
خداحافظ (به ژاپنی: سایونارا)
ساتوشی کن
ترجمه به فارسی: عاطفه اسدی (براساس ترجمهی انگلیسی ماکیکو ایتو از متن ژاپنی)
چطور میتوانم هجدهم ماه می امسال را فراموش کنم؟
آن روز، پزشکی در بیمارستان صلیب سرخ موساشینو خبر را به من داد:
«سرطان لوزالمعده در مرحلهی پیشرفته است. به چند استخوان هم سرایت کرده. در بهترین حالت، شش ماه دیگر زنده میمانید.»
همسرم هم در بیمارستان کنارم بود. خبر آنقدر ناگهانی و سنگین بود که تحملش حتی برای دو نفر هم سخت بود. راستش قبلاً با خودم فکر میکردم: «هر وقت قرار باشد بمیرم، خب میمیرم و دیگر کاریش نمیشود کرد.» اما بااینحال، این خبر بیش از حد ناگهانی بود.
البته نشانههایی هم وجود داشت. دو سه ماه پیش از آن، در قسمتهای مختلف کمر و مفاصل پاهایم درد شدیدی داشتم. پای راستم ضعیف شده بود و بهسختی راه میرفتم. سراغ طب سوزنی و کایروپراکتیک رفته بودم، اما بهتر نمیشدم. تا اینکه پس از معاینه با دستگاههای پیشرفتهای مثل امآرآی و PET-CT، ناگهان به من گفتند چقدر از عمرم باقی مانده است.
انگار پیش از آنکه حتی متوجه شوم، مرگ درست پشتسرم ایستاده بود و دیگر هیچ کاری از دستم برنمیآمد. بعد از شنیدن این خبر، من و همسرم شروع کردیم به تحقیق دربارهی راههایی که شاید بتوانند عمرم را طولانیتر کنند. مسئله واقعاً مرگ و زندگی بود. خوشبختانه دوستان وفاداری هم داشتیم که با تمام توان کنارمان بودند.
من درمان با داروهای ضدسرطان را نپذیرفتم و تصمیم گرفتم مسیر دیگری را انتخاب کنم؛ مسیری متفاوت از آنچه بیشتر آدمها احتمالاً انتخاب میکردند. اینکه راهی را که «طبیعی» یا «معمول» به نظر میرسید نپذیرفته بودم، به نظرم کاملاً با شخصیت خودم جور درمیآمد. هیچوقت واقعاً احساس نکردهام که به اکثریت تعلق دارم. دربارهی درمان هم، مثل هر چیز دیگری، همینطور بود. با خودم گفتم: چرا تا آخر همانطور که خودم درست میدانم، زندگی نکنم؟ اما درست مثل زمانی که سعی میکردم اثری خلق کنم، خواستن بهتنهایی کافی نبود. بیماری روزبهروز پیشروی میکرد.
ولی خب، من هم بالاخره عضوی از جامعهام. نصف چیزهایی را که مردم درست میدانند قبول دارم و مالیاتم را هم میدهم! شاید شهروند نمونهای نباشم، ولی بههرحال عضوی از جامعهی ژاپنم.
بنابراین، در کنار کارهایی که از نظر خودم برای طولانیتر کردن زندگیام لازم بود، سعی کردم برای «درست مردن» هم آماده شوم.
که البته فکر نمیکنم در این یکی خیلی موفق شده باشم.
یکی از کارهایی که کردم این بود که با کمک دو دوست مورد اعتمادم شرکتی راه انداختم تا بعد از من به کپیرایت همان چند اثری که حقوقشان در اختیارم بود، رسیدگی کند. وصیتنامهای هم نوشتم تا دارایی مختصرم بیدردسر به همسرم برسد. نه اینکه فکر کنم قرار است بعد از مرگم کسی سر ارثومیراث دعوا راه بیندازد؛ فقط میخواستم همسرم که در این دنیا میماند، دغدغهی این چیزها را نداشته باشد. خودم هم دلم میخواست پیش از آنکه بپرم آن طرف، خیالم راحت باشد.
نه من و نه همسرم سررشتهای از این کارها نداشتیم، اما دوستان فوقالعادهمان خیلی زود کارهای اداری و هرچه را لازم بود، روبهراه کردند. بعدتر، وقتی ذاتالریه گرفتم و تا دم مرگ رفتم، آخرین امضا را هم پای وصیتنامه زدم و با خودم گفتم اگر همین حالا بمیرم، دیگر اشکالی ندارد.
«آه… بالاخره میتوانم بمیرم.»
دو روز قبل با آمبولانس به بیمارستان صلیب سرخ موساشینو رفته بودم و روز بعد دوباره با آمبولانس برگشتم همانجا. دیگر چارهای جز بستری شدن و انجام یکعالمه آزمایش نداشتم. معلوم شد ذاتالریه دارم و در قفسهی سینهام هم مایع جمع شده. رکوراست از دکتر پرسیدم چقدر وقت دارم. جوابش خیلی خشک و سرراست بود و راستش یکجورهایی از همین بابت از او ممنون بودم: «شاید یک یا دو روز دوام بیاورید… حتی اگر از این مرحله جان سالم به در ببرید، احتمالاً تا آخر ماه بیشتر زنده نمیمانید.»
همانطور که گوش میدادم با خودم فکر کردم: «انگار دارد پیشبینی هواشناسی را میگوید!»
ولی اوضاع واقعاً وخیم بود.
آن روز هفتم ژوئیه بود. تاناباتای بیرحمانهای بود.(۱) همانجا تصمیمم را گرفتم: میخواستم در خانه بمیرم. میدانستم ممکن است برای بقیه دردسر درست کنم، اما از آنها خواستم هر طور شده کمکم کنند از بیمارستان فرار کنم و برگردم خانه. این کار به لطف تلاشهای همسرم، همکاری بیمارستان (که دیگر کاری از دستشان برایم برنمیآمد)، کمکهای فراوان مراکز درمانی دیگر و یک رشته اتفاق عجیب ممکن شد که دیگر فقط میشد اسمشان را لطف آسمان گذاشت. هیچوقت در زندگی ندیده بودم اینهمه اتفاق اینطور درست و بهموقع کنار هم قرار بگیرند. خودم هم بهسختی باورم میشد. آخر اینجا که «پدرخواندههای توکیو» نبود! (۲)
همسرم این طرف و آن طرف میدوید تا مقدمات فرارم به خانه را فراهم کند و من هم به دکترها التماس میکردم: «اگر حتی برای نصف روز هم بگذارید برگردم خانه، هنوز کارهایی دارم که باید انجام بدهم!» بعد تنها در آن اتاق دلگیر بیمارستان مینشستم و منتظر مرگ میماندم. تنها بودم، اما خودم فکر میکردم: «شاید مردن آنقدرها هم بد نباشد.»
دلیل خاصی نداشتم. شاید نیاز داشتم اینطور فکر کنم. عجیب اینکه واقعاً آرام بودم. فقط یک فکر بود که دست از سرم برنمیداشت: «نمیخواهم اینجا بمیرم…»
همینطور که به این فکر میکردم، دستهای از تقویم روی دیوار بیرون آمد و شروع کرد به رژه رفتن در اتاق. عجب… دستهای از تقویم بیرون آمده و دارد رژه میرود! توهم خلاقانهتری نمیشد ببینم؟ (۳)
خندهام گرفت که حتی دم مرگ هم دست از نگاه حرفهایام برنداشته بودم. اما فکر میکنم هیچوقت به اندازهی آن لحظه به دنیای مردگان نزدیک نشده بودم. واقعاً مرگ را بیخ گوشم حس میکردم. بااینحال، به کمک آدمهای زیادی، معجزهوار از بیمارستان صلیب سرخ موساشینو فرار کردم و به خانه برگشتم؛ پیچیده در ملحفهها و درحالیکه هنوز انگار یک پایم در دنیای مردگان بود.
مردن هم دردسرهای خودش را دارد.
این را هم بگویم که هیچ گله یا کینهای از بیمارستان صلیب سرخ موساشینو ندارم؛ لطفاً اشتباه برداشت نکنید. فقط میخواستم برگردم خانه. خانهی خودم.
وقتی داشتند مرا به اتاق نشیمن میبردند، با کمال تعجب یکی از همان تجربههای دم مرگ معروف هم نصیبم شد: از بالا خودم را میدیدم که داشتند به داخل اتاق میبردند. انگار از چند متر بالاتر، با یک لنز واید و زیر نور فلاش، داشتم خودم و تمام صحنه را تماشا میکردم. تخت وسط اتاق خیلی بزرگ و برجسته به نظر میرسید و بدنم را که لای ملحفه پیچیده شده بود، درست وسط آن پایین میگذاشتند. ظاهراً خیلی هم با ملایمت این کار را نمیکردند؛ البته شکایتی ندارم.
پس دیگر فقط باید در خانه منتظر مرگ میماندم.
اما…
ظاهراً از ذاتالریه جان سالم به در بردم!!
هان؟!
یک جورهایی با خودم گفتم:
«مثل اینکه نتوانستم بمیرم!!»
بعدها که به آن روزها فکر میکردمـ روزهایی که دیگر جز مرگ به چیزی فکر نمیکردمـ حس میکردم شاید واقعاً همان موقع یک بار مرده بودم. کلمهی «تولد دوباره» چند بار در ذهنم آمد و رفت. عجیب اینکه بعد از آن، انگار دوباره نیروی زندگی در من جان گرفت. این را واقعاً از ته دل مدیون همهی کسانی میدانم که کمکم کردند: قبل از همه همسرم، دوستانی که حمایتم کردند، پزشکان، پرستاران، مراقبان و همهی کسانی که به شکلی درگیر ماجرا بودند.
حالا که دوباره به زندگی برگشته بودم، دیگر نمیشد دست روی دست بگذارم. باید به خودم یادآوری میکردم این زندگی انگار یک فرصت اضافه است که به من دادهاند و باید بااحتیاط خرجش کنم. برای همین تصمیم گرفتم دستکم یکی از کوتاهیهایی را که در این دنیا کرده بودم، جبران کنم.
واقعیت این بود که فقط چند نفر از نزدیکترین آدمهای زندگیام از سرطان خبر داشتند. حتی به پدر و مادرم هم چیزی نگفته بودم. مخصوصاً در کار، گرفتاریها و ملاحظاتی بود که باعث میشد حتی اگر بخواهم هم نتوانم چیزی بگویم. دلم میخواست در اینترنت اعلام کنم سرطان دارم و از روزهای باقیماندهی زندگیام بنویسم. اما اگر همه میدانستند که مرگ ساتوشی کن نزدیک است، ممکن بود سروصدایی، هرچند کوچک، به پا شود. به همین خاطر، در حق خیلی از آدمهای دوروبرم کوتاهی کردم. واقعاً متأسفم.
آدمهای زیادی بودند که دلم میخواست پیش از مرگ دستکم یک بار دیگر ببینمشان و حتی اگر شده یک کلمه با آنها حرف بزنم: خانواده و فامیل، دوستان قدیمی دوران دبستان و راهنمایی، همکلاسیهای دبیرستان، رفقای دانشگاه، آدمهایی که در دنیای مانگا شناختم و چیزهای زیادی از هم یاد گرفتیم، رفقای دنیای انیمه که کنار هم کار کردیم، با هم نوشیدیم، در پروژههای مشترک با هم رقابت کردیم و خوشیها و سختیها را با هم گذراندیم؛ آدمهای بیشماری که به لطف کارگردان بودن شناختم، کسانی که نه فقط در ژاپن که در گوشهوکنار دنیا خودشان را طرفدار من میدانند، و دوستانی که از طریق اینترنت پیدا کردم.
آدمهای زیادی بودند که دلم میخواست اگر میشود فقط یک بار دیگر ببینمشان. بعضیها را هم اصلاً دلم نمیخواست ببینم. میترسیدم هر بار که کسی را میبینم، فقط این فکر در سرم بچرخد که «دیگر هرگز این آدم را نخواهم دید» و بعد نتوانم با آرامش به استقبال مرگ بروم.
حالم کمی بهتر شده بود، اما هنوز توان زیادی نداشتم و برای دیدن آدمها باید کلی انرژی جمع میکردم. هرچه آدمها بیشتر دلشان میخواست مرا ببیند، دیدنشان برای من سختتر میشد. چه طنز تلخی.
از طرفی، سرطان به استخوانهایم سرایت کرده بود. پایینتنهام فلج شده بود و تقریباً تمام وقت در تخت بودم. دلم هم نمیخواست کسی مرا با آن بدن لاغر و تحلیلرفته ببیند. ترجیح میدادم آدمهایی که مرا میشناختند، ساتوشی کن را در روزهایی که سالم و سرحال بود، به یاد بیاورند. از همهی فامیل، دوستان و آشنایانی که بیماریام را از آنها پنهان کردم، همینجا به خاطر این کوتاهی عذر میخواهم. اما امیدوارم این خودخواهی ساتوشی کن را هم درک کنید. آخر خودتان که میدانید، ساتوشی کن «اینجور آدمی» بود. وقتی چهرههایتان را به یاد میآورم، جز خاطرات خوب و لبخندهایتان چیزی یادم نمیآید. از همهتان ممنونم برای اینهمه خاطرهی خوب.
من دنیایی را که در آن زندگی کردم، دوست دارم. و همین که میتوانم چنین چیزی بگویم، خودش خوشبختی است. آدمهای زیادی که در طول زندگیام شناختم، چه آنهایی که تأثیر خوبی روی من گذاشتند و چه آنهایی که تأثیرشان چندان خوب نبود، هر کدام به شکلی در ساخته شدن آدمی که ساتوشی کن امروز هست، سهم داشتند. برای همهی این دیدارها و آشناییها ممنونم. حتی اگر نتیجهاش مرگی زودهنگام در میانهی چهل سالگی باشد، این هم سرنوشت من است و آن را همانطور که هست میپذیرم. بالأخره زندگی چیزهای خوب هم کم نصیبم نکرده است.
حالا که به مرگ فکر میکنم، فقط میتوانم بگویم: حیف شد. واقعاً حیف شد.
برای خیلی از کوتاهیهایم دیگر راه جبران نبود و باید از آنها میگذشتم، اما از فکر دو چیز نمیتوانستم بیرون بیایم: پدر و مادرم، و آقای مارویاما از مدهاوس. (۴)
هرچند دیر شده بود، اما دیگر چارهای نداشتم جز اینکه همهچیز را بیکموکاست برایشان بگویم. دلم میخواست از آنها طلب بخشش کنم.
همین که آقای مارویاما برای دیدنم به خانه آمد و چشمم به صورتش افتاد، اشکم سرازیر شد و نتوانستم جلوی احساس شرمندگیام را بگیرم.
«ببخشید که کارم به اینجا کشید…»
مارویاما چیزی نگفت. فقط سرش را تکان داد و هر دو دستم را گرفت. پر از حس قدردانی شدم. یکباره موجی از شادی و سپاس به سراغم آمد؛ از اینکه شانس این را داشتهام که با چنین آدمی کار کنم. شاید خودخواهانه باشد، اما همان لحظه احساس کردم بخشیده شدهام.
بزرگترین حسرت من فیلم «ماشین رؤیا» است.(۵) نه فقط خود فیلم، نگران تمام کسانی هم هستم که دارند روی آن کار میکنند. آخر ممکن است تمام استوریبوردهایی که تا امروز برای ساختنشان جان کندهایم، هرگز دیده نشوند. چون ساتوشی کن همهچیز را محکم در آغوش خودش نگه داشته بود: داستان اصلی، فیلمنامه، شخصیتها و جهان اثر، استوریبوردها، تصوری که از موسیقی داشتم… خلاصه تمام منابع و ایدههای تصویری. البته چیزهای زیادی را با کارگردان انیمیشن، مدیر هنری و دیگر اعضای گروه در میان گذاشته بودم، اما در اصل، بخش بزرگی از کار را فقط خود ساتوشی کن میتوانست کاملاً درک کند و بسازد.
اگر بگویند تقصیر خودم بوده که کار را اینطور پیش بردهام، حرفی ندارم. بااینحال، خودم فکر میکنم برای منتقل کردن دنیای فیلم به دیگران کم تلاش نکرده بودم. اما حالا که کار به اینجا رسیده، کموکاستیهای خودم است که مثل درد تا مغز استخوانم میرود. واقعاً از همهی اعضای گروه عذر میخواهم. اما امیدوارم کمی هم مرا درک کنند. آخر ساتوشی کن «اینجور آدمی» بود. شاید اصلاً به همین دلیل توانست انیمههایی بسازد که پر از چیزهای عجیبوغریب و کمی متفاوت از بقیه بودند. شاید با این حرف خیلی ازخودراضی به نظر برسم، اما سرطانم را بهانه کنید و مرا ببخشید.
اینطور هم نبود که دست روی دست گذاشته باشم و منتظر مرگ بمانم. حتی در همان روزها هم مدام به عقل ناقصم فشار میآوردم تا راهی پیدا کنم که اثر بعد از مرگ ساتوشی کن زنده بماند. اما هرچه به ذهنم میرسید، چارهی چندان بهدردبخوری نبود. وقتی نگرانیهایم دربارهی «ماشین رؤیا» را با آقای مارویاما در میان گذاشتم، فقط گفت: «نگران نباش. یک کاریش میکنیم. پس نگران نباش.»
گریه کردم. بیاختیار گریه کردم. در فیلمهای قبلی هم، چه در جریان تولید و چه سر بودجه، کم برایش دردسر درست نکرده بودم و آخرش همیشه آقای مارویاما بود که یکجوری همهچیز را روبهراه میکرد. این بار هم همان بود. انگار من هم قرار نبود هیچوقت آدم بشوم.
فرصت شد با آقای مارویاما حسابی حرف بزنم. به لطف او، کمی احساس کردم شاید استعداد و مهارتهای ساتوشی کن واقعاً برای این صنعت ارزشمند بودهاند.
او گفت: «حیف است این استعداد از بین برود. کاش میشد یک جوری آن را برایمان به جا بگذاری.»
وقتی خودِ آقای مارویامای مدهاوس چنین چیزی میگوید، دیگر میتوانم کمی سربلندی و اعتماد به نفس هم در توشهام بگذارم و با خودم به آن دنیا ببرم. البته حتی اگر کسی هم این را به من نمیگفت، خودم میدانستم حیف است آن ایدههای عجیب و تواناییام در کشیدن جزئیات ریز همینطور با من از بین بروند. ولی دیگر کاریش نمیشود کرد.
از صمیم قلب از آقای مارویاما ممنونم که به من فرصت داد اینها را به دنیا نشان بدهم. واقعاً، واقعاً ممنونم. ساتوشی کن بهعنوان یک کارگردان انیمیشن آدم خوشبختی بود.
