ترانه‌ای از هستی محمودوند

دیگه حتی رویای روزم ندید
شبی که به خورشید خوشبین نبود
گرفتیم فانوس توو دستمون
ولی نور اون جز یه مرفین نبود

جلوش سد زدن تا بخشکوننش
یه رودخونه که رفت و دریا نشد
که جرمش گره کردن مشت بود
ولی هیچوقت این گره وا نشد

ولی مشت‌های گره کرده رو
مگه می‌شه یادش بره آسمون؟!
مگه می‌شه یادش بره آسفالت؟!
چه خونایی پاشیده شد روی اون

کبودی باتوم روو دستش و
یه دستبند سبزی که رویاش بود
با رنگای رنگین‌کمون گریه کرد
توو سلول تنگی که فرداش بود…

نمی‌تونه بالا نیاره، بفهم!
یه آتشفشانی که خاموش نیست
ببین! خونِ پاشیده روو آسفالت
شبیه یه گربه‌س، دیگه موش نیست

یه نسلی که موهاشو وا کرده باز
با یه پرچم از روسریِ سفید
که دستش جای اسلحه مشته و
جای خون هنوزم توو رگهاش امید

یه مشتایی که زود تکثیر شد
یه چشمایی که دست بارونو بست
یه رودخونه که سیل شد گریه‌هاش
یه سیلی که دیوار سدو شکست

دیگه دستبندش ولی قرمزه
آخه خون چکیده روو رویای روز
که یادش نرفته هنوز آسمون
اگه سرخ می شه غروبا هنوز

یه نسلی که باور نداره شبو
نمی ترسه از جیغ خفاش‌ها
اگه زیر باتوم، اگه غرق خون…
یه روز واقعی می‌شن ای کاش‌ها

هستی محمودوند

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *