شعری از محمد جدی: مرد بدبختِ تو سری خورده

مرد بدبختِ تو سری خورده
زنِ در قفلِ لب به لب مرده
تنِ شاکیِ از پدر کرده
جیغ حلقی که آبرو برده

غصه کا/ریده توی فریادم
شرح دردی که پرورش دادم

شرح دردی که با تو خوابیدم
زیر باری که در تو گندیدم
بعد هر قصّه‌ای که جنگیدم
شب به تصویر سایه خندیدم
ظاهراً من تو را پسندیدم

دستِ خود را به گردنش بستم
باورم شد که توی بن‌بستم

جنبشِ سبزِ توی این راهی
باورم شد که غرق در آهی
شکل قبلاً مرا نمی‌خواهی
من فلز، تو فلز، نمی‌کاهی
بغض هر نامه توی یک چاهی

که رسیده به آب رمز‌آلود
نامه‌های همیشه طنزآلود

نامه‌های ندیده در ساکم
خسته از بوی تند تریاکم
اسلحه با صدای ساواکم
خسته از جنگ روی این خاکم

انقلابی که ناگهان سم شد
چشم‌های پدر پر از غم شد

رقص باتوم روی سینه‌ی زن
جشن بی‌مزه با تلاوت عن
خشتکی پاره با حقارت تن
هضم شلیک بعد کشتن من

سوت رهبر به نفع هم‌سایه
حق مردم به آبِ در خایه

شرط علمی به سوی پوشش تنگ
عشق‌بازیِ گربه با خرچنگ
بوق ماشینِ شهرِ بی‌فرهنگ
بحث تحریم با صدای زنگ
شیخ مفسد مقابل سرهنگ

من به دنبال نفت آبادی
و تو در انتظار آزادی

محمد جدی

یک دیدگاه در “شعری از محمد جدی: مرد بدبختِ تو سری خورده

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *