بررسی کهن‌الگوی آنیما در داستان‌های کوتاه مجموعه‌ی «سگ ولگرد» و «سه قطره خون» از  صادق هدایت

مرضیه رزازی بروجنی

 

چکیده

یونگ که ناخودآگاه را بخش مهمی از نهاد انسان می‌دانست، مبحث ناخودآگاه جمعی را در برابر ناخودآگاه فردیِ فروید ایجاد کرد. ناخودآگاه فردی، حاصل تجربه، رخدادها، امیال و افکار شخصی است که در برابر ناخودآگاه جمعی مطرح می‌شود و در لایه‌های درونی ذهن فرد نفوذ می‌کند. ناخودآگاه جمعی در درون هسته‌ی ناخودآگاه فردی قرار دارد و حاصل تجربه‌ها و خرد جمعی بشریت است که انسان در طول زمان به آن دست یافته و آن‌ها را در خود نهادینه کرده است. «یونگ نخستین اندیشمندی بود که ناخودآگاه جمعی را با جدیت و به صورت چندسویه مطرح کرد. او باور داشت که روان آدمی هنگام تولد همچون لوحی سفید و نانوشته نیست بلکه گنجینه‌ای است از نمادها و تصاویر شگفت که رد پای همه‌ی آدمیزادگان در طی روزگاران در آن دیده می‌شود. او این باور را کهن‌الگو نامید». (یونگ ، 1383: 11) یکی از این کهن‌الگوها آنیما یا «مادینه‌روان» نام دارد. این جنبه‌ی زنانه، نشانه‌ی رابطه‌ی بهتر با محیط پیرامون و به‌ویژه زنان است و هر مردی می‌کوشد آن را از دیگران، حتی از خود، پنهان نگاه دارد.

بررسی جایگاه زن در ذهن و آثار هدایت، می‌تواند راهگشای بسیاری از مفاهیم در ذهن این نویسنده باشد. اهمیت این پژوهش نیز به همین مقوله‌ها یعنی شناخت ناخودآگاه ذهن نویسنده و نگرش ژرف‌ساختی به زن و به طور گسترده‌تر، انسان کمک می‌نماید. این پژوهش به روش توصیفی – تحلیلی انجام گرفته و برای گردآوری اطلاعات از روش کتابخانه‌ای استفاده شده است.

واژگان کلیدی: ادبیات داستانی، صادق هدایت، سگ ولگرد، سه قطره خون، آنیما، داستان کوتاه

 

۱. بیان مسئله

ارتباط ادبیات و روانشناسی با یکدیگر، ارتباطی دوطرفه است؛ چراکه از یک طرف بسیاری از نظریه‌های روانشناسی را بر اساس آثار ادبی، به نگارش درآورده‌اند و از طرفی دیگر نیز از همین آثار ادبی (یا حتی دستنوشته‌ها) برای بررسی روانشناسیِ شخصیت‌ها استفاده می‌شود.

آنیما و آنیموس، خواهی نخواهی در هر زن و مرد وجود دارند و روانشناسان با مطالعه‌ی روان افراد می‌توانند به ویژگی‌های آن‌ها پی ببرند اما یکی از راه‌های مطالعه‌ی آن‌ها نیز می‌تواند بررسی آثار هنری و ادبی هر فرد باشد که از اعماق ذهن او سرچشمه گرفته‌اند و فروید برای اولین بار این امر را مطرح و مورد بررسی قرار داد. «فروید که نویسندگان را برجسته‌ترین روانکاوان می‌دانست و بنیانی‌ترین مفاهیم روانکاوی خود را از ادبیات به وام گرفته بود، با گشودن دروازه‌های قلمرو ناخودآگاه روان، که چشم‌انداز تازه‌ای در برابر نویسندگان می‌گستراند و شیوه‌های روایی تازه‌ای در اختیارشان می‌گذاشت، به ادبیات ادای دین می‌کرد. او هم بنیانگذار روانکاوی بود و هم، به دلیل پژوهش‌های روانکاوانه‌اش در متون ادبی، آغازگر آنچه نقد روانکاوانه نام گرفت. به سخن دیگر، آنچه در جلسه‌ی روانکاوی میان روانکاو و بیمار می‌گذشت، صورت آغازین رابطه‌ای شد که متن را در برابر چشمان منتقد روانکاو به معنا می‌رساند». (یاوری، 1374: 18_ 19) فروید مسئله‌ی بررسی و تحلیل روانشناسیِ آثار ادبی را به صورت کاملاً صحیح مطرح کرد و همین منجر به رواج بررسی آثار نویسندگان از منظر روانشناختی و اینگونه مطالعات میان‌رشته‌ای شده است. «در نقد ادبی وابسته به این شاخه از روانکاوی نیز، ناقد، اگرچه به نویسنده دسترسی نداشت و نمی‌توانست از او در بازشناسی نظام نشانه‌ای متن (رؤیا) کمکی بگیرد، متن را به جای بیمار می‌نشاند و آنچه را که از آسیب‌شناسی متن برمی‌کشید، به آسیب‌نگاری روانِ نویسنده گسترش می‌داد. خیلی زود بررسی گوشه و کنار زندگی نویسندگان و یا بازشکافی متون ادبی و شناسایی ویژگی‌های روانی شخصیت‌های داستانی برای دستیابی به ویژگی‌های روانی نویسندگان، باب روز شد و آنچه از بازشناسی روان آن‌یکی به دست می‌آمد، در بازنمایی نابه‌هنجاری آن دیگری نقشی به عهده می‌گرفت». (یاوری، 1374: 24 )

این شاخه از نقد ادبی در ایران با استقبال فراوانی روبرو شده و به‌نظر می‌رسد بیش از هر نویسنده‌ای بر روی آثار صادق هدایت صورت گرفته است. «نقد ادبی روانشناختی در ایران، به جای آنکه نام روانشناسان و روانکاوان ایرانی را به خاطر بیاورد، به نام صادق هدایت، یعنی به نام نویسنده‌ای پیوند خورده است که آنچنان نوشت که دیگران از نوشتنش درماندند و آنچنان زیست و مُرد که آن را غریب و نابه‌هنجار و بیمارگونه یافتند و میان آن اوج دست‌نیافتنی و این غریبگی و ناسازگاری و بیمارنمایی، پیوندی آن‌چنان ژرف و بی‌گمان دیدند که سایه‌ی پرسش‌هایی که از همان آغاز با هدایت و بوف کور در ذهن ما پا گرفته‌ است هنوز هم بر روان و اندیشه‌مان سنگینی می‌کند؛ هنوز هم نام او بیش از نام هر نویسنده‌ی دیگر در نقدهای روانشناختیِ آثارش تکرار می‌شود». (یاوری، 1374: 28) اما آنیما در آثار ادبی مختلف می‌تواند اسامی مختلفی نیز به خود بگیرد؛ به عبارت دیگر هر نویسنده متناسب با روحیه و خلق خود، نامی متناسب با آنیمای خود انتخاب می‌کند. «ضمیر ناخودآگاه، روح، سوفیا، دئنا، سکینه و یکی از اسماء او آنیما است و در بسیاری موارد نیز اسم مشخصی ندارد و به بی‌اسمی او در بوف کور هم اشاره شده است: این زن، این دختر، یا این فرشته‌ی عذاب چون نمی‌دانستم چه اسمی رویش بگذارم». (شمیسا، 1371: 60) علاوه‌بر بوف کور، در ادامه و در قسمت تحلیل داستان‌های هدایت متوجه خواهیم شد که در اکثر نوشته‌های صادق هدایت، آنیما علاوه بر بی‌اسم بودن، بی‌هویت نیز می‌باشد و یا هویتی پست دارد. بنابراین، پرسش پژوهش حاضر این است که آنیمای صادق هدایت در داستان‌های این نویسنده دارای چه ویژگی‌هایی می‌باشد؟

 

۱-۱. روش پژوهش

این پژوهش به روش توصیفی – تحلیلی صورت گرفته است و واحدهای مورد بررسی، مجموعه‌داستان‌های «سگ ولگرد» و «سه قطره خون» صادق هدایت می‎باشد.

 

۲-۱. پیشینه‌ی پژوهش

مطالعات زیر در مورد مجموعه‌داستان‌های «سگ ولگرد» و «سه قطره خون» صورت گرفته است اما به‌طور صریح و منحصر، در مورد بررسی آنیما در این دو مجموعه، مطالعه‌ای صورت نگرفته است.

 

موسوی، سید کاظم (1388): در مقاله‌ی «اگزیستانسیالیسم هدایت و بن‌بست نوستالژی در سگ ولگرد» به نمود یافتن اگزیستانسیالیسم سارتر در داستان سگ ولگرد پرداخته است.

تسلیمی، علی (1388): در مقاله‌ی «تحلیل سه قطره خون با رویکرد جامعه‌شناسی ساختگرا» به بررسی این داستان با رویکرد ادبی متفاوت، یعنی بر اساس نظریات جامعه‌شناسان ساختگرا پرداخته است.

 

۲. مبانی نظری

۲-۱. نماد

هرچقدر هم که تعاریف و معانی نمادها در نظر افراد مختلف با هم متفاوت باشند، باز هم با وجوهی مشترک، درون ناخودآگاه همه‌ی انسان‌ها نهادینه شده‌اند. «انسان‌ها برای ایجاد ارتباط و انتقال مفاهیمی که در ذهن خود دارند، چه به صورت گفتاری و چه به صورت نوشتاری از کلمات استفاده می‌کنند. گاهی این کلمات، به‌طور دقیق و واضح نمی‌توانند منظور گوینده یا نویسنده را برسانند اما تصاویری در خود دارند که مخاطب با اندک تأملی در آن‌ها به دریافت عمیق‌تری از منظور می‌رسد و درواقع هم منظور ظاهری و هم منظور باطنی را دریافت می‌کند؛ به آن‌ها نماد گفته می‌شود. نماد، گستره‌ی «ناخودآگاهِ» فراخی دارد و تاکنون کسی تعریف دقیق و کاملی از آن ارائه نداده است». (یونگ، 1383: 19_ 20) شاید یکی از دلایلی که باعث شده است تعریف دقیقی از نماد ارائه نشود، تجربه‌های مختلف بشریت باشد؛ چراکه به تعداد انسان‌های روی کره‌ی زمین، نمادها و سپس تعریف‌های مختلفی برحسب تجربه‌ی شخصی فرد برای آن‌ها وجود دارد. مثلاً ممکن است فردی نشستنِ کلاغ روی بام خانه‌اش را به خوش یمنی بگیرد چراکه همان موقع برحسب اتفاق، خبری خوش به او می‌رسد درصورتی‌که فردی دیگر اتفاقی عکس را تجربه کند، یا اینکه بعضی افراد «کلاغ» را نماد خبر آوردن و خبرچینی می‌دانند بنابراین، نماد می‌تواند: شکل و شمایل، کلمه، تصویر، اسم یا هرچیز دیگری باشد که اتفاق، جمله، خبر و هرچیز دیگری را به ذهن شخص خطور دهد یا به همین ترتیب ممکن است تعاریف دیگری در اذهان شکل گیرد.

 

۲-۲. کهن‌الگو یا آرکی‌تایپ

یونگ مطرح می‌کند که خواسته‌های جسمانی به وسیله‌ی حواس درک می‌شوند. همچنین آن‌ها در خیال‌پردازی‌ها نیز ظاهر شده و غالباً حضور خود را فقط به شکل یک نماد نشان می‌دهند. این تجلیات، همان‌هایی هستند که یونگ آنها را کهن‌الگو نامیده است. از دید یونگ «مسائل بنیادیِ حیات بشری چون تولد، رشد، عشق، تضاد بین والدین و فرزندان و رقابت دو برادر جنبه‌ی کهن‌الگویی دارند». (شمیسا، 1378: 342 )

یونگ بر این عقیده بود که تجلی کهن‌الگوها در طول تاریخ و فرهنگ‌های مختلف، اشکال متفاوتی یافته، اما ماهیتی یگانه دارند و از لحاظ تعداد، نمی‌توان آن‌ها را محدود کرد. او پنج کهن‌الگو را به‌عنوان مهم‌ترین و پرکاربردترین آن‌ها ذکر می‌کند که عبارتند از:

۱. نقاب

۲. سایه

۳. آنیما

۴. آنیموس

۵. خود

 

۲-۳. آنیما

اگر زندگی یک فرد را (در اینجا فرد مذکر) مانند یک رمان طولانی در نظر بگیریم، آن‌گاه تصویر زنی که در نهاد یک مرد قرار داده شده است، همچون پیرنگ یک داستان، تمام وجوه او را تحت‌تأثیر قرار داده و در بر می‌گیرد اما این تصویر، مشخصاً تصویری از یک زن مشخص نمی‌تواند باشد. «در آنیما تصویر زن به‌عنوان پدیده‌ای کلی مطرح بوده و به‌هیچ‌وجه نشان‌دهنده‌ی شخصیت واقعی زن نیست». ( باقری خلیلی، 1395: 1) از علل چگونگی قضاوت در مورد جنس مخالف می‌توان به وجود آنیما (قضاوتِ مرد نسبت به زنان) و آنیموس (قضاوت زن در مورد مردان) اشاره کرد؛ چراکه آن‌ها باعث ایجاد ویژگی‌هایی در مورد جنس مخالفِ ایده‌آلِ شخص، در ذهن او می‌شوند و سلیقه‌های فردی این چنینی را به وجود می‌آورند. اما سؤالی که در این قسمت ایجاد می‌شود این است که قضاوت در مورد جنس موافق به چه چیز در روان آدمی باز می‌گردد؟! یونگ این الگوهای کهن را توان و استعدادهای بالقوه‌ای می‌داند که در پاسخ به انگیزه‌های بیرونی فعال می‌شوند و به صورت‌های گوناگون در رؤیا و آفرینش‌های هنری باز می‌تابند. «از نظر یونگ، آنیما، اغلب در رؤیاها، خلسه و آفرینش‌های هنری تجلی می‌کند. هر مردی تصویر جاویدان زنی را در درون خویش حمل می‌کند و از آنجا که این تصویرِ ناخودآگاه است، همیشه ناخودآگاه، بر محبوب منعکس می‌شود و یکی از علل عمده‌ی کشش شهوانی یا بیزاری است». (شایگانفر، 1380: 140)

۳. آنیما در داستان‌های صادق هدایت

خواهی نخواهی، آنیما یک واقعیت است که در ژرفای وجود انسان ساکن است و در موقعیت‌های گوناگون بر رفتار و حالات نویسنده یا شاعر تأثیر می‌گذارد تا او را به پختگی و کمال برساند. در مورد صادق هدایت نیز با بررسی آنیما در نوشته‌های او که از سرشت خود هدایت برخاسته است می‌توان به روحیات و میزان پختگی او دست یافت. «ستاری» در مقاله‌ی خود، ویژگی و وظیفه‌ای طبیعی را برای مادینه‌جان و نرینه‌جان (آنیما و آنیموس) در نظر می‌گیرد که در جای خود مهم هستند و همچون پلی ارتباطی بین خودآگاهی و ناخودآگاهی عمل می‌کنند و بالطبع اگر اختلالی در این پل به وجود آید، درواقع باعث ایجاد اختلال بین تمام قوا در بدن می‌شود و اینگونه است که فرد به هم می‌ریزد و این ویژگی در داستان‌های هدایت کاملاً مشهود است. ستاری این وظیفه را این‌گونه بیان می‌کند: «برقراری ارتباط میان خودآگاهی فردی و ناخودآگاه جمعی (چنان‌که نقاب (پرسونا) نیز حوزه‌ای بینابینی میان خودآگاهی نفس و موضوعات دنیای خارج است). نرینه‌جان و مادینه‌جان باید چون پل یا دالانی باشد که به سوی تصاویر ناخودآگاهی جمعی راهبر است».(ستاری،1377: 70)

از دلایل تنوع‌طلبی مردان و اینکه همیشه به زنان جوان تمایل پیدا می‌کنند (البته در پاره‌ای از موارد، ملاک‌های جذاب برای یک مرد دستخوش تغییراتی می‌شود که آن نیز وابسته به آنیمای پرورش یافته در ذهن مرد است) نیز همین وجود آنیما در ذهن آن‌هاست و هدایت نیز در تمام داستان‌های خود آنیمای تأثیرگذار خود را چه مثبت باشد و چه منفی، به صورت زنی جوان به نمایش می‌گذارد. اولین مرحله‌ی جلب توجه مردان، زیبایی و جوان بودن زنان است که در واقع ذهنیت اولیه‌ی مردان را در مورد یک زن ایده‌آل تشکیل می‌دهد و بعد با نزدیک شدن و ورود به دنیای آن زن، جنبه‌های دیگر برای آن‌ها ظاهر می‌شود: «استناد به تصویر زن، به خاطر اینکه یک کهن‌الگوی ناخودآگاه جمعی است، به هنگام توصیف زنانی که برای مردان، جالب و حائز اهمیت هستند، در طول اعصار پیوسته تکرار می‌شود. در دوران مختلف، این تصویر شاید تغییر یا تعدیل یابد اما برخی از مشخصات آن به نظر می‌رسد تقریباً ثابت بمانند. او غالباً جوان دیده می‌شود؛ هرچند که همیشه آثار سال‌ها تجربه و استنباط در ورای وی موجود هستند. آنیما خردمند است، لیکن نه چندان دهشت‌انگیز. چنین به نظر می‌رسد که «چیزی معنی‌دار به او پیوسته است؛ معرفتی رمزی یا خردی پنهانی». (فوردهام 1356: 98_99)

4. بررسی نمودهای منفی آنیما در داستان‌های دو مجموعه‌ی «سگ ولگرد» و «سه قطره خون»

هدایت در داستان سگ ولگرد، همچون داستان‌های دیگر خود که در ادامه بررسی خواهیم کرد، در چنگ آنیمای خود گرفتار است. به عبارت دیگر، می‌توان ناخودآگاه را در رفتار روزمره‌‌ای که از هر یک از ما سر می‌زند و در برابر آن جوابِ «نمی‌دانم چرا این کار را انجام دادم یا نمی‌دانم چرا این حرف را زدم، دست خودم نبود» را می‌دهیم، مشاهده کرد. در داستان سگ ولگرد نیز هنگامی که پات به دنبال سگ ماده می‌رود و او را به صاحب خود ترجیح می‌دهد، این ناخودآگاه کاملاً مجال بروز می‌یابد. پات در این هنگام تنها این را می‌داند که باید به دنبال سگ ماده برود اما به پایان کار فکر نمی‌کند درصورتی‌که می‌تواند آن کار را بگذارد برای یک موقعیت بهتر! حالا اگر از پات سؤال کنیم که چرا در شهری غریب به دنبال آن سگ ماده رفتی؟ مطمئناً شانه‌ای بالا می‌اندازد و می‌گوید: غریزه‌ام این‌گونه دستور داد و دست خودم نبود!

در سگ ولگرد، سگ ماده‌ی ایرانی که باعث اغفال پات شده، همانا آنیمای هدایت است که متناسب با ظهور شخصیت هدایت در قالب یک سگ، او نیز در بدن سگی ماده ظهور یافته است. «آنیما نقش‌های منفی و مثبت زیادی به خود می‌گیرد مثل نقش تسخیرکنندگی و فریبندگی، سرچشمه‌ی زندگی بودن، مؤمنی و تقدس و میانجی‌گری بین خودآگاه و ناخودآگاه و غیره، و با نمادهایی چون پرندگان، طوطی بچه و سیمرغ و دیگر رموز مانند پری، آهو، هما، آب، باد و… نمودار شده است که در این داستان نیز می‌توان آن را در کالبد سگ ماده که باعث نابودی زندگی پات شده، مشاهده کرد». (ر.ک.محمدی، 1390: 1) سرتاسر این داستان لبریز از گرفتاری هدایت در چنگال یأس، تردید و افسردگی آنیما را نشان می‌دهد. سرشارترین گرفتاری‌ها در قسمت ابتدایی داستان هویدا است که درواقع پات از هر طرف مورد بی‌مهری و آزار تمام قشرهای جامعه قرار گرفته است و از بچه‌ی شیربرنج‌فروش که کم آزارترین فرد در یک جامعه می‌تواند باشد تا قصاب محل که بی‌رحم‌ترین است، او را مورد اذیت و آزار خود قرار می‌دهند. هدایت، نهایت بی‌ارزش شدن شخصیتش را در این داستان با تشبیه شخصیت داستانی‌اش به خاکروبه به تصویر می‌کشد: «او حس می‌کرد که جزء خاکروبه شده و یک چیزی در او مرده بود، خاموش شده بود». ( هدایت، 1321: 12)

تسلط آنیمای منفی در این داستان باعث شده است که پات، مدام در رؤیا به سر ببرد و خاطرات گذشته‌اش را با خود مرور کند. او از زندگی در واقعیت هراس دارد: «از زندگی گذشته فقط یک مشت حالات مبهم و محو و بعضی بوها برایش باقی مانده بود و هر وقت به او خیلی سخت می‌گذشت، در این بهشت گمشده‌ی خود یک نوع تسلیت و راه فرار پیدا می‌کرد و بی‌اختیار خاطرات آن زمان جلوش مجسم می‌شد». (هدایت، 1321: 17_ 18)

هرچندکه پات یک سگ اسکاتلندی است و هم‌نوعانش در آنجا باعث برانگیختن حس شهوت و زندگی در او می‌شدند اما آن‌ها هیچ‌گاه باعث گم شدن و بدبختی پات نشده بودند. شهر و وطن نماد دیگری از آنیما است و وطن‌دوستی در نهاد بشر، غریزی است و حالا پات از وطن خود نیز دور افتاده است و در غربت یک سگ ایرانی او را تحریک و از صاحبش جدا کرده‌ بود.

در داستان سگ ولگرد، اوج ظهور و حضور آنیما و غلبه‌ی او را در اوایل داستان با احساسات و زودرنجی شدید پات می‌توان نظاره کرد: «ولی چیزی که بیشتر از همه پات را شکنجه می‌داد، احتیاج او به نوازش بود». (هدایت، 1321: 18) اینجاست که حتی برای ذره‌ای نوازش حاضر به التماس و جان دادن است. او این نوازش را گدایی می‌کند: «مخصوصاً با این زندگی جدید پر از درد و زجر، بیش از پیش احتیاج به نوازش داشت. چشم‌های او این نوازش را گدایی می‌کردند و حاضر بود جان خودش را بدهد، درصورتی‌که یکنفر به او اظهار محبت بکند و با دست روی سرش بکشد». (هدایت، 1321: 18) و در پایان این داستان، آنیما به‌قدری شفاف ظاهر می‌شود که پات را به دنبال مردی به راه می‌اندازد که او را اندکی نوازش کرده است. درواقع آنیما از ناخودآگاه به درون خودآگاه فرد مجال ظهور می‌یابد و در این صورت است که فرد به هلاکت می‌رسد همان‌طور که در آخر داستان نیز باعث مرگ پات می‌شود. «یکی دیگر از نمادهای آنیما زمین است که در اسطوره و رؤیا و فرهنگ بشر با «زن» قرین است؛ چراکه حالت انفعال و باروری دارد و عامل تغذیه است و با آب در ارتباط است». (دلاور، 1394: 12) اما همین نماد زمین هم اگر به صورت منفی بروز کند تبدیل به جایی می‌شود که شخصیتِ دچار به خود را به کام مرگ می‌کشاند و آ‌نقدر زندگی را بر او تنگ می‌کند که خود شخصیت، تغذیه‌ای برای زمین می‌شود و به خاک برمی‌گردد. اگر این داستان با پایان باز نیز تمام می‌شد، با بررسی آنیمای آن به راحتی پایان مرگ‌بارش قابل تشخیص و پیش‌بینی بود.

در داستان «دون‌ژوان کرج» نیز همچون داستان‌های دیگر هدایت، ظهور چهره‌ی منفی آنیما موجب بیان حس ناامیدی و شهوترانی است، چنانچه در قسمتی از داستان می‌خوانیم: «ولی به‌واسطه‌ی شهوترانی زیاد، بیش از سنش شکسته به نظر می‌آمد و خطی که گوشه‌ی لبش می‌افتاد، ناامیدی تلخی را آشکار می‌کرد…». (هدایت، 1321: 25) در این داستان زنی که آرتیست شهیر و فرنگی‌مآب (ایرانی اما غرب‌گرا) و دولتمند است، نقش آنیما را به دوش می‌کشد. او قصد دارد مرد عاشق‌پیشه‌ی خود را به قهقرا بکشاند. آنیمای این داستان زنی خودخواه است که مخارج زیادی دارد؛ شهوتران است و روابط دیگری به جز با عاشق خود، حسن دارد و حسن نیز از این موضوع اطلاع دارد: «چیزی که هس، روی اصل عاشقیس به شرط اینکه از همه‌ی روابط سابق خودش دست بکشه». (هدایت، 1321: 26 ) او که قادر است افسار هر مردی را به دست ‌گیرد و موجب فتنه‌انگیزی می‌شود، یک معشوقه مانند معشوقه‌های دیگر است. صرفی در مقاله‌ی خود ویژگی معشوقه‌ها را چنین توصیف می‌کند: «سراسر غزل‌ها و داستان‌های عاشقانه‌ی ایرانی، معشوق‌ها همگی ویژگی‌های مشترکی دارند و با زیبایی کم و بیش یکسان توصیف می‌شوند: قدی چون سرو، مژگان سیه، کمری باریک، گیسوان سیاه و کمند و …. این تصاویر و توصیفات مشترک، حاکی است که تصویر آرمانی مرد ایرانی از زن در ناخودآگاه هر مرد ایرانی منشأهای عمیق مشترکی دارد و به پروتوتایپ مشترکی می‌رسد». (صرفی، ص7) در این داستان نیز هدایت برای معشوقه صفاتی به این ترتیب ذکر کرده است: «خانم مثل نازنین صنم توی کتاب بود: لاغر، کوتاه، مژه‌های سیاه، لب و ناخن‌های سرخ و…». (هدایت، 1321: 27 )

از آنجایی که کار آنیما در این داستان فریبکاری است، در ادامه‌ی داستان می‌بینیم که «دون‌ژوان»، آن جوان تازه‌به‌دوران‌رسیده را نیز فریب می‌دهد و جلو چشمان حسن چندین مرتبه با او می‌رقصد؛ از این قسمت به بعد لکاتگی و فاحشگی آنیما برای خواننده آشکار می‌شود، اما راوی، که خود هدایت است، فریب او را نمی‌خورد و سعی می‌کند حس بدی را که نسبت به زن‌های ایرانی دارد، همچنان حفظ کند.

معشوقه‌ی این داستان که هویت و اسم مشخصی ندارد، آنیمایی است که ناامیدی و افسردگی را القا می‌کند، هم با خیانت‌ها و شهوترانی‌هایش و هم با حرف‌های خود که در واقع خالی از هرگونه عفت کلامی است: «خاک تو سرت! تو اصلاً آدم نیسی، مرده‌شور ریخت حمالت رو ببرن!» (هدایت، 1321: 34) و این حرف‌ها را به‌گونه‌ای به حسن القا می‌کند که در ادامه، حسن نیز خود، این احساس را باور و اقرار می‌کند: «نه، نه زندگی من بیخود شده… من می‌رم شهر… من زندگیم تموم شده… منو دیوونه کردی… باید برم، دیگه بسه!… تا حالا گمون می‌کردم زندگی من مال خودم نبوده، مال تو هم هس. نه… سر راه پیاده می‌شم، خودمو از بالای دره پرت می‌کنم… دیگه بسه!» (هدایت، 1321: 34_35 )

در این داستان حسن در چنگال آنیمای خود گرفتار است و کم‌کم روحیه‌ی حساس خود را بروز می‌دهد. «به‌طورکلی، می‌توان مردانی را که در ادبیات روایی، «حساس»، «زودرنج» و «تند و تیز» توصیف شده‌اند، افرادی دانست که تصویر منفی آنیما در رفتار آن ها بازتاب دارد. زودرنجی، رفتاری کودک مآبانه است، نشان‌دهنده‌ی این است که فرد تحت سیطره‌ی یک نیروی مادینه‌ی بسیار قوی قرار دارد که دقیقا نقش آنیمای منفی را در زندگی او بازی می‌کند، یا اینکه آنیمای فرد در طی مراحل شکل‌گیری شخصیت، رشد نکرده و به صورت کودک باقی مانده است؛ یعنی زنانی که فرد در طول زندگی خود، آنیمایش را بر آن‌ها فرافکنی کرده است، از جمله مادر، خواهر، زن، معشوق و … تأثیر مثبتی بر روی او نداشته‌اند». (صلاحی، 1394: 19)

در این داستان گنجشک‌هایی که در اواسط کار حضور دارند در پایان نیز هستند و هدایت، علت مستی‌شان را نسیم می‌داند که ممکن است علت منفی شدن آنیمای ارشد این داستان (معشوقه‌ی داستان) و مسبب اتفاقاتی از این قبیل نیز همان نسیم باشد: «گنجشک‌ها با جار و جنجال، چشم‌های کلاپیسه بیدار شده‌ بودند. من به فکر قضایای عجیب و غریب دیشب افتادم و فهمیدم که این قضایا مربوط به نسیم مست‌کننده‌ی بهاری بوده و رفقای من هم مثل گنجشک‌ها مست شده بودند». ( هدایت، 1321: 38)

در داستان «بن‌بست» با شخصیتی به‌ظاهر، مرد سروکار داریم و آنیمای این داستان یک مرد است، چرا که مردی، عاشق مرد دیگر شده و در واقع مرد عاشق، آنیمای خود را در وجود مرد دیگری پیدا کرده است و می‌توان گفت همجنس‌گرا است. «در سده‌های میانه، مدت‌ها پیش از آنکه فیزیولوژیست‌ها از روی ساختار غدد ما کشف کنند که در همه‌ی افراد عناصر مذکر و مؤنث به گونه‌ای توأمان وجود دارد، این عقیده رایج بود: «در درون هر مردی زنی نهفته است. این عنصر زنانه است که یونگ آن را «مادینه‌روان» نامیده‌است. این جنبه‌ی زنانه نشانه‌ی رابطه‌ی بهتر با محیط پیرامون به‌ویژه زنان است و هر مردی با وسواس می‌کوشد آن را از دیگران، حتی از خود پنهان نگاه دارد. به عبارت دیگر هرچند ممکن است که شخصیت آشکار مردی به‌هنجار جلوه کند ولی او به‌هرحال جنبه‌ی ناخوشایند «زن درون» را از خود و از دیگران پوشیده نگاه می‌دارد». (یونگ، 1383: 35) بنابراین گاهی ممکن است شرایطی ایجاد شود که فرد ویژگی‌های جنس مخالف درون خود را (یا به عبارتی شخصیت ناخودآگاه جنس مخالف را که درون خود دارد) بروز دهد. یونگ نیز – با‌ توجه به اینکه در دانشگاه رشته‌ی پزشکی خوانده و از موضوعات بیولوژیکی اطلاع دارد) یکی دیگر از دلایل دوجنسی بودن افراد را از نظر خود، همین موضوعات ژنتیکی می‌داند و به این ترتیب توضیح می‌دهد که: «در فرآیند نطفه‌سازی، کثرت ژن‌های نر یا ماده در تعیین جنسیت، عامل اساسی است و ظاهراً ژن‌های غالب جنسیت فرد را می‌سازند و ژن‌های مغلوب که ژن‌های جنس مخالف است باعث پیدایش شخصیت ناخودآگاه جنس مخالف می‌شود». (ر.ک. یونگ، 1370: 404) هرچند وجود هورمون‌های مردانه و زنانه توأمان در هر دو جنس زن و مرد وجود دارند و این مسئله‌ای است که از نظر علمی هم ثابت شده و امری بدیهی است اما یونگ معتقد است که دوجنسی بودن نتیجه‌ی زندگی زنان و مردان در کنار یکدیگر در طول تاریخ بشر و قرون مختلف بوده است.

آنیمای این داستان در کالبد یک زنِ به‌ظاهر مرد حلول یافته و در واقع کالبد محسن را انتخاب کرده است. او در جایی، احساس شریف را از نزدیک بودن به محسن بیان می‌کند: «این حرکت خودمانی و طبیعی برای شریف حکم یک نوع کیف عمیق و گوارایی را داشت و حس کرد که جریان برق و حرارت ملایمی بین آن‌ها ردوبدل شد». (هدایت، 1321: 50)

اما کم‌کم با شنیدن خبر ازدواج محسن و ورود زنی جدید، حس حسادت شریف بیدار می‌شود (درست مانند حس حسادتی که دو زن نسبت به یکدیگر دارند): «بعد از امتحانات، محسن عروسی کرد. از این سرونه به بعد میان دو رفیق جدایی افتاد و به ندرت یکدیگر را می‌دیدند… ابتدا شریف از محسن متنفر شد، ولی از آنچه رفیقش را سرزنش می‌کرد به سر خودش آمد». (هدایت، 1321: 51)

مدتی می‌گذرد و همسر محسن حامله هم می‌شود. حالا تمامی توجه محسن به زن و فرزندش معطوف می‌شود و حس حسادت شریف ویرانگرتر عمل می‌کند. حالا شریف می‌خواهد از زنِ محسن انتقام بگیرد حتی اگر به قیمت کشته شدن معشوقِ جان به بهار آغشته‌‌ی خودش یعنی محسن، تمام بشود و در ادامه نیز باعث نابودی او می‌شود. درواقع شریف، محسن را برای خودش می‌خواهد و اگر قرار باشد محسن به او نرسد پس نباید سهم دیگری هم بشود: «شریف همین‌طور که به این منظره خیره شده بود ناگهان ملتفت شد، دید محسن دستش را به طرف او تکان داد و گفت: «بیا…» مثل صدایی که در خواب می‌شنوند. اما او کاری از دستش بر نمی‌آمد؛ هرگز شنا بلد نبود…» (هدایت، 1321: 52) در این هنگام شریف همین‌طور دست روی دست می‌گذارد، تلاشی برای نجات محسن نمی‌کند و محسن در دریا کشته می‌شود.

در داستان «بن‌بست» تأثیر آنیمای منفی تا پایان داستان باقی می‌ماند و پس از دیدار شریف با مجید، پسر محسن، دوباره تشدید می‌شود چراکه مجید بسیار شبیه به پدرش است و همین باعث می‌شود عشق شریف به محسن دوباره زبانه بکشد و در آخر مجید را هم به هلاکت می‌رساند.

در داستان «تاریکخانه» با مرد جوانی سروکار داریم که مرموز است. او نویسنده را در شبی سرد، مهمانخانه‌ی خود می‌کند. در این داستان گویا هدایت، در مقابل آینه نشسته و خود را نظاره می‌کند. با توجه به توضیحاتی که قبلاً در مورد مسئله‌ی هم‌جنس‌گرایی و صادق هدایت مطرح شد، درواقع مرد جوان مرموز در این داستان می‌تواند آنیمای ناشناخته‌ی صادق هدایت نیز باشد که می‌خواهد او را مهمان خود کند و درواقع او را به ناخودآگاهی ببرد که همان اتاق تاریکی است که جوان، شب را در آنجا می‌گذراند. او می‌خواهد هدایت را با خودِ واقعی‌اش در اتاق تاریک و در ناخودآگاه روبرو کند. او همچون هدایت فردی است که کِیف‌های دیگران به مذاقش خوش نمی‌آید: «من هیچ وقت در کیف‌های دیگران شریک نبوده‌ام، همیشه یه احساس سخت یا یه احساس بدبختی جلو منو گرفته». (هدایت، 1321: 119)

او فردی است که کاملاً از زندگی قطع امید کرده و زندگی آن‌قدر در نظرش پوچ و بی‌اهمیت است که حتی حاضر نیست در جامعه وارد شود و کاری انجام دهد. یکی از منفی‌ترین آنیماها در داستان‌های صادق هدایت را در همین داستان «تاریکخانه» و در شخصیت جوان مرموز می‌توان یافت که در آخر نیز زندگی را از خود می‌گیرد و خودکشی می‌کند، چنان‌که هدایت در زندگی واقعی‌ نیز خودکشی می‌کند. درواقع زمانی که آنیمای منفی از ناخودآگاه بیرون بیاید و فرد را به درون ناخودآگاه دعوت کند یعنی تسلط کامل این آنیما بر انسان که مخربت‌رین مرحله از تأثیر آنیمای منفی می‌باشد و در پایان منجر به مرگ شخص می‌شود. از طرفی دیگر مرد ِجوانِ مرموز را می‌توان نرینه‌جان هدایت نیز در نظر گرفت؛ چراکه قبلاً نظر هدایت، در مورد جنس موافقِ خود، بیان شده و اینکه هم‌صحبتی با نرینه‌جان توسط یک مرد در صورتی است که آن فرد قربانی مادینه‌جان خود شده باشد و می‌تواند تأثیر مخربی بر روی زندگی فرد بگذارد که در مورد هدایت نیز چنین بوده است: «هیچ مردی نمی‌تواند چند لحظه با نرینه‌جان به سر ببرد و گفتگو کند، مگر آنکه قربانی مادینه‌جان خود شود. کسی که آن‌قدر حوصله و شکیبایی و ملایمت دارد که به گفتگو با آن دو به طریقی عینی گوش بسپارد، از وفور سخنان معمولی و بدیهیات و حقایق ساده‌ای که نادرست به کار رفته‌اند و مطالب قالبی که از روزنامه‌ها و رمان اقتباس شده‌اند و ابتذال توصیفات نخ‌نما و مشحون به مبالغات پیش پا افتاده و شوخی‌های بی‌مزه و بی‌روح به شگفت خواهد آمد». (ستاری،1377: 72)

در داستان «سه قطره خون»، گربه‌ی ماده می‌تواند نمادی از آنیمای خیانتکار شخصیت اصلی باشد که شب‌ها، صدای عشق‌بازی‌هایش همه‌جا را پر می‌کند. تسلیمی نیز در «نقد ادبی، نظریه‌های ادبی و کاربرد آن‌ها در ادبیات فارسی» نظری که در این مورد دار،د به این صورت بیان می‌کند: «پرسوناژ «گربه » دو جنبه دارد: جنبه‌ی درونی و بیرونی. جنبه‌ی درونی‌اش به ناخودآگاه فردی باز می‌گردد. امیال سرکوفته به ناخودآگاه رانده شده‌اند. جنبه‌ی بیرونی «گربه » ناخودآگاه جمعی است که به ناخودآگاه مردم ایران باز می‌گردد». ( تسلیمی، 1388: 13)

از آنجایی که افکار ما خواهی نخواهی تحت‌تأثیر قوانین اجتماعی نیز قرار می‌گیرد و به طور ناخودآگاه از این قوانین اطاعت می‌کنیم، دور از عقل نیست اگر بخش مهمی از تصور صادق هدایت نسبت به زنان و شکل‌گیری آنیمای او را تحت تاثیر قوانین اجتماعی حاکم در آن زمان بدانیم، هرچند او تا حد ممکن خود را وصله‌ی ناجوری برای جامعه کرده بود و سعی در رفتار و عقیده‌ای متناقض داشت اما به‌هرحال نهاد او در همین جامعه شکل گرفته بود. ماشری، مارکسیست ساختارگرا این موضوع را به این‌گونه بیان می‌کند: «هنر و ادبیات زیر سیطره‌ی ایدئولوژی‌اند. او در کتاب نظریه‌ای درباره‌ی تولید ادبی (1966) به مباحثی پرداخت که از جهتی با نظریه‌ی بازتاب در ارتباط است و از جهتی با ایدئولوژی. از دیدگاه او ایدئولوژی با ناخوداگاه ما سروکار دارد و بی‌آنکه به فکری که می‌کنیم آگاه باشیم، در متن حضور می‌یابد. فردیت و آزادی ما در این مورد ناچیز است. متن چنان تحت‌تأثیر ایدئولوژی است که گویی آنچه به نوشتار در آمده، واقعیت را عیناً و بی‌کم‌و‌کاست بازتاب داده است». ( تسلیمی، 1388: 8)

در داستان «سه قطره خون» زنانی حضور دارند که همچون زنان ایرانی دیگر (زن روس این‌گونه نبود) لکاته‌اند و بی‌ارزش، همچون صغرا سلطان که اگر معالجه شود و صورت خودش را در آینه ببیند سکته می‌کند و حسن که به عقیده‌اش «زن باعث بدبختی مردم شده و برای اصلاح دنیا هرچه زن است باید کشت، عاشق همین صغرا سلطان شده بود». (هدایت، 1333: 13)

گفته‌ی بالا نشان از این دارد که همه‌ی تیپ‌های شخصیتی به هرنحوی که باشند درون خود آنیما و نیاز به داشتن او را دارند؛ حالا می‌خواهد خوششان بیاید یا نه!

در این داستان، دختر جوان که برای عباس گل آورده اما به خیال راوی عاشق اوست و دخترعموی سیاوش، رخساره که نامزد راوی بوده نیز حضور دارند اما عشق آن‌ها، عشق‌هایی بی‌ثبات و گذرا همانند همان لکاته‌های دیگری هستند که هدایت به آن‌ها زیاد اعتنایی نمی‌کند و در اینجا هم تا آخر داستان دیگر توصیفی از آ‌ن‌ها به میان نمی‌آید و این بی‌اهمیتی آن‌ها را در نظر هدایت نشان می‌دهد. تنها در انتهای داستان است که صحنه‌ی به آغوش کشیدن پنهانی سیاوش و رخساره را در یک جمله بیان می‌کند. اما در این بین آنیمایی دیگر به نام نازی، که گربه‌ای مکار، مهربان، حساس و چاپلوس است، توصیف می‌شود. توصیف هدایت در مورد او کاملاً مفصل است و بیشتر از یک صفحه‌ را در بر می‌گیرد که این موضوع برمی‌گردد با همان همذات‌پنداری روح انسان با حیوان که هدایت در ماجرای «سگ ولگرد» انجام داده بود و در نگاه او روح آدمی را می‌دید و در اینجا هم: «نگاه نازی از همه‌چیز پرمعنی‌تر بود… احساساتی موج می‌زد». (هدایت، 1333: 18)

با توجه به اینکه در ماجرای سگ ولگرد، هدایت یک ماده‌ی ایرانی را دلیل نابودی آن سگ اسکاتلندی می‌داند، در این داستان نیز ناله‌های نازی موقع عشق‌بازی و ایجاد مزاحمت‎های او را دلیل بر نابودی گربه‌ی نر می‌داند با این تفاوت که در سه قطره خون احساسات صادق هدایت نسبت به زنان ایرانی هنوز ملایم است و برای آن‌ها هویت قائل است چراکه حاضر شده بیش از یک صفحه از داستان خود را به توصیف نازی بپردازد. با توجه به اینکه تاریخ انتشار مجموعه‌ی «سگ ولگرد» 1321 خورشیدی و مجموعه‌ی «سه قطره خون» سال 1311 است، شاید بتوان این‌گونه بیان کرد که با گذشت زمان، هدایت، رفته‌رفته نظر منفی‌تری نسبت به زنان پیدا کرده و بیش از پیش از اسارت در چنگ آنیما آزار می‌دیده است.

در داستان داش آکل، با آنیمایی مواجه هستیم که در شخصیت دختری جوان به نام مرجان نمود می‌یابد. داش آکل با یک نگاه به مرجان عاشق او می‌شود و این عشق، عشقی پاک است. به بیانی دیگر عشق در نگاه اول که از نمودهای مثبت آنیما است در این داستان به سرعت مؤثر واقع می‌شود. اما این عشق پاک نیز بهایی دارد که داش آکل باید آن را بپردازد. درواقع آنیمایی که عشق را به همراه می‌آورد، آزمایش‌ و سختی‌هایی را نیز برای امتحان فرد عاشق، سر راهش قرار می‌دهد که باید تاب بیاورد: «دیگر حنای داش آکل پیش کسی رنگ نداشت و برایش تره هم خورد نمی‌کردند».(هدایت، 1333: 53) این عشق یا فرد را به سعادت و کمال می‌رساند و یا شخصیت، زیر فشار سختی‌های راه عشق قد خم می‌کند. در پایان این داستان، مرجان با شخص دیگری ازدواج می‌کند و برای داش آکل پوچی و افسردگی را به همراه می‌آورد: «سرتاسر زندگی برایش کوچک و پوچ و بی‌معنی شده‌ بود». (هدایت، 1333: 58) و در آخر نیز زندگی او گرفته می‌شود؛ درست مانند داستان تاریکخانه و البته اکثر داستان‌های هدایت که در آن‌ها آنیما مرگ را همراه با خود می‌آورد. در داستان «داش آکل» هرچند آنیما، آنیمایی مثبت است اما باز هم هدایت سعی می‌کند داستان را طوری پیش ببرد که منجر به تأثیر مثبت نشود.

در داستان «طلب آمرزش» با آنیمایی قاتل، مواجه هستیم که زنی به نام عزیز آقا است. عزیز آقا نه یک نفر و دو نفر بلکه سه نفر را کشته است و حالا که دچار عذابوجدان شده است قصه‌ی کشتار آن‌ها را برای دیگران تعریف می‌کند تا مگر کمی سبک شود. زن‌های دیگری نیز در این داستان حضور دارند که همگی قاتل هستند.

همان‌طور که در ابتدای داستان بیان می‌شود، صحرا و باد سوزان به دقت و خوبی توصیف می‌شوند درصورتی‌که از زنان حتی به همین میزان هم توصیفی به میان نیامده و این می‌تواند بیانگر ارزش کم زن‌ها، حتی در برابر یک صحرای سوزان و گرد و غبار آن باشد: «باد سوزانی می‌وزید، خاک و شن داغ را مخلوط می‌کرد و به صورت مسافران می‌پاشید. آفتاب می‌سوزاند و می‌گداخت…». (هدایت، 1333: 74)

یا شاید هم ارزش آن‌ها به همان میزان بوده که باد، خاک و شن داغ به صورتشان پاشیده شود، صورتشان از نظرها ناپدید شود و زیر گرد و خاک مدفون بماند چراکه آن‌ها افرادی گنه‌کارند. «در یک نگرش كلی به آثار هدایت، شخصیت زنان، مخصوصاً آنان كه به عنوان عنصری اجتماعی مطرح می‌شوند، موجوداتی در نهایت پستی و حقارت و آلودگی هستند و در پایین‌ترین طبقات اجتماعی جای دارند و آنان كه این‌گونه تصویر نمی‌شوند در روایت، هویتی دیگرگون دارند و فاقد عنصری اجتماعی‌اند، تصویر زنان تقریباً در بیشتر آثار نویسندگان مرد تصویری ناقص و غیرواقعی بوده است. هدایت نیز از این قاعده مستثنا نیست، او هم هیچ‌گاه زن را با جامعیت مطرح نكرده است. یعنی، زنان در بوف كور، تقریباً موجودیت اجتماعی ندارند و آن‌گاه كه در عرصه اجتماع ظاهر می‌شوند نقشی حقیر و جایگاهی پست (لكاتگی) دارند، هدایت عموماً زنان را به صورتی دوگانه می‌بیند. این مسأله مخصوصاً در بوف كور، به خوبی نمایان است». (عباس‌زاده، 1394: 2)

در این داستان آنیماها نماد افرادی به ظاهر مؤمن و مذهبی و البته خرافاتی هستند اما برخلاف داستان «آینه‌ی شکسته» (که در بررسی آنیماهای مثبت به آن می‌رسیم) ، هدایت، خرافات آن‌ها را به واقعیت تبدیل نمی‌کند و شاید بتوان فرض کرد که نویسنده با آوردن دو داستان و دو خرافات به دنبال هم در واقع قصد بیان عقیده‎ی خود را نسبت به زنان در دو جامعه‌ی مختلف داشته است: «مگر پای منبر نشنیدی؟ زوار همان‌وقت که نیت می‌کند و راه می‌افتد اگر گناهش به اندازه‌ی برگ درخت هم باشد. طیب و طاهر می‌شود». (هدایت، 1333: 88) و یا زنی دیگر به نام گلین که خود دلیل مرگ شاباجی است اما دلیل خرافاتیِ مرسوم را بیان می‌کند: «با شوهرش دعوا کرد، طلاق و طلاق‌کشی شد. بعد هم ترشی پیاز خورد، صبح از نصف تنه‌ش افلیج شد…». (هدایت، 1333: 76) در واقع خرافات، در داستان قبل، حقیقت بود اما در این داستان، دروغی است که از زبان زنان خارج می‌شود.

در این داستان، آنیما در شخصیت عزیز آقا، زنی فریبکار و مکار، خرافاتی و پر حرف است. او زنی است که حتی نمی‌تواند زندگی را به موجود دیگری هدیه بدهد و در بدن خود نیز نمی‌تواند موجود زنده‌ای را پرورش دهد یا اگر هم قادر به این کار باشد موجودی پلید به جهان می‌آورد که این مورد می‌تواند از ویژگی‌های آنیمای قاتل می‌باشد و همان‌طور که در داستان نیز بیان شده است، شوهر او نیز به خاطر همین بچه‌دار نشدن، سر او هوو می‌آورد. مصداق این مورد را می‌توان با پاراگرافی بیان کرد که دکتر موسوی در مقاله‌ی خود چنین بیان کرده است: «در اساطیر ما، زن اساطیری در نمادهای مختلفی مانند امشاسپندان، نگهبان زمین (سپندارم )، ایزد بانوی آب (آناهیتا)، ایزدبانوی روشنایی و پیمان (مهر)، ایزد بانوی توانگری و بخشش (اشی و آرد) و مانند آن ظاهر شده و در مقابل در نقش‌های پلید و منفی در قالب دیو زن زاینده و به‌وجودآورنده‌ی هفت سر دیو ضحاک (اودگ) و مانند آن نمود پیدا می‌کند». (موسوی، 1387: 135) اما به این نکته نیز باید توجه داشت که این آنیمای منفی تمام تأثیرات خود را در جوانی گذاشته است و حالا که به سن کهولت رسیده، کاملاً بی‌تأثیر و غیرفعال شده است و این از دلایلی است که آنیما اغلب به صورت زنی جوان دیده می‌شود.

از همان ابتدای داستان «صورتک‌ها»، توصیف چهره‌ی خسته و افسرده‌ی منوچهر برای ما آشکار می‌کند که آنیمای این داستان می‌تواند آنیمایی منفی باشد؛ علاوه‌بر چهره‌ی منوچهر، فضای کل داستان نیز افسرده است و درخت‌ها که نشانی از زندگی و زایشند نیز خاموش و بی‌حرکتند.

تصویر و توصیفی که نویسنده از خجسته، آنیمای این داستان به ما می‌دهد تصویری بهتر از دیگر زنان ایرانی است که در داستان‌های دیگر با آن‌ها روبرو بوده‌ایم اما باز هم تصویر کاملی نیست. او زنی زیباست که: «هر حرکت او برای منوچهر پر از معنی، پر از دلربایی بود». (هدایت، 1333: 103)

فهمیدن اینکه آیا خجسته در این داستان آنیمای مثبت است یا منفی، کمی گیج‌کننده است. از طرفی خجسته اختیار خود را به دست منوچهر می‌دهد و با خانواده‌‌ی خود به هم می‌زند تا با منوچهر زندگی کند و به او کمک کند و اینکه او را به یک زندگی ساده و خوب امیدوار می‌کند اما از طرفی هم، صحبت‌های پرحرارت او در این مورد، هیجان منوچهر را برمی‌انگیزد و باعث می‌شود در حالت مستی رانندگی کند و هر دوی آن‌ها بمیرند. فشارهای اجتماعی که در این داستان بر منوچهر وارد می‌شود (اگر با خجسته ازدواج کند آبروی خانوادگی آن‌ها در خطر می‌افتد و باید از آن شهر نقل‌مکان کنند یا با صورتک در شهر بچرخند)، باعث اغراق بخشیدن به آنیما می‌شوند به‌طوری‌ که آنیما می‌زاید و زایش او در چهره‌ی یک کودک که منوچهر در قاب عکس، خود را به همراه او می‌بیند نمود پیدا می‌کند. کودک که نماد دیگری از آنیماست، منوچهر را به سمت زندگی دیگر سوق می‌دهد.

چیزی که در داستان «چنگال»، نمود بسیار دارد، قدرت زیاد آنیمای منفی است. او آن‌چنان مرد را به دام می‌اندازد که حتی مرد در برابر فرزندان خود که رابطه‌ی خونی با آن‌ها دارد نیز طغیان می‌کند و اگر آنیما امر کند به آن‌ها نیز آسیب می‌رساند. آنچه در این داستان باعث افتادن سید جعفر در دام آنیما شده شهوت است که آن مرد را چون مومی در دستان رقیه‌سلطان نرم کرده و او می‌خواهد بچه‌ها را «از سر خود باز بکند و دل فارغ با رقیه خانه را خلوت بکند». (هدایت، 1333: 120) به همین منظور جای زندگی آن‌ها را هم در آب‌انبار قرار داده‌اند تا از خودشان جدا باشند. در داستان چنگال، رقیه‌سلطان اگرچه در نظر سید جعفر یک آنیمای مثبت و سوق‌دهنده به سوی زندگی است اما در واقع آنیمایی منفی است که در ادامه مرگِ فرزندان سید جعفر را باعث می‌شود. از این رو می‌توان برای او (آنیمای منفی) یک نقاب مثبت در نظر گرفت که در ذهن مرد بر روی چهره‌ی آنیمای منفی قرار می‌گیرد درصورتی‌‌که دیگران چهره‌ی واقعی آنیمای منفی را می‌بینند و این بیان‌کننده‌ی همان جمله‌ی معروف است که: «عشق کور گشت و دیوانگی همواره به دنبالش ».

ربابه، دختر سیدجعفر نیز آنیمای دیگر این داستان است؛ چنان که می‌دانیم زن‌ها در داستان‌های هدایت هرکدام به گونه‌ای آنیما و نماد هستند. در این داستان نیز شاهد عشق برادر به خواهر هستیم. ربابه برای برادرش – که نسبت به او حسی شهوانی دارد و میل به زندگی با او را در سر می‌پروراند- آنیمایی مثبت است که در آخر نیز قربانی او می‌شود. این آنیما در برابر رقیه‌سلطان همچون یک آنیمای برده و کوچک عمل می‌کند که تأثیرپذیر است و تحت‌تأثیر رقیه‌سلطان (آنیمای منفی برتر، با کش رفتن سفیدب او و ترگل‌ورگل کردن خود، شکِ اینکه می‌خواهد عروس شود را در دل برادرش می‌اندازد و او را بدبین می‌کند) ربابه در پایان برای برادرش به یک آنیمای منفی تبدیل می‌شود که موجب مرگ خود و برادرش می‌شود.

در داستان «گجسته دژ»، مادر دخترک، مانند ربابه در داستان «محلل»، در نقش یک برده و اسیر ظاهر می‌شود؛ اما آنیمای برده نیز به‌اندازه‌ی آنیمای قاتل خطرناک و شرور است. در این داستان، مادر دختر، جان او را به خطر می‌اندازد و تحت‌فرمان خشتون، دخترش را به او تسلیم می‌کند و او را به کشتن می‌دهد. پس همان‌گونه که تسلط آنیما بر مرد مخرب است، تسلط شخصیت مرد بر آنیما نیز می‌تواند به همان میزان مخرب باشد چراکه مرد با تک‌رأی بودن و خودکامگی خود هیچ‌گاه نمی‌تواند به کمال برسد و به راهنمایی زن و آنیمای درون خود نیاز دارد و کمال، وقتی برای مرد ایجاد می‌شود که بین این دو تعادل ایجاد گردد. البته شاید انتخاب نام خورشید برای آنیمای این داستان نیز بی‌مورد نباشد چرا که خورشید اگر در جایگاه خود مستقل عمل می‌کرد، می‌توانست راه درست را به خشتون یا همان ملاشمعون نشان دهد و او را از تاریکی گجسته دژ برهاند.

5. بررسی نمودهای مثبت آنیما در داستان‌های دو مجموعه‌ی سگ ولگرد و سه قطره خون

در داستان «کاتیا» به یک آنیمای مثبت می‌رسیم و از کارکردهای مثبت آنیما، پدیده‌ی عشق در این داستان مشهود است. مطابق با کتاب گورین و دیگران، «عشق و به خصوص عشق در نگاه اول از نتایجی است که آنیمای مثبت با خود به ارمغان می‌آورد. در این کتاب گورین بیان می‌کند که ما معمولا جذب افرادی از جنس مخالف می‌شویم که ویژگی‌های خود درونی ما را منعکس می‌کنند». (ر.ک.گورین و دیگران، 1376: 183) اما اگر همین عشق به میزانی منحرف شده و وارد مسیر هوس، بی‌علاقگی یا سوءاستفاده شود کاملاً برعکس شده و تأثیری منفی بر جای می‌گذارد. در این داستان، کاتیا نام زنی روسی است که مهندسی اتریشی را از زندان، محدودیت‌های مکانی، کم وسعت‌بینی‌ها و به قول خودش «آلونک‌ها» نجات می‌دهد و افق‌های روشنی را به روی او می‌گشاید. کاتیا برخلاف آنیماهای دیگر که صادق هدایت در داستان‌هایش به کار برده است، اسم، هویت و شخصیت خوبی دارد. او زنی پاکدامن است و از مردهای هرزه نیز دوری می‌کند چنان‌که در پایان داستان در مورد عارف که مردی زن‌باز است نظری منفی دارد: «بچه است، ولش کن، او با همه‌ی دخترها راه دارد، من از اینجور جوان‌ها خوشم نمی‌آید. بدرک! او کسی است که سر راهش گل‌ها را می‌چیند، بو می‌کند و دور می‌اندازد!» (هدایت، 1321: 73)

در داستان «تجلی»، شخصیت «هاسمیک»، آنیمایی است که همزمان دارای دو چهره می‌باشد. او زن شوهرداری است که عاشق پسر جوان و لاغر اندامی به نام سورن شده. هاسمیک در ارتباط با شوهر خود آنیمای منفی است و حتی مهمانی رفتن با او را یک اتفاق شوم می‌پندارد: «هاسمیک علاوه بر اینکه خاطرخواه سورن بود، حس وظیفه‌شناسی و پایداری در قولی که داده‌ بود بیشتر او را شکنجه می‌کرد. این خبر شومی که امروز از شوهرش شنید که شب سه‌شنبه را در خانه‌ی برادر شوهرش دعوت دارد، همه‌ی نقشه‌هایش را بهم زد». (هدایت، 1321: 101)

اما در ارتباط با سورن یک آنیمای مثبت است چراکه به‌هیچ‌عنوان نمی‌تواند حتی در ساعتِ قرار با سورن بدقولی کند و یک بار هم که ناخواسته مجبور به این کار شده است دچار عذاب وجدانی سخت می‌شود و به دنبال چاره می‌گردد: «گرچه به هیچ وجه مایل نبود سورن را قال بگذارد ولی بدقولی را بدتر می‌دانست؛ اتفاقی که هرگز برایش رخ نداده بود. چون پیش خود تصور می‌کرد هرگاه به وعده‌گاه نرود و یا قبلا به سورن اطلاع ندهد، نه تنها خطایش پوزش‌ناپذیر خواهد بود بلکه دشنام به شخصیت خودش می‌باشد». (هدایت، 1321: 102)

او حتی به خیانت خود به همسرش نام «عشق‌بازی دزدکی» را می‌دهد و از خود حفظ آبرو می‌کند: «یاد یکی از رمان‌هایی که خوانده بود افتاد. از آن رمان‌های پرگیرودار و ماجراجو بود. در این وقت حس می‌کرد که بازیگر رمان شده است. تاکنون او مزه‌ی انتظار، اضطراب و عشق‌بازی دزدکی را نچشیده بود». (هدایت، 1321: 107)

صادق هدایت در ارتباط با زنان ایرانی، منفی بودنِ آنیما را به صراحت نشان می‌دهد اما هرجا زنان غیر ایرانی و داستان غیر از ایران اتفاق افتاده، حتی اگر آنیما خیانتکار هم باشد آن را به شکلی همراه با تردید و دو چهره‌ نشان می‌دهد و سعی دارد حتی‌الامکان وجهه‌ی وفادار و مثبت آنیما را حفظ کند؛ هدایت، هاسمیک را زنی با روحیه‌ی لطیف و پاک می‌داند که هنر و هنرمند را می‌ستاید و به آن‌ها نگاهی خداگونه دارد: «زیرا وقتی که واسیلیچ با آن حالت جدی و لبخند متکبر ویلون را در دست می‌گرفت، به صورت یک نیمچه خدا در نظر هاسمیک جلوه می‌کرد». (هدایت، 1321: 105)

و در جایی دیگر اما وقتی انسان‌ها از هنر فاصله می‌گیرند، به موجوداتی بیچاره تبدیل می‌شوند: «ولی همین که در جعبه‌ی ویولن را می‌بست، یک موجود بدبخت، یک آدمیزاد بیچاره می‌شد و از درجه‌ی نیمچه خدایی به گرداب مذلت و ناتوانی سقوط می‌کرد». (هدایت، 1321: 105)

هدایت، در جایی دیگر سعی دارد هاسمیک را بیزار از بی‌بندوباری و لذت‌های دنیایی نشان دهد: «آیا از کسی که هر زنی را سر راه خود می‌دید دعوت می‌کرد، چه توقعی می‌شد داشت؟» (هدایت،1321 : 105)

با اینکه هاسمیک یک آنیمای کاملاً منفی است اما صادق هدایت باز سعی دارد منفی شدن او را به گردن شوهرش بیندازد و دلیل بیاورد، هرچند دلیل‌هایش ناموجه و بی‌ارزش باشند: «چون شوهرش با آن سر طاس، شکم پیش آمده و ریش زبری که دوروزیک‌مرتبه می‌تراشید و مثل سگ پاسوخته دنبال پول می‌دوید و اسکناس‌های رنگین را روی هم جمع می‌کرد، هرگز نمی‌توانست آرزوهای او را برآورد… چون او زن گرفته بود مثل اثاثیه خانه، یک جور بیمه برای زندگی مرتب و آرام، تأمین آشپزخانه و رختخواب بود. یک نوع پیش‌بینی برای روز پیری و فرار از تنهایی بود تا صورت حق‌به‌جانب در جامعه به خود بگیرد». (هدایت، 1321: 103)

در داستان «آینه‌ی شکسته»، اودت، زن فرانسوی این داستان، مثل زن روسی که در داستان‌های قبل بررسی شد به طوری نسبتاً دقیق و شاعرانه توصیف می‌شود. او زنی سمج، لجباز و کم‌حرف است: «اودت مثل گل‌های اول بهار تر و تازه بود، با یک جفت چشم خمار برنگ آسمان و زلف‌های بوری که همیشه یک دسته از آن روی گونه‌اش آویزان بود. ساعت‌های دراز با نیم‌رخ ظریف، رنگ‌پریده جلو پنجره‌ی اتاقش می‌نشست…». (هدایت، 1333: 64) حتی نویسنده طرز فکر او را نیز برای خواننده بیان می‌کند و در قسمتی از داستان که آینه‌ی داخل کیف اودت می‌شکند، می‌خوانیم که او این اتفاق را بدشگون می‌داند: «آن شب که کیفم را پرت کردی این‌طور شد. می‌دانی این بدبختی می‌آورد». (هدایت، 1333: 68) گویا نویسنده سرتاسر داستان را به اودت اختصاص داده و از صفات نیک او پرده برمی‌دارد چراکه در قسمت دیگری از داستان وقتی جمشید به لندن می‌رود و آن زن را ترک می‌کند، اودت را زنی وفادار توصیف می‌کند که حتی پرده‌ی پنجره‌ی اتاقش را هم کلفت‌تر می‌کند و این را در نامه‌ای که به جمشید می‌نویسد اقرار می‌کند: «در آن اتاق محقر که هر دقیقه جلو چشم من است حالا یک محصل چینی آن را کرایه کرده ولی من پشت شیشه‌هایم را پارچه‌ی کلفت کشیده‌ام تا بیرون را نبینم، چون کسی را که دوست داشتم آنجا نیست…». (هدایت، 1333: 69) و در پایان نیز هدایت سعی دارد خرافاتی را که اودت به آن اعتقاد داشت که منجر به بدشگونی می‌شود به حقیقت پیوند دهد و او را تا حد ممکن خرافاتی نشان ندهد، بنابراین بدشگونی شکستنِ آینه را به حقیقت تبدیل می‌کند و اودت، این آنیمای از خود گذشته، خود را قربانی مردش می‌کند. برخلاف داستان‌های دیگر که زنان ایرانی و بهتر است بگوییم آنیماهای ایرانی، مردان خود را به کام مرگ می‌کشاندند اما برعکس، در اینجا زن فرانسوی خود را فدای معشوق و مرد ایرانی‌اش می‌کند.

در داستان «مردی که نفسش را کشت» نیز با زنی گرجی مواجه هستیم که به عنوان آنیمایی کاملاً مثبت معرفی می‌شود. میرزا حسینعلی جوانی است که برای رسیدن به درجات کمال به دنبال راه چاره می‌گردد و تمام راه‌ها را در تصوف و صوفیه، ریاضت کشیدن و کشتن نفس می‌پندارد. او برای این راه، زمان بسیار می‌گذارد و تلاش بسیار می‌کند اما به نتیجه‌ای نمی‌رسد، بنابراین راهی بر عکس صوفیه به کار می‌گیرد و برای اولین بار وارد کافه می‌شود و سعی می‌کند این‌بار به حرف خیام و دیگران گوش کند بلکه به رستگاری برسد:

«هنگام تنگدستی، در عیش کوش و مستی/ کاین کیمیای هستی، قارون کند گدا را »

(هدایت، 1333: 148)

در این هنگام زنی را که همان آنیمای اوست در کنارش می‌بیند و با او شراب می‌نوشد. او شراب را همان‌گونه می‌یابد که در اشعار صوفیانه در مورد آن خوانده است و زن گرجی در حکم یک آنیمای مثبت واسطه‌گر است که به میرزا حسینعلی شراب تعارف می‌کند و او را به کمال می‌رساند: «در این ساعت او خوشبخت بود زیرا به آنچه آرزو می‌کرد رسیده بود و از پشت بخار لطیف شراب آنچه تصورش را نمی‌توانست بکند، دید». (هدایت، 1333: 148)

6. بررسی نمودهای متغیر آنیما (تغییر آنیما از مثبت به منفی) در داستان‌های دو مجموعه‌ی «سگ ولگرد» و «سه قطره خون»

در داستان‌های صادق هدایت، زنان در کنارِ داشتنِ جلوه‌های بیرونی و اجتماعی خود، می‌توانند به گونه‌ای نمودهای دوگانه‌ی آنیما باشند که در ناخودآگاه جمعی قوم ایرانی وجود داشته و حالا در داستان‌های هدایت نمود پیدا کرده است. زنان در داستان‌های موردِمطالعه‌ی هدایت می‌توانند جنبه‌ای دوگانه داشته باشند و جریانات اتفا‌ افتاده برایشان بیانگر این نکته است که «آنیما در برخورد با خودآگاه می‌تواند دگرگون شود و از حالت آفرینندگی و پاکی به اسارت و ناپاکی در آید و دوباره در برخورد با یک خودآگاه نیک به حالت اولیه‌ی خود باز گردد». (موسوی 1387: 2)

در داستان «تخت ابونصر»، گوراندخت آنیمایی است که تغییر هویت می‎دهد. گوراندخت، همسر وفادار پادشاهی در دوران گذشته است که درواقع آنیمای مثبت است اما با اقدام شوهرش به برگزیدن یک کولی به همسری، او هم به آنیمایی منفی تغییر هویت می‌دهد و با حسادت به همسری که شوهرش بعد از او اختیار کرده است به سراغ جادوگر رفته و طلسمی برای کشتن موقت او یا به اصطلاح «موت کاذب» می‌گیرد: «همان شب که جشن عروسی سیمویه و خورشید برپا بود، اکسیر جادوگر را در جام شراب ریخته به او خورانیدم و سیمویه در حالت موت کاذب (بوشاسپ) افتاد». (هدایت، 1321: 82) اما همین زن بعد از آن برای اینکه وفاداری خود را نسبت به همسرش ابراز بدارد، خودش را نیز با او زنده به گور می‌کند و از خون خود می‌گذرد تا با آن همسر خود را برای چند صد سال تغذیه کند تا بتواند بار دیگر او را به زندگی برگرداند که این نشانگر جنبه‌ی مثبت و وفاداری آنیما می‌باشد: «زن جادو، وسیله‌ی دفع طلسم و زنده شدن سیمویه را در طلسم جداگانه‌ به من داد. ولی من ترجیح دادم که با شوهرم زنده در گور بروم و خونم در قبر خوراک او بشود، خون هر سه ما را در طی اقامت طویل زیرزمینی خود بمکد، تا خفت همسری با خورشید را بخود هموار بکند! برای اینکه برادرم بداند که من به عهد خود وفا کرده‌ام، طلسمی که دوباره او را زنده خواهد کرد در جوف وصیتنامه است». (هدایت، 1321: 82)

دوجنبگی آنیما را در بوف کور و در شخصیت «لکاته» نیز می‌توان یافت. سیروس شمیسا در این خصوص می‌گوید: «لکاته دو جنبه‌ی منفی و مثبت یا خوب و بد دارد. راوی، هم او را از صمیم قلب دوست دارد و هم از او متنفر است. هم می‌خواهد از او بگریزد و هم از او ناگریز است. لکاته هم زن اوست و هم مادر او. هم نوازش می‌کند و هم می‌آزارد». (شمیسا، 1383: 60)

آنیمای دیگر این داستان که محرک آنیمای ارشد (غالب) بوده و او را از مثبت به منفی و برعکس تغییر داده، خورشید نام دارد. او دختر یک کولی است که با دلبری وارد قلب سیمویه و زندگی گوراندخت شده، حسادت گوراندخت را برانگیخته و منجر به مرگ موقت سیمویه و زنده‌به‌گور شدن گوراندخت می‌شود. خورشیدی که در ابتدای داستان منجر به نابودی می‌شود، در پایان نیز همین امر را باعث می‌شود و هویت او تا پایان داستان ثابت می‌ماند. او شاید برای گورست که یکی از باستان‌شناسان است، آنیمایی مثبت باشد که شادابی و خوشحالی را به او هدیه می‌کند و زنی است که خودش را به حاکمی عیاش و هوسران تسلیم نمی‌کند اما به‌هرحال هم در ابتدا و هم در انتهای داستان برای حاکم آنیمایی منفی است. شاید از این داستان بتوان به این نتیجه رسید که یک آنیما برای مردی مشخص ممکن است آنیمایی منفی باشد اما همین آنیما برای مردی دیگر می‌تواند به‌مثابه‌ی آنیمایی مثبت عمل کند و این عمل حتماً بستگی به شخصیت خود مرد نیز دارد چرا که آنیما در برخورد با خودآگاه تغییر هویت می‌دهد و این خودآگاه را دیگران و مخصوصا جفت روبروی فرد برای او می‌سازد.

در داستان «گرداب»، بدری، زن همایون، نماد دیگری از آنیمای هدایت است و همان‌طور که نویسنده تعریف می‌کند، در ابتدا او آنیمایی مثبت بوده و تعریف لطیفی از عشق داشته است ولی اکنون، زنی مکار و بی‌روح است که نسبت به فوت رفیق شوهرش کاملاً بی‌احساس و بی‌رحم است: «همین زن که هشت سال پیش او را می‌پرستید، که آن‌قدر افکار لطیف راجع به عشق داشت؛ در این ساعت مانند اینکه پرده‌ای از جلو چشمش افتاد؛ این دلداری زنش در مقابل یادگارهای بهرام او را متنفر کرد». (هدایت، 1333: 27)

از نظر همایون، بدری زنی بدکاره و خیانتکار است و حتی دخترش را نیز از ریشه و تخم خود نمی‌داند: «ولی نگاه او بدون اراده روی عکس بهرام قرار گرفت. سپس برگشته و به هما نگاه کرد. ناگهان چیزی به نظرش رسید که بی‌اختیار لرزید. مانند اینکه پرده‌ی دیگری از جلو چشمش افتاد: دخترش هما بدون کم و زیاد شبیه بهرام بود، نه به او رفته بود و نه به مادرش». (هدایت، 1333: 31) در این داستان هم همچون داستان‌های قبلی تصویر و توصیف درستی از چهره و ظاهر بدری نداریم جز اینکه یک اسم است در حال قلاب بافی! که بعد دست دخترش، هما را می‌گیرد و به خانه‌ی پدرش می‌رود و در آخر که هما برای پیدا کردن پدر از خانه بیرون رفته و می‌میرد، به نحوی پرستاریِ نادرست مادر را از فرزند به تصویر می‌کشد که در ادامه به یاس و ناامیدی پدر و ترکِ دیار منجر می‌شود و تمامی این‌ها از نشانه‌ها و تأثیرات آنیمای منفی در زندگی یک مرد است و جز این هم نمی‌توان از صادق هدایت انتظار داشت.

در داستان «لاله»، خداداد مردی منزوی معرفی می‌شود که در ملأعام ظاهر نمی‌شود و با کسی ارتباط نمی‌گیرد اما با پیدا کردن دختر کولی که درواقع همان آنیمای مثبت اوست یاریگری برای ادامه‌ی زندگی خود پیدا می‌کند، کم‌کم با مردم ارتباط می‌گیرد و کمی به زندگی‌اش تحرک می‌بخشد: «چیزی که اسباب تعجب همه شده بود، این بود که در دو سه سال اخیر خداداد در آبادی‌ها و اغلب در بازار دماوند دیده می‌شد که پارچه‌ی زنانه، قند و چای و خرده‌ریز می‌خرید، گاهی هم در کوه‌های اطراف در آب گرم، جابن و گیلیارد او را با یک دختر کولی دیده بودند». (هدایت، 1333: 91)

اما همین آنیمای مثبت به مرور زمان به آنیمایی منفی تبدیل می‌شود که به نصیحت‌های خداداد گوش نمی‌کند، از دیگران مرغ می‌دزدد و لبخندهای شیطانی تحویل خداداد می‌دهد: «هرچه خداداد به لاله نصیحت می‌کرد که دزدی بد است به آتش دوزخ می‌سوزی لبخند شیطانی روی لب‌های او نمودار می‌شد و به بهانه‌ای از این گونه مباحثات شانه خالی می‌کرد». (هدایت، 1333: 93) همچنین قرارهایی با عباس، یکی از چوپان‌ها می‌گذارد که حسادت خداداد را برمی‌انگیزد و با اینکه خداداد جای پدربزرگ لاله است اما عاشق او می‌شود و به او حس شهوانی پیدا می‌کند و عباس را رقیب خود می‌پندارد.

همان‌طور که می‌دانیم، فشارهای اجتماعی ممکن است به جنبه‌های منفی آنیما اغراق ببخشند و مردان را وادار به تأکید بیشتر به جنبه‌ی مردانه‌ی خود کنند مثل تمایل به پرخاش و متفکر بودن و جنبه‌ی پرستار بودن و همچنین ضعیف شدن ارتباط فرد با دیگران که در این داستان از پیامدهای آشکار آنیمای منفی به‌شمار می‌آید چراکه در پایان وقتی خداداد نمی‌تواند لاله را به دست بیاورد، دوباره عمیق‌تر از قبل به انزوای خود فرو می‌رود و دیگر هیچ کس او را نمی‌بیند: «خداداد از غم و خوشحالی گریه می‌کرد. افتان و خیزان از همان راهی که آمده بود برگشت، رفت در آلونکش و در را بر روی خودش بست و دیگر کسی او را ندید». (هدایت، 1333: 100) در واقع می‌توان گفت خداداد دوباره مانند قبل به طبیعت پناه می‌برد تا از آدم‌ها در امان باشد و به آرامش برسد. جنبه‌ی مثبت آنیما غیر از اینکه در چهره‌ی زنانه برای مرد نمود پیدا می‌کند، می‌تواند به صورت احساسات مرد به طبیعت هم تجلی یابد. صرفی در این مورد هم عقیده است که «آنیما در این نمود، بروز تمامی احساسات و عواطف جنس مذکر به طبیعت است که گاه چنان به مرتبه‌ی والایی می‌رسد که جنبه‌ی «عشق به طبیعت» به خود می‌گیرد. بدین ترتیب، ابراز احساسات مردان به‌ویژه شاعران به طبیعت، نمود جنبه‌ی زنانه در روان مرد یا آنیما است. او در مورد ریشه‌ی پیدایش چنین احساساتی بیان می‌کند که این احساسات و عواطف ظریف که ویژه‌ی ذات زنانه است و از ذهن مرد تراوش می‌کند، به نظر یونگ حاصل تجربه‌ای است که اجداد ما طی صدها هزار سال همنشینی با زنان کسب کرده‌اند و در ناخودآگاه جمعی ما چونان مرده ریگی به یادگار مانده است».

(صرفی، مجله‌ی نقد ادبی دانشگاه باهنر کرمان، سال 1، ش 3ص 22)

در داستان «محلل»، مشهدی شهبازِ بقال، زن و عیال داشته که زنی دیگر را نیز به همسری می‌گیرد. همسر دوم او هم یک روز فرزند مشهدی شهباز را برمی‌دارد و با خود به جایی می‌برد که مشخص نیست و زندگی مشهدی شهباز را به هم می‌ریزد. آمیرزا یدالله شخصیت دیگر داستان نیز زمانی ملا بوده و هنگام دعا نوشتن برای یکی از بیمارهایش با یک نگاه، عاشق دختری هشت ساله می‌شود. درواقع هر دوی آن‌ شخصیت‌ها با یک آنیما روبرو هستند. در اکثر داستان‌های این دو مجموعه، مردها، اغلب با یک نگاه عاشق زن‌هایی شده‌اند که آنیمای صادق هدایت را تشکیل می‌دهند. آنیمای این داستان یک دزد است. حالا چه دل آمیرزایدالله را بدزدد و چه بچه‌ی مشهدی شهباز را؛ اما همین آنیمای دزد در ابتدای ازدواج برای آمیرزایدالله در حکم یک آنیمای مثبت بوده چرا که با وجود سن‌و‌سال کم اما آمیرزایدالله را به‌اصطلاح جمع‌وجور می‌کرده است: «نمی‌دانی چه زنی بود، سر جور، دلجور، به همه‎ی کارهایم رسیدگی می‌کرد… رخت‌ها را با دست‌های کوچکش می‌شست، روی بند می‌انداخت…». (ر.ک. هدایت، 1333: 160)

اما در ادامه به خاطر خیانت آمیرزایدالله از او طلاق می‌گیرد و بعد از آن به آنیمایی منفی تبدیل می‌شود، چرا که ربابه یک شخصیت برده بوده و به خاطر همین نیز حساس‌تر و آسیب‌پذیرتر می‌باشد. در این داستان ربابه، در ابتدا آنیمایی مثبت بوده است که در اثر محرکِ خود که در واقع عمل مرد است به آنیمایی منفی تبدیل می‌شود و تغییر می‌کند به عبارتی دیگر «در ناخودآگاه جمعیِ انسان‌ها، صورت‌های مثالی و الگوهای کهن ثابت و مشترکی وجود دارد که موجب شکل‌گیری نشانه‌ها و نمادهای بسیاری در اساطیر، مذاهب و آثار ادبی و هنری شده است. زن، یکی از این کهن الگوهاست که از زمان‌های دیرینه تا کنون در نقش‌های مختلف ایزدبانوان، امشاسپندان مونث، دیوزنان، الهه‌گان و یا در نقش مادر، دختر، معشوقه، همسر، جادوگر و امثال آن، نمود یافته است. این صورت مثالی که از تجلیات روان انسان بوده و در برخورد با خودآگاه می‌تواند نیک یا بد شود، صورتی ثابت است که نمودها و جلوه‌های آن به دنبال تحولات فکری و ذهنی انسان متحول و متغیر می‌شود». (موسوی،1387: 2)

6. نتیجه‌

با اینکه هیچ‌گونه شباهت، یکپارچگی و همسویی در عقیده و زندگی صادق هدایت (نویسنده) و یونگ (نویسنده و روانشناس)، جز در موردِعلاقه‌ی وافر و همزادپنداری با طبیعت و حیوانات دیده نمی‌شود اما این بدین معنی نیست که کارهای صادق هدایت را نتوان با مباحث یونگ موردِتحلیل قرار داد، چراکه مباحث روانشناسی در مورد همه‌ی افراد نوع بشر و حیوان کاربرد دارند. با توجه به بررسی دو مجموعه‌ی «سگ ولگرد» و «سه قطره خون»، دیدگاه هدایت نسبت به زن و آنیما نگاه خاصی است به گونه‌ای که زنان ایرانی با زنان غیرایرانی با هم تفاوت دارند و در ذهن هدایت زنی وجود دارد که نه به صورت عینی و نه آنیما و ذهنی نمونه‌ای از آن یافت نمی‌شود.

آنیما در ذات خود مثبت است اما در اثر خلق‌وخوی مرد می‌تواند جنبه‌ی مثبت خود را تقویت کند یا اینکه به آنیمایی منفی تبدیل گردد. درواقع از زمان تولدِ جنس مذکر تا هنگام بلوغ، این، مرد و محیط اطراف اوست که بر روی آنیما تاثیر می‌گذارد و بعد از آن آنیما خود را به جنس مرد تحمیل می‌کند. با توجه به اهمیت نقش و جایگاه زن در جامعه‌ی امروز، با بررسی در داستان‌های صادق هدایت به این نتیجه می‌توان رسید که چهره‌ی زن در روایت‌های «سگ ولگرد» و «سه قطره خون» به صورت مخدوش آمده است. این سردرگرمی صادق هدایت در ارتباط با زن‌ها که حتی نمی‌داند اسم آنیمای خود را چه بگذارد، نشان از این دارد که او اصلاً آنیمای خود را نشناخته است و نتوانسته ارتباط درستی با او برقرار کند. دلیل روح آشفته و خودکشی او نیز می‌تواند همین باشد. نام‌هایی که بر روی شخصیت‌های زن در قصه گذاشته می‌شود، اتفاقی نیستند و خبر از شخصیت نویسنده می‌دهند. همان‌طور که خبر از شخصیت داستان نیز می‌دهند و از قدیم در اسطوره‌ها و شاهنامه نیز چنین بوده است.

هدایت در این دو مجموعه‌داستان، تمام زن‌های ایرانی را آنیمای منفی به حساب آورده است؛ در برخی از داستان‌ها حتی اگر این‌گونه نبوده اما باز هم سعی کرده است آن‌ها را آنیماهایی منفی معرفی کند درصورتی‌که تمام زن‌های غیر ایرانی را نیز آنیماهایی مثبت در نظر گرفته است. با توجه به اطلاعات کمی که از زندگی صادق هدایت در مورد روابط عشقی او وجود دارد، شاید بتوان با توجه به نوشته‌های او به این نتیجه رسید که او در جامعه‌ی ایرانی روابط عشقی سازنده و موفقی نداشته است. مثلاً در داستان «داش آکل» هرچند آنیما، آنیمایی مثبت است اما باز هم هدایت سعی می‌کند داستان را طوری پیش ببرد که منجر به تأثیر مثبت نشود. گویا در نظر هدایت، آنیما چه مثبت باشد و چه منفی (در داستان‌هایی که آنیما ایرانی باشد)، در زندگی فرد تأثیر منفی می‌گذارد و بالعکس، در داستان‌هایی که آنیما شخصیتی غیر ایرانی باشد، تأثیر مثبت به همراه دارد. به‌هرحال با مطالعه‌ی این دو مجموعه اگرچه نه کاملاً اما تا حدود زیادی ذهنیت صادق هدایت در مورد زنان از طریق مطالعه‌ی روانکاوانه‌ی ناخودآگاه هدایت و مبحث آنیما مشخص و زن پنهان و موعود در ذهن صادق هدایت تا حدودی آشکار شد و در نهایت به هدف اصلی پژوهش که شناخت آرکی‌تایپ آنیما در مجموعه داستان‌های کوتاه «سگ ولگرد» و «سه قطره خون» صادق هدایت بودُ دست پیدا کرد.

مطابق با گفته‌ی یونگ، آنیمای مثبت کاملاً آشکار نیست، کمی رازآلود است و برای شناخت کامل آن به خرد نیاز است. این آنیما که اکثر اوقات جوان دیده می‌شود باعث رسیدن مرد به آرامش می‌شود. در تمام داستان‌های صادق هدایت، آنیما (فرقی نمی‌کند مثبت باشد یا منفی) تأثیری که بر روی مرد دارد، تأثیری است که در جوانی داشته و دارد و همان آنیما وقتی به سن کهولت می‌رسد دیگر تأثیری ندارد، مثل داستان طلب آمرزش.

همان‌طور که در تحلیل داستان‌ها نیز اشاره شد، آنیما می‌تواند از حالت پاکی به ناپاکی و دوباره تحت‌تأثیر محرکی، از ناپاکی به پاکی برگردد و اکثریت این محرک‌ها را مرد موردِنظر ایجاد می‌کند. همان‌گونه که تسلط آنیما بر مرد مخرب است، تسلط شخصیت مرد بر آنیما نیز می‌تواند به همان میزان مخرب باشد چراکه مرد با تک‌رأی بودن و خودکامگی هیچ‌گاه نمی‌تواند به کمال برسد و به راهنمایی زن و آنیمای درون خود نیاز دارد و کمال وقتی برای مرد ایجاد می‌شود که بین او و زن درونی خود تعادل ایجاد گردد.

در پایان، بررسی‌های به‌دست‌آمده به صورت اعداد و ارقام به این صورت است که: مجموعاً 18 داستان کوتاه از صادق هدایت موردِبررسی قرار گرفت. از این موارد تعداد 10 تا از داستان‌ها دارای آنیمای منفی، تعداد 4 تا از آن‌ها دارای آنیمای مثبت و تعداد 4 تای دیگر نیز دارای آنیمای متغیر از مثبت به منفی بودند که محرک اصلی برای این تغییر، شخصیت مرد در داستان‌ها بوده است. نمودار دایره‌ای این نتایج به صورت درصد در تصویر زیر آمده است:

 

منابع و مآخذ

 

باقری خلیلی، علی اکبر و محرابی کالی، منیره، 1395، تحلیل آنیما در غزلیات حافظ شیرازی، پژوهشنامه‌ی ادب غنایی دانشگاه سیستان و بلوچستان، سال چهاردهم، شماره ی بیست و ششم، بهار و تابستان

تسلیمی، علی، 1388، تحلیل سه قطره خون با رویکرد جامعه‌شناسی ساختگرا، مجله‌ی ادب پژوهشی دانشگاه گیلان، شماره‌ی هفتم و هشتم، بهار و تابستان

دلاور، پروانه و گذشتی، محمد علی و صالحی، علیرضا، 1394، بررسی کهن الگو در شعر احمد شاملو با نگاه کاربرد شناختی، فصلنامه‌ی ادبیات عرفانی و اسطوره شناختی، سال11، شماره ی 39، تابستان

ستاری، جلال، 1377، بازتاب اسطوره در بوف کور( ادیپ یا مادینه جان؟) تهران، انتشارات توس، چاپ اول

شایگان فر، حمیدرضا، 1380، نقد ادبی، تهران، دستان.

شمیسا، سیروس، 1383، نقد ادبی، تهران، انتشارات فردوسی، چاپ چهارم

_____________، 1378، نقد ادبی، تهران، فردوس

_____________، 1371، داستان یك روح، تهران، فردوسی

صلاحی، عسگر و عشقی، جعفر، 1394، بررسی نمودهای منفی آنیما در ادبیات و اسطوره‌ها، فصلنامه‌ی ادبیات عرفانی و اسطوره شناختی، سال 11، شماره‌ی 40، پاییز

صرفی، محمدرضا و عشقی، جعفر، « جلوه های مثبت آنیما در ادبیات فارسی» مجله‌ی نقد ادبی دانشگاه باهنر کرمان، سال1، ش3، پاییز و زمستان (1387 )

عباس‌زاده، فاضل و عباس زاده، ناصر، 1394، زن ایرانی به روایت بوف کور صادق هدایت، فصلنامه‌ی تحقیقات تعلیمی و غنایی زبان و ادبیات فارسی دانشگاه آزاد اسلامی_ واحد بوشهر، شماره‌ی 24، تابستان

فوردهام، فریدا، 1356، مقدمه‌ای بر روانشناسی یونگ، ترجمه‌ی مسعود میربهاء، تهران، اشرفی، چاپ سوم

گورین، ویلفرد، 1376، {و دیگران } مبانی نقد ادبی، ترجمه‎ی فرزانه طاهری، تهران، نیلوفر

 

محمدی، علی و اسماعیلی پور، مریم، 1390، بررسی و تحلیل کهن الگوی آنیما در غزل‌های مولانا، دو فصلنامه‌ی علمی _پژوهشی ادبیات عرفانی دانشگاه الزهرا(س)، سال سوم، شماره‌ی پنج، پاییز و زمستان

موسوی، کاظم، خسروی، اشرف، 1387، آنیما و راز اسارت خواهران همراه در شاهنامه، مجله‌ی پژوهش زنان، دوره‌ی 6، شماره‌ی 3، پاییز

موسوی، کاظم و همایون، فاطمه، 1388، اگزیستانسیالیسم «هدایت » و بن‌بست نوستالژی در سگ ولگرد، پژوهشنامه‌ی ادبی، شماره‌ی 10، زمستان

هدایت، صادق، 1321، سگ ولگرد، تهران، نشر جاویدان، چاپ اول

___________، 1333، سه قطره خون، تهران، نشر نیمروز، چاپ سوم

یاوری، حورا، 1374،روانکاوی و ادبیات (دو متن، دو انسان، دوجهان )، تهران، نشر تاریخ ایران، چاپ اول

__________، 1383الف، روانشناسی ضمیر ناخودآگاه، ترجمه‌ی محمد علی امیری، تهران، شرکت انتشارات علمی و فرهنگی، چاپ سوم

_____________، 1370، خاطرات، رویاها، اندیشه‌ها، ترجمه‌ی پروین فرامرزی، مشهد، آستان قدس رضوی

 

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *