شعری از اسماعیل شهیدی

من چوب کبریتی که توی سطل آشغالم
دنبال نانم توی این گُه‌دانِ بی‌پایان
یک کیسه از فقر و فلاکت روی دستانم
از صبح تا شب می‌دَوَم در نقش یک حیوان!

من چوب کبریتی که با هر چوب خوابیده
هرشب در آغوش کسی از درد می‌سوزم
جر می‌خورم زیر فشار هر تنِ نامرد
… و از غم نانم دوباره پرده می دوزم!

من چوب کبریتی که در عصر قضاوت‌هاست
زنجیر در دستانم و سیگار بر لب‌هام
توی دلم فحش و بد و بیراه به قاضی
یک لقمه‌ی بی‌دردسر رویای در شب‌هام

من چوب کبریتی که توی تاکسی هستم
با ترمز و با دنده و با بوقِ بی‌اعصاب
با مدرکِ بی‌ارزشم در داخل داشبورد
با پوست… و با استخوان در چنگ یک قصاب

من چوب کبریتی که روی تخت درمانگاه…
زیر سِرُم با کانسری در جنگم و در تاب
تمرین زنده بودنم در اوج مردن‌هام
تمرین بیداری برای قرص‌های خواب!

من چوب کبریتی که پشت میز دانشگاه
با فکر سکس و نمره‌ای در پیش استادم
هر ترم که این راه را کج رفتم از شرمم
این واحد مشروط! را هربار افتادم!

من چوب کبریتی که توی کافه‌ها هستم
دنبال کشف هستی‌ام با دود و با سیگار
توی کتاب و فیلم و دنیای خودم غرقم
اصل وجودم با خدا در حالت انکار

من چوب کبریتی که در حال نماز شب
از اشک‌هایم جانماز و قبله‌ام خیس‌ست
با صیغه‌هایم در بهشتم برج می‌سازم!
از آلتم که شرع را درحال تقدیس‌ست

من چوب کبریتی درون حصر می‌مانم
با جُرم اقدامِ علیهِ جعبه‌ی باروت!
با جرم فریادی به رنگِ سبز آزادی
با گور بی نام و نشانم، در صف تابوت!

ما جعبه‌ی کبریت نافرجام تاریخیم
ما جمعی از کبریت‌های بی‌خطر هستیم
ما نسل چوبِ خشک و بی‌مغزِ غم‌انگیزی
که در مسیر این حقارت بی‌اثر هستیم

ما مُشتی از کبریت‌های خسته‌ای هستیم
که توی این دلمردگی هرسال زنجیریم
ما مرگ‌های دسته جمعی توی دنیا که…
با یک جرقه توی این انبار می‌میریم!

اسماعیل شهیدی

6 دیدگاه در “شعری از اسماعیل شهیدی

  1. فوق‌العاده بود این شعر.از این سایت خوندن این اشعار رو انتظار داریم.چقدر خوب جامعه رو تشریح کرده.
    درووود شاعر…

  2. خيلي عالي بود خصوصا اين قسمتش كه گفتي :
    من چوب کبریتی که در حال نماز شب
    از اشک‌هایم جانماز و قبله‌ام خیس‌ست
    با صیغه‌هایم در بهشتم برج می‌سازم!
    از آلتم که شرع را درحال تقدیس‌ست

  3. بینظیرررربود…مضمونش تقریبا شبیه شعر استادموسوی بود”من یه دسمال خونی وخیسم وسط تخت توی زایشگاه..یه دسمال چرک و گل گلی ام که یکی زیرپای بچه گذاشت هرچه می خوردتف می کرد بچه ای که غذاشو دوست نداشت….”

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *