سقوط
سینا صداقتکیش
خسته و لخت، خودش را روی مبل یله میدهد. خیالاتش کاسهی سرش را شکافته و هر بار که چیزی به دنیای بیرون درز میکند، ذهنش، قلبش، تمام تنش تیر میکشد. انگار که هزاران سال است بیوقفه دویده؛ مثل اسب چابکی که دیگر پیر شده و راهها را نمیشناسد. امروز را میگذرانَد تا شاید فردا چیز جدیدی برای ارائه داشته باشد اما هیچچیز در چنته ندارد. ده سال است که یک روز را زندگی میکند؛ سن و تاریخ برایش بیمعنا شدهاند. همهچیز یکی است: همان غروب مرگبار و سکوت، همان سیگار نمزده و تلخ. او از سقوطی نامشخص رنج میبرد؛ سقوطی که نمیداند چه زمانی آغاز شد و چه زمانی پایان مییابد. دلش برای طعم اولین بوسهاش، سرگیجهی بعد از نوشیدن الکل، مزهی شیرین هندوانه و نوشیدن آب گوارا تنگ شده است. اندیشه دیگر از شکاف کاسهی سرش بیرون میزند، تمام تنش تیر میکشد، ضجه میزند، مثل جانوری بیمار به خود میپیچد، جان میکند تا خود را بازستاند، این بار چه خاطرهی گسی در حال مرور شدن است؟… هدر دادن جوانی؟… هدر دادن عشق؟… هدر دادن سرمایهها؟…
این بار اندیشه تنها یک کلمه است، سقوط از جا بلند میشود، سر را میان دو دست میگیرد، از دو لولهی بینی هوا را با شدت به داخل میفرستد، فریاد میکشد و بال اندیشه را میگشاید که شاید سقوط باید کرد؛ سقوط باید کرد و هزینهی هرآنچه اشتباه بوده را در این زیستن پرداخت، آری باید هزینهاش را داد، هرآنچه که کارش را به اینجا کشانده، با همان ذهن نیمههوشیار تصمیم را میگیرد، سقوط را کامل میکند، سقوط را کامل میکند به نیت پرداخت هزینهی هرآنچه اشتباه بوده، بدون ترس خود را بر ناکجا یله میدهد، محکم به زمین میخورد، بینیاش جابهجا میترکد و گرمای خون را حس میکند، نایی ندارد تا بلند شود، چرتی چنددقیقهای روی زمین میزند، شوری خون را در کامش حس میکند، دلش بههم میخورد، با سرفههای پرفشار خون را بیرون از دهان میریزد، به سمت آب میرود. آب گواراست و حس میکند که سقوط و هرآنچه جانش را به لبش رسانده، از شکاف کاسهی سرش بیرون ریختهاند. آب را مینوشد و خستگیاش بهتدریج کاهش مییابد. حس میکند که هزینهی هرآنچه باید را پرداخت کرده، به سمت پنجره میرود. با نگاهی به دنیای بیرون میفهمد که گذشته دیگر او را کنترل نمیکند. پنجره را باز میکند، هوایی نو بینی خونآلودش را پر میکند، باری دیگر بال اندیشه را میگشاید، دیگر دردناک نیست، اندیشهی اینکه سقوط، نه پایان بلکه آغازی جدید است.