در کورههای آدمپزی صیقل داد بازوهایش را
جریان یافت در رگ به رگهای خودش
و به دریا پیوست
در ایستگاهی که از قطار پیاده نمیشود هرگز!
عدهای به کندن پوست اعدامیها
مفتخر شدند
و تشویقیهای ابدی به خوردن گوشت زندانیهای هنوز دفن نشده!
به تفرج و تفریح
پا به پا
بردند
من و ما را
ظرفیتی دارد این قفسی که
قفسهایی که
و در آینه فربهتر و بهتر و
فرداییتر از امروز بودیم
نه به شوخی
نه به شوخی شوخی!
علی باباچاهی
☑️ خانه ادبیات معاصر