گفتن حقیقت به پدر و مادرم واقعاً دردناک بود. قرار بود تا وقتی هنوز میتوانم حرکت کنم، خودم به ساپورو بروم و دربارهی سرطان با آنها حرف بزنم. اما بیماری با سرعتی باورنکردنی و اعصابخردکن پیش رفت و آخر سر مجبور شدم از همان اتاق بیمارستان، وقتی بیش از هر زمان دیگری یه مرگ نزدیک بودم، یکدفعه به آنها زنگ بزنم: «من سرطان لوزالمعده دارم. مرحلهی آخر است و بهزودی میمیرم. خیلی خوشحالم که بچهی شما دو نفر به دنیا آمدم. ممنونم.»
شنیدن چنین خبری آنهم یکدفعه حتماً برایشان وحشتناک بود، اما آن موقع خودم واقعاً مطمئن بودم که دارم میمیرم. بعد به خانه برگشتم و از ذاتالریه جان سالم به در بردم. بالاخره تصمیم بزرگی گرفتم: پدر و مادرم را ببینم. آنها هم دلشان میخواست مرا ببینند. میدانستم دیدنشان سخت خواهد بود و راستش توانش را هم نداشتم، اما دلم میخواست برای آخرین بار صورتشان را ببینم. میخواستم رودررو از آنها تشکر کنم که مرا به این دنیا آوردهاند.
من واقعاً آدم خوشبختی بودم. فقط زندگی را کمی شتابزدهتر از بقیه گذراندم. بابت اینیکی باید از همسرم، پدر و مادرم و همهی آدمهایی که دوستشان دارم، عذر بخواهم.
پدر و مادرم به این خواستهی خودخواهانهام فوراً جواب دادند و فردای همان روز از ساپورو به خانهام آمدند. هرگز اولین جملهای را که مادرم با دیدن من روی تخت گفت، فراموش نمیکنم:
«ببخش که سالمتر و قویتر به دنیا نیاوردمت!»
هیچ حرفی برای گفتن نداشتم.
مدت زیادی با پدر و مادرم نبودم، اما همان کافی بود. فکر میکردم اگر فقط صورتشان را ببینم، همهچیز را خواهم فهمید؛ و واقعاً همینطور بود.
ممنونم، بابا. ممنونم، مامان. اینکه فرزند شما دو نفر به دنیا آمدم، برایم از هر چیزی خوشحالکنندهتر بود. دلم پر از خاطرات بیشمار و قدردانی است. خودِ خوشبختی مهم است، اما بیشتر از آن، بابت این از شما ممنونم که توانایی احساس خوشبختی را در من پرورش دادید. واقعاً ممنونم.
مردن پیش از پدر و مادر واقعاً بیانصافی در حق آنهاست، اما در این ده سال و اندی توانستم بهعنوان کارگردان انیمیشن کاری را که دوست داشتم انجام بدهم، به هدفهایم برسم و نقدهای خوبی هم دریافت کنم. البته کمی حیف شد که فیلمهایم چندان نفروختند، ولی فکر میکنم فیلمهایم همانقدر که شایستهشان بود، دیده شدند
بهخصوص احساس میکنم در این ده سال، بیشتر از خیلیها زندگی کردهام. فکر میکنم پدر و مادرم هم میدانستند در دلم چه میگذرد. اینکه توانستم با پدر و مادرم و آقای مارویاما رودررو حرف بزنم، انگار بار بزرگی را از روی دوشم برداشت.
و در آخر، کسی که بیشتر از همه نگرانش هستم و تا آخرین لحظه تکیهگاهم بوده: همسرم.
از وقتی فهمیدیم چقدر وقت برایم مانده، بارها با هم آنقدر گریه کردیم که از پا درآمدیم. هر روز، هم از نظر جسمی و هم روحی، برای هر دوی ما طاقتفرسا بود. واقعاً نمیشود با کلمات توصیفش کرد. اما چیزی که کمکم کرد آن روزهای سخت را دوام بیاورم، حرفی بود که درست بعد از شنیدن خبر به من زدی: «تا آخر راه کنارت میمانم.»
و واقعاً هم به قولت عمل کردی. انگار میخواستی نگرانیهای مرا پشتِسرت جا بگذاری؛ یکییکی از پس کارها و خواستههایی که مثل بهمن روی سرمان میریختند، برآمدی و خیلی زود یاد گرفتی چطور از شوهرت مراقبت کنی. وقتی میدیدم با چه مهارتی همهچیز را روبهراه میکنی، واقعاً تحت تأثیر قرار میگرفتم.
زن من محشر است.
میگویی دیگر لازم نیست حالا هم این را بگویم؟ نه، نه. حالا از همیشه محشرتری. واقعاً همینطور فکر میکنم.
حتی بعد از مرگم هم مطمئنم که ساتوشی کن را با آرامش و زیبایی راهی آن دنیا خواهی کرد. از وقتی ازدواج کردیم، من آنقدر غرق کار، کار، کار بودم که فقط بعد از سرطان بود که بالأخره توانستم مدتی را در خانه با تو بگذرانم. چه حیف. اما تو همیشه کنارم بودی. همیشه میفهمیدی که چرا باید خودم را اینطور در کار غرق کنم؛ میدانستی این همان کاری است که برایش ساخته شدهام. من خوشبخت بودم. واقعاً خوشبخت بودم. چه در تمام این سالهایی که زندگی کردم و چه حالا که منتظر مرگم، هرچه از تو تشکر کنم باز هم کم است. ممنونم.
چیزهای زیادی هست که هنوز نگرانشان هستم؛ آنقدر زیاد که تمامی ندارند. اما بالأخره هر چیزی باید یک جایی تمام شود.
در پایان میخواهم از دکتر H تشکر کنم که پذیرفت مراقبتهای پایان زندگیام را در خانه بر عهده بگیرد ـکاری که این روزها چندان معمول نیستـ و همینطور از همسرش، خانم K، که پرستار بود. مراقبت پزشکی در خانه محدودیتهای زیادی دارد، اما شما با صبر و حوصله به دردها و مشکلات بیشماری که سرطان با خودش میآورد رسیدگی کردید و هر کاری از دستتان برمیآمد انجام دادید تا مسیرم تا خط پایان، یعنی مرگ، تا جای ممکن راحت باشد. نمیتوانم بگویم چقدر به من کمک کردید. شما با این بیمار پردردسر و پرمدعا هم نه صرفاً از سر وظیفه، بلکه مثل یک انسان رفتار کردید. نمیتوانم بگویم حضورتان چقدر به من قوت قلب داد و چند بار نجاتم داد. بارها از انسانیتی که در شما دیدم، نیرو گرفتم. از صمیم قلب، واقعاً از شما ممنونم.
و این دیگر واقعاً آخرین حرفم است: از کمی بعد از آن روز در اواسط ماه می که فهمیدم چقدر وقت برایم مانده، تا همین امروز، دو دوست چه در زندگی شخصی و چه در کار، بیوقفه کمکم کردند و از نظر روحی پشتم بودند. دوست قدیمیام T که از دوران دبیرستان میشناسمش و یکی از اعضای شرکت KON’Stone است، و تهیهکننده H؛ از صمیم قلب از هر دوِ شما ممنونم. واقعاً ممنونم. کلماتم کافی نیستند تا آنطور که باید از شما تشکر کنم. من و همسرم خیلی چیزها را مدیون شما هستیم. اگر شما دو نفر نبودید، اگر شما دو نفر نبودید، مطمئنم حالا در کنار همسرم با نگرانی و اضطراب بسیار بیشتری منتظر مرگ بودم. واقعاً به شما مدیونم.
واقعاً به شما مدیونم. و اگر اجازه بدهید، یک خواهش دیگر هم از شما دارم. بعد از مرگم، کمک میکنید همسرم مرا راهی آن دنیا کند؟ اگر این کار را برایم بکنید، میتوانم با خیال راحت سوار آن پرواز شوم. از صمیم قلب از شما خواهش میکنم.
