شعری از سپهر خلیلی: حاصل تناسخ هزار جوجه‌اردک زشت

حاصل تناسخ هزار جوجه‌اردک زشت
یک بچه‌گربه‌ی سیاه
زیر چکمه‌ی مردها
در تمام مسنجرهای مرد، پیاده‌روهای مرد
پارک‌های مرد، خانه‌خالی‌های مرد
با چشم‌های درآمده و آسفالت‌شده
اصلاً مادری ندیده بود
که بخواهد بعد زنا با پستان‌های دوباره‌‌اش چشم‌هایش را خودش دربیاورد
چکمه‌ی سیاه و خونی شده زیر له‌های مردها
تشکیل پیشی می‌دهند!
که هیچ‌چیز ندارد
جز نفرت
جز نفرت
و شاید سوال
چرا زن‌ها به‌مردهای جاکش که بچه‌گربه‌ها را لگد می‌کنند روحیه می‌دهند؟
تنها سوالی که قبل مرگ
داشت!
بچه‌گربه‌ی سیاه
قلبش از کار افتاد
و غول چراغ جادو در رویاهایش
سه آرزو خواست
سیاره‌ای که فقط زن‌ها در آن باشند
سیاره‌ای که فقط زن‌ها در آن باشند
سیاره‌ای که فقط زن‌ها در آن باشند
چشم‌هایش باز شد
اما زیر کفش پاشنه‌بلند زن‌ها!
در سیاره‌ای که هیچ‌مردی نبود
– بخواهی، نخواهی
سیاره بسازی یا نسازی
زن‌ها همان زن‌هایی بودند که به‌مردهای جاکش روحیه می‌دادند! –
حاصل تناسخ هزار بچه‌گربه‌ی سیاه
در انتهای خیابان
به‌جای آن‌که یک میلیون جوجه‌اردک زشت باشد که قو می‌شوند
هیچ‌چیز ندارد
جز نفرت
جز نفرت
و چند سوال نفرت‌انگیز
چرا غول چراغ جادو زن نبود؟
چرا مردها در دسته‌ی موجودات زنده محسوب می‌شوند و زن‌ها در موجودات مرده نمی‌شوند؟
چرا زن‌ها به‌مردهای جاکش که هم بچه‌گربه‌ها را لگد می‌کنند و هم زن‌ها را روحیه می‌دهند؟
جنس سوم پیشی بود
جنس سوم پیشی بود
و جنس سوم پیشی بود
بود!

“حاصل تناسخ هزار جوجه‌گربه‌ی زشت مرده”

سپهر خلیلی

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *