ترانه‌ای از آرش کیوانی

دنیای من برعکسه و شاده!
عکس منو داره توی کیفش
دورانمو یک مثنوی کرده
سهمم ازش هم حق تالیفش!

دنیای من یک خوابِ بی‌بالش
روی زمینِ سردِ بی رویاس
یک پارچِ پر از خونِ رگ‌هامه
یک سایه که هرجا بره تنهاس

از قصه‌ای که میگه می‌ترسم!
از اولش که قهرمان مُرده
اینجا یکی راویِ این دنیاس
راوی ولی قصه نیاورده

داره منو توی خودم صدبار
خط میزنه از دفترِ کهنه
دنیای من توی منه اصلا!
راویِ من… یک دخترِ کهنه

یک دخترِ کهنه که تو موهاش
یک جنگل از آشفتگی داره
یک دفترِ بی‌برگِ کاهی که
سهم کمی از زندگی داره

اینجا یکی با آیِنه قهره
حس میکنه اونم ترک خورده
میخواد بگیره کامشو اما
کامش رو سیگار از لبش برده

قصه رسیده به زمانی که
با راویِ این قصه هم قهره!
فک میکنه تنهاترین قصه‌س
فک میکنه منجیِ این شهره

بویی نبرده از تعفن‌ها
از این منی که گندِ دنیامم
میخواد بگیره کامشو از من
غافل از اینکه غافل از کامم

مثل کسی که توی سلولش
آزادیو یک آرزو دونست
خونیو که رو دفترش میریخت
ته‌ مونده‌های آبرو دونست

مثل اتاقی که تک و تنها
یک گوشه‌ی این خونه‌ها مونده
سرده… همیشه سرده… سرده… سرد!
از کل دیوارا جدا مونده

مثل حیاطِ خالی از گلدون
حتی بدون چادر گلدار
حتی زمان برگرده… من بودم!
بانویِ شومِ اول دربار!

قصه منو توو آینه میفهمه
میبینه زخمای منو… خر نیست
یک جمله‌ی کوتاهِ خالیشم
با کلِ احساسم برابر نیست

حس میکنم راویِ من… مُرده
چون آخرِ قصه درا بازن
حرفام دلیلِ زنده بودن نیست
انگیزه‌ای واسم نمیسازن

عکسم رو داره توی کیفش چون
عکسم تو زیرسیگاری افتاده
یک نقطه و یک نقطه و پایان
دنیای من برعکسه و شاده…

آرش کیوانی

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *