۱
چهکار میتوانستیم بکنیم
برای میهنی محزون
جز اینکه روی دیوارهایش شعار بنویسیم
خواستیم اندوه را ویرایش کنیم
چند شاخه داوودی به باغ اضافه کردیم
چند پرنده به آسمان
اما شادی به شکلی موروثی در ما گم شده بود
غارنشینان به تمدن پناه میبرند
کارگران به لوکوموتیوهای خسته
زنان به لوازم آرایش
ما به چه پناه میبریم
ما از مرگ بیرون افتاده بودیم
شبیه ماهیها که از دریا
چه فایده دارد خرید جعبهی مدادرنگی
برای کودکی که شکل کوه و پرنده را از یاد برده است
ما به گذشته برگشتهایم
وقتی مزرعهای بودیم
و دستی کلمات را شبیه لوبیا در ما نکاشته بود
۲
هیچکس نمی تواند از نامش فرار کند
گل بنفشه!
هیچ چراغقوهای نمیتواند از شب فرار کند
ما غصههایمان را با خودمان همهجا میبریم
مثل گلها
که عطرشان را برمیدارند و میبرند
#شعر از رسول پیره