خوانش شعری محاوره‌ از «هستی محمودوند» از منظر «اسطوره‌ای – کهن‌الگویی» با اتکا به آرای:
«جرج فریزر»، «گوستاو یونگ» و «لوی استروس»
علیرضا الیاسی

شعر محاوره‌ی «هفت بار می‌زنم رو دکمه‌ی برف» تمثیلی از خدایی مدرن است که برخلاف خدایان اسطوره‌ای سنتی، ترکیبی از قدرت بی‌حد و پیچیدگی‌های روانی و پارانویا را در خود دارد. این خدا که هویت انسانی خود را نمی‌تواند باور کند، در عین حفظ امکان کنترل جهان با دکمه‌های تکنولوژیک دچار تنش و آشفتگی است. بررسی این اثر با استفاده از چارچوب نظریه‌های «جیمز جرج فریزر» ، «کارل گوستاو یونگ»  و «کلود لوی استروس»  عمق لایه‌های معنا و ارتباطات اسطوره‌ای آن را روشن می‌سازد. شاید اگر جیمز جرج فریزر این شعر را می‌خواند، می‌گفت: «جادوی دکمه، جادویی بی‌خون است اما همان کارایی قربانی را دارد.»
شعر با خط آغازین نمادین «هفت‌ بار می‌زنم رو دکمه‌ی «برف»/ همه‌ی قاره‌ها سفید می‌شن» آشکارا دنیای فریزری فریزر را وارد صحنه‌ی مدرن می‌کند: عدد هفت، نقش آیینی دارد و «فشار دکمه» جانشین آیین/ حرکت مناسکی می‌شود. از دید فریزر دکمه همان نقش «نماد متمرکز اثر» را دارد، فشردن نماد (دکمه) به‌واسطه‌ی «تشابه» یا «نیابت نماد» تغییری کیهانی را ممکن می‌سازد. اگر فریزر امروز شاعر را می‌دید، احتمالاً می‌گفت: «ما دیگر به قربانی حیوان یا رقص نیاز نداریم؛ فناوری آیین جدید است، دکمه عمل جادویی مدرن است.»
فریزر اهمیت اعداد آیینی را فهرست می‌کند؛ تکرار هفت‌باره نشان‌دهنده‌ی ترکیب زمان مناسکی و «کامل شدن اثر» است، پس «هفت‌ بار» عمقی مناسک‌وار به کنش تکنولوژیک روزمره می‌بخشد.  از سوی دیگر بنابه قانون سرایت یا تماس  فریزر، چیزهایی که یک بار در تماس با یکدیگر بوده‌اند، حتی پس از جدا شدن، به‌طور نامرئی به‌هم متصل باقی می‌مانند. بر این اساس، می‌توان از طریق بخشی از یک کل، بر روی کل آن اثر گذاشت. فریزر می‌گفت وقتی آیین به‌درستی اجرا شود، جهان «شبیه» نماد خود می‌گردد؛ شاعر همین سنت را با ارجاع آشکار به «برف قاره‌ها» ادامه می‌دهد: فشردن نماد موجب تغییر واقعی طبیعت می‌شود.  همچنین می‌بینیم دکمه‌ی «سیل» به تمامی رودها و دریاهای جهان متصل است. دکمه‌ی «زلزله» به گسل‌های زمین پیوند خورده است. دکمه‌ی «پخش کردن ویروس» به خود ویروس و مسیرهای انتشارش متصل است. این دکمه‌ها درواقع طلسم‌ها یا وردهای مینیاتوری‌شده در عصر تکنولوژی هستند. هر دکمه یک آیین کامل تقلیدی را در یک حرکت فشردن، خلاصه کرده است. در مناسک کهن معمولاً جامعه، روحانی یا قبیله گرد هم می‌آیند، در شعر مورد بحث کنش خصوصی و فردی (یک نفر، یک انگشت، دکمه) همان کار جمعی را انجام می‌دهد، این دگرگون‌ شدن مناسک پیامد مدرنیته و تکنولوژی را نشان می‌دهد: فرد مفرد مسلط به ابزار، آیین را به‌تنهایی اجرا می‌کند. شاید اگر کارل گوستاو یونگ این شعر را می‌خواند می‌گفت: «توقف زمان، کهن‌الگوی مرگ ناگهانی است؛ همان‌گونه که در رؤیای بیماران اسکیزوفرنیک زمان تیک‌تاک ندارد.»
کارل گوستاو یونگ در ناخودآگاه جمعی و کهن‌الگو  تأکید می‌کند که کهن‌الگوها «فرم‌های جهان‌شمول تجربه»اند که در رؤیاها، اسطوره‌ها و آثار هنری خود را نشان می‌دهند. ادعای «من خدام!» در متن، نه صرفاً توهم یک فرد روان‌پریش، بلکه بازتابی از صورت ناخودآگاه «خود مطلق » است. این خود، به‌جای آنکه وحدت روانی و معنوی را بازآفرینی کند، در دنیای مدرن در قالب دکمه‌ها و ماشین‌ها متجسد می‌شود. بنابراین، تحلیل یونگی به ما اجازه می‌دهد که این شعر را نه صرفاً سندی روان‌پزشکی، بلکه تصویری اسطوره‌ای از انسان معاصر در مواجهه با امر قدسی بخوانیم. وقتی راوی می‌گوید: «من خدام، هیچ‌کی باورش نمی‌شه» دو سطح یونگی همزمان فعال می‌شوند: نخست، ادعای خود و دوم، فروکاست این ادعا توسط جامعه به‌عنوان روان‌پریشی است. یونگ به ما یاد می‌دهد که وقتی یک تجربه‌ی کهن‌الگویی در قالب زبان مدرن بیان شود، احتمال «پاتولوژیزه شدن» آن بسیار بالاست. ازاین‌رو انتخاب زبان محاوره‌ای برای اثر، این امکان را در متن توسعه و تشدید می‌کند.
یونگ توجه می‌کرد که جامعه‌ی مدرن گرایشی عمیق به پزشکی‌سازی تجربه‌ی مذهبی دارد بنابراین تجربه‌ای که در فرهنگ سنتی ممکن است هاله‌ی قداستی داشته باشد، در فرهنگ مدرن سریعاً برچسب‌گذاری می‌شود. در شعر این مسئله با حضور پزشک/ پرستار  به‌صراحت منعکس شده است، که این تجربه‌ی کهن‌الگویی به تجویز دارو و تشخیص تقلیل یافته است.
«می‌ندازم قرص ماهو بالا و/ مزّه‌ی نور می‌گیره دهنم»
اتحاد با عنصر آسمانی از طریق بلعیدن آن، نشانه‌ای از باززایش و یکی‌ شدن با کل کیهان است. یونگ در تحلیل رؤیاها و کیمیاگری بارها به این موتیف اشاره کرده است. اما بلافاصله این تجربه‌ی اسطوره‌ای با اعمال قدرت پزشکی سرکوب می‌شود: «می‌بینم صورت پرستارمو/ می‌گه: قورتش بده، این آخریشه!»
همچنین  «پرستار» در این بیت یک تجلی کلاسیک از مادینه‌روان  است، یک فیگور  زنانه که نقشی درمانگر و رابط با دنیای درون را دارد. دستور او برای «قورت دادن» قرص یک  فراخوان نمادین  است، فرخوانی برای پذیرش واقعیت ملموس، تسلیم شدن در برابر محدودیت‌های مادی و آغاز فرآیند درمان .
شاید اگر کلود لوی استروس این شعر را می‌خواند می‌گفت: «پس به ضد نور دانستی تو نور!»
لوی‌ استروس اسطوره‌ها را «زبان» می‌دانست، زبانی‌ متشکل از «میتم‌ها»  که کارکردشان آشکار ساختن تضادهای بنیادی فرهنگ است. او بر این باور بود که  نظام‌های معنایی اسطوره‌ای  از تقابل‌های دوجزئی  تشکیل شده‌اند و با تحلیل این تقابل‌ها، به ذهن بشر در فهم پدیده‌های جهان کمک می‌کنند. به عقیده‌ی او اسطوره در همه‌ی فرهنگ‌ها برای «میانجی‌گری» میان دو قطب ناسازگار به کار می‌رود. اسطوره هرگز تضاد را حل نمی‌کند، بلکه آن را به‌ شکل روایی «قابل ‌تحمل» می‌سازد. این شعر نیز روایت مدرنی‌ست که تضادهای بنیادین بشر معاصر را بازآفرینی می‌کند. «دکمه» در اینجا همان نقش «میانجی» را دارد؛ ابزاری که انسان/ خدا با آن تضادهای جهان را احضار یا معکوس می‌کند. از دیدگاه استروس بنیانی‌ترین تقابل در اندیشه‌ی بشر بین «طبیعت» و «فرهنگ» است. طبیعت مبین وجه حیوانی بشر (اشتراکات او با سایر جانداران) است، درحالی‌که فرهنگ وجه غیرحیوانی بشر را مشخص می‌کند. راوی این شعر با فشردن «دکمه‌ها» این تضادها را فعال می‌کند و از خلال آن‌ها بحران وجودی انسان مدرن را بازمی‌نمایاند. راوی در دو بند ابتدایی این شعر با تقابل خلقت و تخریب بازی می‌کند اما به‌جای حل این تناقض، آن را شدت می‌بخشد:
«هفت بار می‌زنم رو دکمه‌ی «برف»/ همه‌ی قاره‌ها سفید می‌شن» (خلق یک منظره)
«دکمه‌ی «آتیشـ»ـو فشار می‌دم و/ جنگلای جهانو می‌سوزونم» (تخریب آن منظره)
این بخش از شعر، یک ساختار ذهنی را نشان می‌دهد که در آن دو نیروی متخاصم در برابر هم قرار گرفته‌اند. در اساطیر کهن، خدایان یا آفرینش‌گر بودند یا نابودکننده اما خداوندگار این شعر هر دو نقش را ایفا می‌کند. این دوگانگی به‌جای حل شدن، در طول اثر گسترش می‌یابد. یکی دیگر از تقابل‌های بنیادین در این متن، قدرت در برابر ضعف است. راوی خود را در جایگاه یک خدای مطلق قرار می‌دهد که توانایی کنترل و متوقف کردن جهان را دارد: «می‌زنم روی دکمه‌ی «استپ»/ کلّ دنیا یه‌دفعه وایمیسته…»
قدرت ایجادشده در این بند در مرز میان واقعیت و توهم قرار دارد. آیا راوی واقعاً خداست یا دچار توهم قدرت شده؟ این پرسش ساختار اسطوره‌ای شعر را به سطح روان‌شناختی می‌کشاند. لوی استروس معتقد بود که اسطوره‌ها اغلب در مرز میان واقعیت و خیال عمل می‌کنند تا تنش‌های ذهنی را حل کنند. این قدرت با ضعف درونی و عدم پذیرش او از سوی جامعه در تضاد است: «من خدام، هیچ‌کی باورش نمی‌شه!»
این تقابل به یک بن‌بست می‌انجامد. راوی که در خیال خود در بالاترین نقطه‌ی قدرت است، در جهان واقع در پایین‌ترین نقطه‌ی ضعف قرار دارد، تا جایی که حتی تا «خدایی که خودش آتئیسته» پیش می‌رود. استروس معتقد بود که اساطیر به حل چنین تناقضاتی می‌پردازند اما در این شعر، این تناقض نه‌تنها حل نمی‌شود، بلکه به شکل یک پارادوکس برهم‌زننده باقی می‌ماند. در نهایت، راوی به نقطه‌ای می‌رسد که تمام تقابل‌های دوتایی درهم می‌شکند. او با فشردن دکمه‌ی «تغییر شکل به بنده» از یک سوی تقابل (خدا) به سوی دیگر تقابل (بنده) می‌رود: «می‌کنم شکل آدمی خودمو/ که پزشکش می‌گه روان‌پریشه»
از منظر استروس، این حرکت نشانه‌ی فروپاشی ساختارها و بی‌معنایی است. در اساطیر کهن، قهرمان به رشد می‌رسید اما در این شعر قهرمان به یک وضعیت بیمارگونه بازمی‌گردد. او دیگر قادر به حفظ هیچ‌یک از دو سوی تقابل نیست. او نه خداست و نه بنده‌ی واقعی، بلکه یک شخصیت درهم‌شکسته است که در جهانی بی‌نظم و بی‌قاعده زندگی می‌کند. در این جهان، دیگر هیچ سیستمی برای ایجاد معنا وجود ندارد. با این تفاسیر شاید بتوان این شعر را به‌عنوان یک متن ضد اسطوره‌ای  یا یک میتوس ویرانگر  تحلیل کرد.

منابع:
The Golden Bough: A Study in Magic and Religion, James George Frazer, 1915.
Archetypes and the Collective Unconscious, Carl Gustav Jung, 1959.
Psychology and Alchemy, Carl Gustav Jung, 1944.
Structural Anthropology, Claude Lévi-Strauss, 1958.
دانشنامه‌ی نظریه‌های معاصر، ایرنا رما مکاریک، نشر آگه.
نظریه و نقد ادبی، حسین پاینده، نشر نیلوفر.
مبانی نقد ادبی، فرزانه طاهری، نشر نیلوفر.

متن شعر:

هفت بار می‌زنم رو دکمه‌ی «برف»:
همه‌ی قاره‌ها سفید می‌شن
دکمه‌ی «صافِ صافـ»ـو می‌زنم و
ابرای دنیا ناپدید می‌شن…
من خدام، هیچ‌کی باورش نمی‌شه
هر جا می‌گم، پارانوئید می‌شن!

دکمه‌ی «آتیشـ»ـو فشار می‌دم و
جنگلای جهانو می‌سوزونم
می‌زنم روی دکمه‌ی‌ «بهمن»
روزایی که یه‌ خرده مهربونم
من خدام، هی تو! باورت نمی‌شه؟
شایدم فِک کنی که من دیوونه‌م!

می‌زنم روی دکمه‌ی «استپ»
کلّ دنیا یه‌دفعه وایمیسته:
هواپیماها، آدما، قطارا،
یه دونده که داخل پیسته…
من‌ خدام! با… با… باورم نمی‌شه!
خدایی که خودش آتئیسته!؟

می‌ندازم قرص ماهو بالا و
مزّه‌ی نور می‌گیره دهنم
دکمه‌ی اوم؟… خسوفو می‌زَنَـ… نه!
دکمه‌ی‌ «تا‌ ابد شبـ»ـو می‌زنم
من خدام، یه خدای تکنولوژیک
دکمه‌های زیادی هَس رو تنم:

دکمه‌ی سیل، زلزله، کابوس
دکمه‌ی قتلِ عمدیِ ناموس!
جنگِ حتّی جهانیِ هفتم
دکمه‌ی‌ پخش‌کردنِ ویروس
دکمه‌ی‌ مرگِ‌ کاملاً آنی
از‌ طریق‌ بروز آنفا(ر)کتوس

دکمه‌ی بیگ‌بنگِ بیست‌ویکم
دکمه‌ی اشکِ بعدِ هر خنده
فقر، گرمایش زمین، قحطی
دکمه‌ی‌ تر‌ زدن‌ به آینده!
دکمه‌ی… بین دکمه‌ها می‌زنم
روی «تغییر شکل به‌ بنده»:

می‌کنم شکل آدمی خودمو
که پزشکش می‌گه روان‌پریشه
می‌بینم صورت پرستارمو
می‌گه: «قورتش بده، این آخریشه!»
دکمه‌های لباسمو می‌زنم…
من خدام، هیچ‌کی باورش نمی‌شه
#مقاله از علیرضا الیاسی

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *