تنها نشستم گوشهی ایوون
شب توی سینی ماتم آورده
اونکه دلیل حال خوبم بود
حالش دیگه از من بههم خورده!
از سفرهی این عشقه که زندهم
عقلم بره، قلبم نمکگیره
گاهی برای خستگی زوده
اما برای زندگی دیره
دیوونهی ناجور چشماشم
لبهاشو به دنیا نمیفروشم
اون دست و اندام نحیفش رو
آخر میگیرم توی آغوشم
دریایی از موجای آواره
با ساحلی از خون ابلیسه
گاهی که من غرق تماشاشم
تا چند ساعت هیکلم خیسه!
دنیا با کلّ زرق و برقاشم
تا اون نباشه هیچ مالی نیست
اون شب که توو آغوش اون جا شم
بعدش بمیرم هم خیالی نیست
سگ توی اون دنیای بعد از اون
میخوام نباشه غیر اون چیزی
باید یهجوری مال من باشه
با زور، با تهدید، با تیزی!!
هر کی به راه یار خود اما
یک جایی از کارو کم آورده
مجنونتر از اونم که برگردم
عاقلتر از منها زمین خورده
دستای سردم مشتتر میشه
تا دور من انگشت آدمهاست
هر حرفی پشتم باشه، خب باشه!
شام مگس از پشت آدمهاست!
#شعر از حامد فدائی