با آخرین برف زمستان درد می‌بارید

از قرص‌های قرمزم سردرد می‌بارید

من در خیابان‌های شب پرواز می‌کردم

از آسمان انجیرهای زرد می‌بارید

 

من سیبِ سرخی توی باغ کدخدا بودم

تو آن‌ورِ توری کنار بچه‌ها بودی

با دست‌های کوچکت من را نشان دادی

پاک و رها از هر خدا و کدخدا بودی

 

لب‌های سرخت، سیب سرخم را صدا می‌زد

بوسیدمت از دور، چشمانم سیاهی رفت

تصویر گنگِ کدخدا با یک تبر در دست

آتش!

صدای جیغ!

تو!

آتش!

گلوله!

نفت!

 

خون‌لخته‌های یادگار از سرخیِ لب‌هات

مردی کنار چایی‌اش انجیر خواهد خورد

یک دانه‌ی سیبم میانِ «باغ بی‌برگی»

رؤیای رویِش، توی این کابوس خواهد مرد

 

یک‌مشت خاکستر… و یا یک باغ خاکستر

دیگر چه فرقی می‌کند هیچِ زیاد و کم؟

هرگز بهاری نیست وقتی باغ می‌سوزد

من به کجای این جهانِ بی‌تو برگردم؟

 

پرواز توی آسمانِ سرخِ سرگیجه

چشمم سیاهی رفـ…

سیاهی رفت یا مانده؟

در خاطراتم دردهای مبهمی دارم

انگار چیزی توی مغزم از «تو» جا مانده

 

صورت نداری! نیستی! پس من چه می‌گویم؟

«تو» در کجای ذهن این باغِ پر از سیبی؟

اصلاً «تو» یعنی چه؟ چرا یادم نمی‌‌آید؟

[در لابه‌لای خاک‌ها یک فندک جیبی]

 

یک فندکِ جیبی و یک تکّه لباس سرخ

یک دستِ پوسیده که مال یک عروسک بود

تنها همین مانده درون خاطرات باغ

سیبی پلاسیده… و دنیایی که کوچک بود!

 

#شعر از حمیدرضا امیرخانی

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *