من که یک گربهی نارنجی را
هل دادم
در تشت آب
و به حلق یک گربهی سیاه
دو استکان پُر عرق خوراندم
تا در ادامهی شب
عشق را
مگر بهمثابهی مکافات مقدّر کنم!
دو شب شده است مست نمیکنم که نپرسم
تو که جانوری جز نفس را نیازردهای
تو که از نیت پاک عقدِ دو طرهی چمن اینجایی
به بدفهمی کدام حکمت و راز به من تنیدی؟
شرم رازی است ورای یک جفت سینه
و یک جفت سینه اگر خالی در میان داشته باشد
آن را تازه میشود گفت:
«رازی کوچک»
که دارد از جسارت
سرانگشتی ماجراجو به خودش میتپد
که دارد حواس هیز انسان را
از راز بزرگی که در چشمهایت تر شده
پرت میکند!
گریه که میکنی
مایلم بپرسم
تو که جانوری جز پدرت را نیازردهای
تو که در زمانهای زنی
که زنی فضیلتی است
بالاتر از کشتن پدرت
و گُلسرهای خونی تمدنی زنانه را
بیرون کشیدهاند
از اطراف تهران
شهرتان
شهرتان که میخواست
بی پشتگرمی لهجهی ناامیدی
به مصاف خشونت برود
اما زود خال سینههایش را در تیررس دید
و مرا گذاشت و جسمی سرد
و مرا گذاشت و چیستان خبری بد
و مرا گذاشت و گربهای مست
که از کشورتان متنفریم
و فقط به این واحد اجارهای اطراف کرج
میگوییم وطن!
دو شب شده است
خودم مست نمیکنم که نپرسم
چگونه با گلولهای وسط سینه
خودت را تا گرمدره رساندی؟
و چه میشد
اگر پشت پردههای کیپتاکیپ کشیده
به تکصدایی جنبش پنجرهای دور
آفرین بگویی؟
اصلاً دو بار آفرین بگویی!
سه بار آفرین بگویی!
اما گلسر خونیات را
اما عرقگیر پدرت را
زیر شیر آب بگیری
و یک لحظه شک کنی
راز کوچکت افتاده باشد
و دست بکشی روی فرش
دست بکشی
دست بکشی
و آنقدر از شگرد نقشهاش الهام بگیری
تا به واحد اجارهای اطراف کرج بگویی وطن!
#شعر از محمدعلی کنجدی