شعری از حمیدرضا امیرخانی: واقعاً روزهای خوبی بود

واقعاً روزهای خوبی بود
روزهای سیاه پیش از این
این‌ نمایش تمام شد دیگر
پرده‌ها را نمی‌کشی پایین؟

آن طرف جنگ عقل و ایمان بود
نسبیت بین بدتر و بدتر
این طرف بحث عشق و آزادیست
[پرده پایین نمی‌رود دیگر!]

خواب دیدم که عاشقت شدم و…
خواب دیدم که عاشقم شدی و…
ناگهان خون به پرده‌ پاشید و…
کل دنیات…
زیر و بم شدی و…

عشق توی نگاه اول بود
درد توی نگاه دوم بود
زندگی زیر پایشان له شد
مرگ توی نگاه مردم بود

سرخ بود و سیاه خواهد شد!
پرده و پرچم و تو و دنیا!
در خیابان نمایش اجرا شد
خون بپاشید توی میدان یا

خون بپاشید در خیابان یا
خون بپاشید توی زندان یا
خون بپاشید روی دانشگاه
یا بپاشید بر هواپیما

عقل سُرخم به لکنت افتاده
نور، با پرده‌ها هماهنگ است
ظاهرا در سیاهی مطلق
پرچم جنگ‌ و صلح هم‌رنگ است

ساعتت را بکوب بر دیوار
سانس بعدی، نمایش قبلیست
پرده‌ی سرخ تا ابد اینجاست
راه حلی به جز تماشا نیست

حمیدرضا امیرخانی

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *