خیابانهای یکطرفه
ابتکار ذهنهایی است
که در پنهانشان
کسی را عاشقانه دوست داشتهاند
میگویی به امید دیدار
و بلند میشوی…
نگاه اوج میگیرد از روی میز
به چشمهایت که میرسد
زندگی چون خیابانی از تو شروع میشود
در را باز میکنی
لابد از جنگ برگشتهام
که اینطور
حریصانه در آغوشم میکشی
برایم چای میریزی
خستگی را زمین بگذارم
اجازه میدهی دلتنگی
تن بشوید در چشمهایت
تا بچهها از اتاق خواب
بیرون بریزند
و از سر و کول خیابان بالا بروند
همین حوالی
موهایمان سفید خواهد شد
باید کمی صبر برای آن روزها نگه داری
احتمالاً پیرمردی خرفت
نصیبت خواهد شد
که راه خانه را
تنها با بوی تنت به یاد خواهد آورد
پیرمردی که هزار بار با تو پیر شده
و هر بار در آغوش تو به خواب رفته است
به پرندهای که در حال مهاجرت است
چگونه میشود فرمان توقف داد؟
بلند میشوی…
اسبها رم میکنند درون رگهایم
نفس از سینه بالا
نمیآید
به چشمهایت که میرسم
دوستت دارم
چون خیابانی یکطرفه
از تو عبور میکند…
#شعر از رسول طاهری
بسیار زیبا ، عاشقانه ای به دور از رمانتیک بازی و با ایجاد هم حسی زیاد با مخاطب . دست مریزاد
سپاس از نگاه زیبای شما