پرده‌ها

 

با پرده‌ها کنار زدم خود را

از زندگی که مرگِ مدامم بود

در کاسه چند لقمه زمین هر شب

ته‌مانده‌های سفره‌ی شامم بود

 

آهنگ بی‌کلام دهانم را

باید دوباره پخش کنم در شعر

تا بین واژه‌ها جگرم را باز

با کارد بخش‌بخش کنم در شعر

 

دارم که با سلاح زنان در چشم

شلّیک می‌کنم به خدا هر شب

دیگر نفس نمانده… فقط زنده‌م

با لطف یک سرنگ هوا هر شب

 

باید فقط سکوت کنم… بر لب

سیگار را تتو بکشم با آه

من یوسفم… معاوضه‌ام کردند

یک شب به‌جای گورکنی در چاه!

 

از دست دست‌های خودم رفتم

دستم مگر به خود برسد با باد

تا آسمان زمین بخورد از خود

دریای دل ترک بخورد دریا/ د

 

پا را به جاده‌ها بدهم… سر را

یا دست تیغ یا بدهم بر باد

با ساک‌های پرشده از باروت

راهی شوم به سمت اجل‌آباد

 

با پرده‌ها کنار زدم خود را

با لامپ‌های سوخته‌ام در قلب

هم‌پای بغض با دو سه «نخ» سیگار

صد زخم تازه «دوخته‌ام» در قلب

 

بر روی روح پاره‌ی مجروحم

دیگر نمی‌شود که بتادین ریخت

جنگ‌ است در سرم، بدنم… باید

در خانه جای فرش فقط مین ریخت

با نیش‌های عقربه، در مغزم

سرگیجه‌های پنکه سرایت کرد

این روزها به حضرتِ عزرائیل

باید عجیب عرض ارادت کرد

 

اشکم… از، ارتفاع دو پلکم خواست

خود را به احتمال بیندازد

ای‌کاش یک نفر برسد من را

در سطل آشغال بیندازد

 

امین شیخی

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *