پسر بر دوش کوچه از غروبی ناگهان آمد
خدا باران شد و از چشمهای ناودان آمد
ستاره میچکید از شانهاش روی کتانیهاش
شبی که پابرهنه از مسیر آسمان آمد
لحافی بر تنش از برگهای زرد پوشاندند
درختانی که دیدند از شبِ خون، ارغوان آمد
محله پر شد از آه غلیظ مادران پیر
زنی فریاد میزد که: «جوان آمد، جوان آمد…»
خطوط دور چشمش را به هم نزدیکتر کرد و
سواد چادرش از دور پیدا شد، دوان آمد
تمام شهر را میگشت دنبال سپهرش که…
برایش کیسههای بیشمارِ بینشان آمد
زنی میریخت گیسوی پریشان بر سر خاک و
پسر بر دوش کوچه در غروبی ناگهان… میرفت
#شعر از مریم حسینزاده