
شعری از سمیه فخرالدین
کاش میشد بهجای دلتنگی
مرگ یک شب مرا بغل میکرد
گور تاریک، آرزوها را…
در هجوم سکوت حل میکرد
چکچک قطرههای بارانم
سیل غم را بگو کجا ببرم؟
اشکهایم به وسعت دریا
وقت رفتن چه آمده به سرم؟
میخورد بغضها، گلویم را
لب گشوده دهانِ خاموشم
زندهام لابهلای خاطرهها
بدتر از مردهها، فراموشم
اسلحه روی گیجگاه اما
در سرم انتخابها دشوار
آه از لحظهلحظه جان دادن
لختهخونِ چکیده بر دیوار
کاش میشد به قصه برگردم
فصل پایانِ داستان باشم
راوی خندههای تلخ زنی
پشت دروازهی زمان باشم
سمیه فخرالدین