از دایناسورهایی که ما را منقرض کردند
از وحشت این عصر یخبندان چه می‌دانی؟
ماموت مسخ آدمی بوزینه‌ی بودار
از نسخه‌ی منسوخ این انسان چه می‌دانی؟
ای کشتی آرام بر امواج اقیانوس!
از تکه‌ چوب خیس و سرگردان چه می‌دانی؟

ما ساکتانِ ساکن کوی خراباتیم
از ما اُوِردوزکردگان، ارباب می‌ترسد
تاریکی اما با وجود وسعتی بی‌مرز
از کرم‌های کوچک شب‌تاب می‌ترسد
نه، از گلویش آب خوش پایین نخواهد‌ رفت
آهو که از تمساح زیر آب می‌ترسد

ما تکه‌های پازلی با عمق تاریخیم
که شکل عزرائیل را تکمیل‌تر کردیم
ما بی‌دل و دستارهای بی‌خدا خود را
هم با خیال خانه‌ی خمار خر کردیم
خیل خیانت‌کردگان به سرنوشت خود
ماییم و خوشحالیم که شق‌القمر کردیم

زیر فشار استرس‌های زمین بودیم
بار الهی پس چرا بر دوشمان افتاد؟
آن‌قدر زن‌های جوان را پس زدیم آخر
یک پیرمرد زشت در آغوشمان افتاد
اعصابمان از ویزویز میکروفون‌ها خرد…
که یک مگس یک‌کاره در دمنوشمان افتاد

عمری‌ست که با آرمان صلح می‌جنگیم
صلحی که زیر سایه‌ی آرایش جنگی‌ست
هر سامورایی که به شمشیرش خیانت کرد
حالا دچار ترس و ضعف و یأس و دلتنگی‌ست
دیدی گلادیاتور از دستش سپر افتاد؟
این پیتونی که نیش خورده، باطنش زنگی‌ست

از نسل بی‌آغاز و بی‌پایان و بی‌حالیم
حتی دویدن‌هایمان روی تردمیل است
دین هم برای ما دکان کوچک و خالی
در جمعه‌بازاری‌ست که همواره تعطیل است
شهر از هجوم فیل‌های پیر ترسیده
غافل از اینکه اتحاد ما ابابیل است

یک روز بازی دست ما می‌افتد و آن‌گاه
نقش من و تو لاجرم تغییر خواهد کرد
بخشش، خودش کاری‌ست نابخشودنی اما
دست تو را ذهن خودت زنجیر خواهد کرد
رقصیدن ما در دل میدان آزادی
عشق و غرور و مهر را تکثیر خواهد کرد

#شعر از میلاد منظورالحجه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *