شعری از آنیسا معظمی
شعری از آنیسا معظمی

پایان یک مسافر تنها بود

با کوله‌پشتی‌ تو به راه افتاد

من اشک‌های مختصری بودم

لب‌های کوچکم به گناه افتاد

بوسیدمت دو مرتبه در باران

 

نم‌نم به رویداد تو خندیدم

آهسته اشک می‌شدم و پرسید:

«آیا زمین به فکر خیانت نیست؟!»

-ابری که خشک بود و نمی‌بارید-

با چند قارقار گذشت آبان

 

چشمم به چند ظرف گلی افتاد

در موزه‌های قبل‌تر از تاریخ

با هر اشاره‌ای به عقب برگشت

عمر زمین به جاذبه‌ی مریخ!

در کهکشان، معلق و سرگردان

 

با دختران حاشیه‌ی ساحل

با تورها و پولک و مرغابی

در حجله‌های در بغل نوزاد

مادر شدن، دومرتبه بی‌خوابی

ماهی‌کباب در شب تابستان

 

یک فصل خاطرات لگد‌خورده

دشتی گلایل از خودشان گفتند

با گوشواره‌ی صدفی در گوش

زن‌های کابل از خودشان گفتند

پاشید خون به شب، به حنابندان

 

اینجا کجاست؟ عشق که پنهان است!

آن ابر ماه را که پسندیده

با حلقه‌ای به بندگی آورده

مرداب تا هنوز نفهمیده

راهی نمی‌برد به چراغستان

 

با هر چرا… معادله‌ای مجهول

ابعاد هستی‌ام متلاشی‌تر

در دخمه‌ای به وسعت اقیانوس

از کرم‌های باغچه ناشی‌تر

سلول‌های مرده، کف زندان

 

دست و دلم به کار نمی‌آید

کز کرده‌ام درون قفس گویی

نه خانه خانه است، نه این دل دل

من زنده‌ام بدون نفس گویی

یک بازمانده از شب بمباران

 

آنیسا معظمی

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *