدر لوسم نکن. من دیگه بزرگ شدم.»
: «پسرم چهکار کنم؟ دلم برات یهذره شده، همهی فامیل میگن پارسا درسش تموم نشد؟ پارسا کی قراره دفتر وکالت بزنه؟»
– «مامان جونم، تقریباً چهار ماه دیگه مونده، بعدش میشم پارسا محتشم، وکیل پایهیک دادگستری.»
: «خدا از دهنت بشنوه عزیزم، ایشالا. من و بابات بهت افتخار میکنیم عزیز دلم!»
دلم برای پدر و مادرم میسوزد، ولی مریم برای من از وکیل شدن مهمتر است. آن روز بارانی که از در خوابگاه بیرون آمدم تا به نانوایی بروم، مریم به من تنه زد و رؤیای وکالت از سرم پرید. شاید هم من به او خوردم.
– «وای، خانوم ببخشید. شرمنده.»
: «مگه کوری پسر جون؟ حواست کجاست؟»
آرنج دست راستم سینههای بزرگ مریم را لمس کرد؛ سینههایی که دوست داشتم درونشان بلعیده شوم. مریم خم شد تا کیفش را که از دستش افتاده بود، بردارد. اما من سریع کیفش را برداشتم و دستم را به سمتش دراز کردم. برای لحظهای رنگ آبی چشمهایمان با هم یکی شد؛ شبیه یکی شدن آسمان و دریا در روزهای آفتابی. موقع خم شدنش چاک وسط سینهها و خال درشت بینشان را دیدم. بدجوری به آن خال حسودیام شد.
– «باز هم عذر میخوام خانوم!»
: «اشکالی نداره پسر جون، حالا از جلو رام برو کنار که خیلی دیرم شده.»
از روی نیمکت بلند میشوم و سیگار دیگری روشن میکنم. زیر درختهای چنار با برگهای زرد و نارنجی قدم میزنم و آهنگی را داخل گوشیام پِلی میکنم. آهنگی که با صدای «ایوانبند» در گوشم میخواند: «آهای عالیجناب عشق، فرشتهی نجات عشق.»
آستین پالتویم را کنار میزنم و به ساعت نگاه میکنم که 11:56 شده است. میروم آنور خیابان، از سوپرمارکت یک ساندویچ سرد میگیرم. دوباره برمیگردم روی همان نیمکت فلزی سرد و زنگزده و مشغول خوردن میشوم. کاش مریم هم کنار من بود. کاش با هم ساندویچ میخوردیم، حرف میزدیم و میخندیدیم. کاش روی برگهای خشک قدم میزدیم و زیر نمنم باران از عشق به هم میگفتیم. روی نیمکت، کمی دراز میکشم. سردی فلز، همراه با رطوبت وارد تنم میشود. چشمهایم بسته است و به مریم فکر میکنم: «الان داره چهکار میکنه؟ ناهار خورده؟ چرا واسه ناهار هیچوقت نمیاد بیرون؟ یعنی صاحبکارش ناهار سفارش میده؟»
در آن ساختمان، فقط وکیلی که دفتر وکالت دارد و همیشه کتشلوار طوسی میپوشد، برای تهیهی ناهار بیرون میآید. دقایقی بعد با دو پرس غذا و دو بطری نوشابهی کوچک، یکی زرد و یکی سیاه، به ساختمان اطلس برمیگردد و در تاریکی راهپله محو میشود. با خودم فکر میکنم: «بهتره برم جلو آرایشگاه، اینطوری مریم رو به خودم نزدیکتر احساس میکنم.»
بلند میشوم و به سمت خیابان فردوسی به راه میافتم. کنار تیر چراغبرق که ظاهراً تنها تکیهگاه من در زندگی است، میایستم. اصغرسمسار در قهوهخانهی کنار نانوایی نشسته است و دارد با دهان گشادش تکهی نان سنگک را که از داخل ظرف آبگوشت بیرون آمده، میخورد. دو قمری هم روی سیم برق بالای سر آرایشگاه نشستهاند و عشقبازی میکنند. خیابان خلوت شده است و همه برای ناهار به خانههایشان رفتهاند. زنها و مردهای مختلفی وارد ساختمان اطلس میشوند؛ یکی به دفتر وکالت میرود، دیگری به دفترخانهی اسناد رسمی، تعمیرات موبایل یا سالن زیبایی. هر کسی برای کاری آمده است. دلم یک استکان چای گرم میخواهد. آرامآرام به سمت قهوهخانه میروم.
– «سلام به همگی، آقا یه چایی بیزحمت.»
روی نیمکتی چوبی مینشینم. میزها با سفرههای قرمز پوشیده شدهاند. همه مشغول خوردن و حرف زدن با هم هستند.
: «بازم جنگ میخواد بیشه رِی؟»
– «نه بابا، کی گفته؟ صلح…»
: «صلح چیه رِی؟»
– «اصغر آقا عجب گوشتی گیرت افتاده! نوش جونت. خدا قسمت کنه.»
: «فقط اینکه رِی مواظب وکیل باش اصغر آقا.»
: «آقایان شِمی بلا میسر، لوطفاً بحث سیاسی و ناموسی نُکُنید.»
اصغرسمسار با کتشلوار مشکی و پیراهن سفید چرکگرفتهاش که بیشتر شباهت به جاهلهای فیلمفارسی دارد، اصلاً حرف نمیزند، فقط سر تکان میدهد و میلمباند. چاییام را که توی استکانی کمرباریک ریخته شده، نمنم سر میکشم؛ بدن سرد و نمناکم را کمی گرم میکند.
چشمهایم برای لحظهای با چشمهای اصغر یکی میشود. با حرکت سر به من میفهماند که: «چیه؟» سرم را پایین میاندازم. دوست دارم سرش را در ظرف دیزی فرو کنم تا استخوانهای دندهی گوسفند وارد چشمهای هیزش بشود. اما زورم به هیکل گنده و چاقوی ضامنداری که همیشه لای کمربند و شلوارش است، نمیرسد. چاییام را میخورم و از قهوهخانه بیرون میروم. تا اهالی خیابان به من مشکوک نشدهاند، باید بالأخره با مریم حرف بزنم. باید به او بگویم که چقدر عاشقش هستم و دوست دارم او را به مادرم معرفی کنم. مطمئناً او هم دوست دارد که همسر یک وکیل خوشتیپ بشود. اما تمام هفته فقط تا خانه و محل کارش دنبالش رفتهام؛ فقط تعقیب، بدون هیچ دیالوگی، بهغیر از آن اتفاق اول و تنهبهتنه شدن. زیباییاش زبانم را بند میآورد. البته ترس هم دارم چون از چروکهای گوشهی چشمش، موقع خندیدن معلوم است که باید ده یا پانزده سالی از من بزرگتر باشد. میترسم من را به چشم بچهای ببیند یا مادرم سن و سالش را بهانه کند و قبولش نکند. اما مطمئن هستم وقتی به مادرم بگویم که مریم چه زن زحمتکش و پاکدامنی است و چقدر دوستش دارم، حتماً عروسش را با جان و دل میپذیرد.
ساعت دارد به چهار نزدیک میشود و قلبم به تپش افتاده است. بوی عطر مریم را احساس میکنم. از ساختمان بیرون میآید. باران شروع به باریدن کرده است. حتی از وقتی که به داخل ساختمان رفت هم زیباتر شده است. حیران و سردرگم به نظر میرسد. ظاهراً منتظر است باران بند بیاید. نفس عمیقی میکشم. پای راستم را جلو میگذارم و با خودم میگویم: «پارسا تو میتونی، توی دانشگاه مخ هر دختری رو که دلت خواسته زدی. مریم هم منتظره که تو پا پیش بذاری. برو جلو، برو بهش بگو تو با همهی دخترهای زندگیم فرق داری. تو کاملترین زنی هستی که دیدم.»
پای چپم را جلوتر از پای راستم میگذارم. پشتِسر مریم چهرهی مردی ظاهر میشود که از داخل ساختمان بیرون آمده است. مردی قدبلند با کتشلوار طوسی و ریش و موهای جوگندمی که به مریم اشاره میکند پشتِسرش راه بیفتد. مریم بهآرامی، با صدای تقتق کفشهایش راه میافتد. سرعت من هم بیشتر میشود. آنها پشتِسر هم وارد کوچهی بنبست کنار ساختمان میشوند. مرد ابتدا پلاستیک سفیدی را درون سطل زبالهی بزرگی، گوشهی سمت چپ کوچه، میاندازد. توی کیسه، ظرفهای یکبارمصرف آلومینیومی غذا و دو بطری نوشابهی تقریباً تاانتهاخورده است. بعد، میرود سوار ۲۰۷ مشکیای میشود و از پارک بیرون میآید. مریم درِ جلوی ماشین را باز میکند و سوار میشود. هر دو چشمدرچشم هم میخندند. اصلاً نمیفهمم چه اتفاقی دارد میافتد. مریم که کل هفته را فقط پیاده رفتوآمد میکرد؛ چه هوا بارانی بود و چه آفتابی. حالا چه شده است که دارد با ماشین میرود؟ اصلاً این مرد چه نسبتی با او دارد؟ دست و پاهایم دارند میلرزد. فکرهای عجیبی در حال عبور از ذهنم هستند. ماشین به ابتدای کوچه میرسد که ناگهان خندهی مریم و مرد قدبلند بند میآید و چهرههاشان لبریز از ترس و وحشت میشود. هر دو به روبهرو خیره شدهاند. اصغر با چاقوی ضامندارش جلوی ماشین آنها ایستاده و با سبیل و موهای فرفری و چهرهی بدترکیبش فریاد میزند: «سوراخسوراخت میکنم وکیل!»
