
شعری از عباس اصغرپور
در شورِ کوچه، خانه نمیمانم
در امن آشیانه نمیمانم!
من شعر عاشقانه نمیگویم
در شعرِ عاشقانه نمیمانم
در خشم باد، لَخت و گریزانم
من موی توی شانه نمیمانم
توی قفس پرندهی زندانی
در التماسِ دانه نمیمانم
در انتظار لحظهی آزادی
بی تخم، توی لانه نمیمانم
یک قصهی بدون تماشاچی
توی کتابخانه نمیمانم
هر عاشقی ترانهی خونین داشت
تا مرگ، بی ترانه نمیمانم
رو به نقابهای رفیقانم
از درد تازیانه نمیمانم
از خاطرات خوب نشانی نیست
دنبال این نشانه نمیمانم
خورشید بود و گریه مشخص بود
در روز عامدانه نمیمانم
در انتظار جوابی که
غرق است در بهانه نمیمانم
هر دوست مثل تیزیِ پنهان است
من توی این زمانه نمیمانم
خورشید را ربود عبورِ شب
من میروم شبانه، نمیمانم
عباس اصغرپور