خب، از همهی شما که تا آخر این نوشتهی طولانی با من ماندید، ممنونم. با دلی پر از قدردانی برای همهی خوبیهای این دنیا، قلم را زمین میگذارم.
حالا ببخشید که من زودتر میروم. (۶)
پانویسها
۱. تاناباتا (七夕 / Tanabata): جشن سنتی سالانهای در ژاپن که به «جشن ستارگان» نیز معروف است و معمولاً جشنی شاد به شمار میآید. کن با اشاره به هفتم ژوئیه و توصیف آن بهعنوان «تاناباتای بیرحمانه»، میان حالوهوای معمول این جشن و خبر قریبالوقوع بودن مرگش تضاد ایجاد میکند.
۲. پدرخواندههای توکیو (Tokyo Godfathers): فیلم انیمهای به کارگردانی ساتوشی کن، محصول ۲۰۰۳. داستان دربارهی سه بیخانمان است که نوزادی رهاشده را پیدا میکنند و در جستجوی خانوادهی او، مدام با مجموعهای از تصادفهای عجیب، همزمانیهای بعید و اتفاقهایی روبهرو میشوند که به شکلی معجزهآسا آنها را به مرحلهی بعدی ماجرا میرسانند. کن در اینجا با اشاره به فیلم خودش شوخی میکند: آنقدر اتفاقهای نامحتمل درست در زمان مناسب کنار هم قرار گرفتند تا بتواند از بیمارستان به خانه برگردد که انگار خودش وارد دنیای «پدرخواندههای توکیو» شده بود.
۳. در متن ژاپنی، کن برای آنچه از تقویم بیرون میآید از واژهی gyōretsu (行列)، به معنای «صف، دسته یا رژه»، استفاده میکند. به نظر میآید این تصویر یادآور رژهی سوررئال مشهور در «پاپریکا» باشد هرچند کن در این نوشته صراحتاً اشارهای به فیلم نمیکند.
۴. مارویاما و مدهاوس: ماسائو مارویاما (Masao Maruyama)، تهیهکننده و از بنیانگذاران استودیوی انیمیشن Madhouse، از مهمترین حامیان ساتوشی کن و چهرهای شبیه به پدر معنوی و مرشد حرفهای او بود. مارویاما نقش مهمی در فراهم کردن امکان ساخت آثار کن و حمایت از نگاه مستقل و نامتعارف او داشت. مدهاوس نیز استودیوی سازندهی آثار اصلی کن، از جمله «پرفکت بلو»، «بازیگر هزاره»، «پدرخواندههای توکیو» و «پاپریکا» بود. رابطهی نزدیک آن دو توضیح میدهد که چرا کن در این نامه، ناتمام ماندن «ماشین رؤیا» را با چنین احساس شرمندگیای با مارویاما در میان میگذارد.
۵. ماشین رؤیا: آخرین پروژهی سینمایی ساتوشی کن که هنگام مرگ او ناتمام ماند. عنوان Dreaming Machine ترجمهای است که ماکیکو ایتو برای عنوان ژاپنی اثر در ترجمهی انگلیسی این نامه انتخاب کرده بود، زیرا در آن زمان عنوان رسمی انگلیسی برای فیلم وجود نداشت.
۶. آخرین عبارت ساتوشی کن در متن ژاپنی お先に (o-saki ni) است. این عبارت را کسی به کار میبرد که پیش از دیگران جایی را ترک میکند؛ برای مثال، کارمندی که زودتر از همکارانش محل کار را ترک میکند، ممکن است بگوید o-saki ni shitsurei shimasu، یعنی تقریباً «ببخشید که زودتر میروم». ماکیکو ایتو توضیح میدهد که کن با انتخاب این عبارت، در واقع به خوانندگانش میگوید: من باید بروم؛ پیش از شما این دنیا را ترک میکنم. از این رو عبارت «حالا ببخشید که من زودتر میروم» در ترجمهی فارسی برای حفظ معنای ضمنی و لحن خداحافظی جمله انتخاب شده است.