آرش راست می‎گفت، داستانی از رضا قطب

وقتی پای بچه می‎آید وسط باید هر نوع شکنجه‎ای را تحمل کنیم. آرش راست می‎گفت. اما نمی‎دانم چطور می‎توانست تحمل کند. شاید هنوز آرش بچه‎اش را گم نکرده است که می‎تواند این همه درد را تحمل کند، بریزد توی خنده‎های شبانه‎اش برای بچه‎اش، شانه بزند به موهای بلندش و بگوید: نازکم مرا ببخش اگر هر از گاهی صدای گریه‎ام را می‎شنوی. و بعد برود سراغ پیانوش.

اما من چی؟ بچه‎ام را گم کردم که این قدر بی‎خیال همه چی شده‎ام. حتی شبنم که حالا دارد آن وسط می‎رقصد. نمی‎دانم چرا اصلاً آمدم به جشن‎شان. مگر ما بچه نداشتیم شبنم؟! می‎خندد با دامادش آن وسط. و هرز می‎رود دستانم لای موهایم و می‎کشم که دردم بگیرد. حالا باید برای فرار از این درد، اولین پیک را بزنم و می‎زنم به سلامتی بچه‎ای که یک روز داشتیم و حالا نمی‎دانم کجای این همه هستی پنهان شده است.

آرش راست می‎گفت. خیلی پیچیده می‌شود وقتی بچه وارد زندگی‎ات بشود. باید تجربه‎اش کنی و کردم.
توی راهروهای بیمارستان وقتی پرستار بخش داخل ملحفه‎ای سفید پیچیده بودش.
گفت: پدرشی؟ گفتم: آره.
سرش را پایین انداخت: هر کاری در توانمون بود و تونستیم انجام دادیم. اما خب قسمت این بود.
اینجا رو لطفا امضا کنید و بعد ببریدش پایین تحویل بدهید.

امضا کردم. بچه را داد بغلم. چقدر حس خوبی بود. آرش راست می‎گفت. بچه که وارد زندگی‎ات بشود دنیایت عوض می‎شود. داخل آسانسور که شدم بچه را گذاشتم توی ساک دستی‎ام. در باز که شد، یکراست رفتم سمت خروجی و زدم توی خیابان. بچه‎ام را از توی ساک در آوردم و گرفتم بغلم. چقدر لذت‎بخش بود.

دومین پیک را به سلامتی بچه‎ام می زنم بالا. با هم سوار اتوبوس شدیم. گفتم:
-پسرم این اتوبوس است.
و دوتایی به درخت‎های بی‎برگ خیابان ولیعصر نگاه کردیم.

شبنم حالا دارد تنهایی آن وسط می‌رقصد. بدون دامادش. نگاهش کردم. نگاهش را از من دزدید.

از اتوبوس که پیاده شدیم تئاتر شهر بودیم. با بچه‎ام توی پارک شروع کردیم قدم زدن. خسته شده بود انگار، صدایش در نمی‎آمد. محکم چسباندمش به صورتم که حالا خیس شده بود.
گفتم: بابا جان خسته شدی پسرم؟
نشستیم دوتایی روی نیمکتی که روبروی محل بازی بچه‎ها بود.

شبنم داشت آن وسط قهقهه می‎خندید. مست کرده بود. می‎دانم این روزها وقتی مست می‎کند قهقهه می‎زند.
پیک سوم را به سلامتی خنده‎ها می‎زنم بالا

گفتم: پسرم دوست داری با هم بریم بازی کنیم؟
و از روی نیمکت بلند شدیم و رفتیم دوتایی تاب سوار شدیم. سرسره بازی کردیم، کردیم، کردیم تا هوا رو به تاریکی گذاشت. خسته شده بود پسرم. هوا سرد بود. برف شروع کرده بود آرام آرام باریدن. محکم گرفتمش بغلم تا سردش نشود. گفتم بخواب پسرم. و بعد راه افتادیم به سمت مترو. به ایستگاه بهشت زهرا که رسیدیم چشم‎هایش را باز کرد. گفت بابا جون رسیدیم؟

شبنم داشت دست دامادش را می‎گرفت که نیفتد.
پیک چهارم را به سلامتی تمام پارک‎های جهان زدم بالا

گفتم: آره بابا جون رسیدیم.
همه جا سفید سفید بود.  توی قطعه‎های بهشت زهرا با پسرم قدم می‎زدیم:
–  بابا جون اینجا چه جای قشنگیه. میشه امشب اینجا بمونیم؟
گفتم مامانت نگران میشه و ساکت شد. آرش خدا لعنتت کنه. چرا نگفتی وقتی بچه‎ها ساکت می‎شن باید کاری کرد. نباید بذاریم ساکت بشن. حتما یه مرگی‎شون هست.

پیک پنجم را به سلامتی تمام بچه‎های جهان می‎زنم بالا

می‎گویم: باشه پسرم. بمون امشبو. و دست پسرم را ول می‎کنم. می‎دود توی سفیدی برف‎ها و بلند بلند می‎خندد.

پیک ششم را می‎زنم بالا به سلامتی… سلامتی دیگر نیست.

آرش راست می‎گفت. وقتی پای بچه می‎آید وسط، باید هر نوع شکنجه‎ای را تحمل کنیم.
شبنم مرا مقصر می‎داند و هنوز هم می‌داند. می‎گوید: تو بچه‎مان را گم کردی. می‎گویم: شبنم‎جان بچه گم نشده است. می‎زند زیر گوشم و از خانه پرتم می‎کند بیرون: مرتیکه‌ی بی لیاقت!

پیک هفتم را می‎زنم بالا بی سلامتی. می‎نشینم گوشه‎ای از سالن و به این فکر می‌کنم که:
هنوز هم وقتی مست می‎کنم گریه می‎کنم. هنوز هم وقتی مست می‌کنم، می‎روم یک گوشه می‎نشینم و به رقص آن دختر غریبه‎ ای که بین بچه‎ ها می‌رقصد نگاه می‎کنم … هنوز هم وقتی مست می‎کنم سیگار می‎کشم و به این فکر می‎کنم که چرا شبنم دیگر با من موقع مستی گریه نمی‎کند. هنوز هم وقتی مست می‎کنم …

به شبنم که حالا آن وسط دارد با دامادش می‎رقصد حسودی‎ام می‎شود. چقدر رژ زده است. قرمز قرمز. مثل اولین شبی که بچه‌مان را گم کردیم. می‎دانم شبنم از رژ قرمز بدش می‎آید، اما چاره ای ندارد. عروس است. عروس‎ها باید رژ قرمز بزنند.

بلند می‎شوم، دستی تکان می‎دهم برای هر دویشان و می‎روم سمت در که دامادش می‎آید و می‎گوید: زود میری هنوز سر شبه. می‎گویم می‎روم دنبال بچه‌ام و پله‎ها را یکی یکی پایین می‎روم. آرش راست می‎گفت وقتی پای بچه وسط می‎آید باید هر نوع شکنجه‎ای را تحمل کنیم.

رضا قطب
تهران 1396

یک دیدگاه در “آرش راست می‎گفت، داستانی از رضا قطب

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *