کار دیگری برای پیمانکار کفنودفن
علی ملکپور
او به من زنگ زد و گفت ساعت چهار، سر فلکهی انقلاب با ماشین سوارم میکند. هروقت او به من زنگ میزد، قرار بود خونریزی و مرگ اتفاق بیفتد؛ توسط او. بنابراین از روی تختخواب بلند شدم. خواستم مسواک بزنم اما یاد قرار ملاقات افتادم. کمی آب غرغره کردم. از توی گوشی، به صورت تصادفی یک آهنگ انتخاب کردم و درحالیکه پاهای خشکم را که مثل صورت دزدان دریایی شده بود، وازلین میزدم و با «تام پتی» در طول خانه میلغزیدم، لباس پوشیدم و رفتم تا قبل از دیدن او چیزی بخورم. با شکم پر بهتر میتوان با او سر و کله زد. یک فستفودی بود که فقط سیبزمینی سرخ میکرد. کلی بچه و جوان بدلباس و منفجرشده با هورمونهای بلوغ همیشه آنجا صف بسته بودند. یک بشقاب بزرگ با سس برزیلی و گوجه سفارش دادم. یارو که سفارش را میگیرد، همیشه در جواب گوجه میگوید: «کچاپ؟» و من به او زل میزنم و میگویم: «آره، یهکم آویشن هم بزن.»
خواستم بگویم سس سیر را هم اضافه کند اما ترسیدم اسید معدهام بزند بالا و جلوی آن لعنتی، بهخاطر یککم زردآب بیصاحب توی گلوم حواسم پرت شود. او اصلاً از آدمهای بیدستوپا خوشش نمیآید. سیبزمینی که تمام شد، جلوی پارک ایستادم. به تمام پیرمردها و پیرزنهای روی صندلیهای سنگی نگاه کردم و یک نخ سیگار روشن کردم. تمام که شد، برگشتم خانه و با لباس بیرون روی مبل نشستم و کمی توی اینستا چرخیدم. ساعت روی دیوار میگفت پانزده دقیقه به چهار مانده است. ناغافل یک نخ سیگار دیگر روشن شد و چند کام سبک گرفتم. از توی هال تا دم داروخانهی سر فلکه، ده دقیقه راه بود. بهموقع راه افتادم و بهموقع رسیدم. کم پیش میآید با کسی قرار بگذاری و او بهموقع حاضر شود. همه اعصابشان خرد میشود و درحالیکه سعی میکنند با رفتن توی گوشی و زنگ زدن به طرف و گرفتن آخرین خیابانی که او پیچیده، خشمشان را سرکوب کنند. برای من چنین اتفاقی نیفتاد. رسیدم، نگاهی به داخل داروخانهی خلوت و عینکفروشی بغل آن انداختم و دفعهی بعدی که چشمم به فلکه افتاد، او با پژوی ۴۰۵ سیاه خود درحالیکه آن را روشن نگه داشته بود، ایستاده بود. سوار شدم. ماشین بوی سیگار طعمدار و دستمال مرطوب میداد. ضبط روشن بود و صدایش پایین بود. اما گمان کنم «دیوید بویی» بود. او با یک لبخند بزرگ که تمام کرکوپرهای صورتش را باز کرده بود، سلام کرد و گفت: «چطور میگذره؟»
گفتم: «بدک نیست.»
خندید و تا جادهخاکی نمایشگاه جدید حرفی نزدیم. صدای ضبط را زیاد نکرد. عادت کرده بودم. بنابراین سیگاری روشن کردم و نگاهی به منظرهی شهر انداختم. همان شهر گه همیشگی بود. به روبهروی نمایشگاه که رسیدیم، ایستاد و طبق عادت یک نخ سیگار از پاکت من که جلوی ماشین میگذاشتم، برداشت و با فندک زیپوی خودش که مطمئن بودم تقلبی بود و یک گرگ را روی تپهای که در پسزمینهاش ماه کامل را حکاکی کرده بودند، روشن کرد. از توی دماغش دود را بیرون داد و یک نفس عمیق کشید. آهنگ را عوض کرد و صدایش را کمی بالا برد. این دفعه «بی. بی. کینگ» بود. هیچ کوهی دیده نمیشد و خورشید داشت زور میزد از لای دود بیرون بیاید. با لب بسته، نگاهی به من کرد و شروع کرد: «بهنام اونوقتا که بچه بودم و مجبور بودم تو همدان زندگی کنم، یه خوانندهی عروسی تو محلمون بود به اسم شمس، شمس محبوب همه بود. چون واسه عروسی همهی محله خونده بود. عروسی بابام، عروسی عموم، عروسی مرغفروش محل. بعدش که پولدار شد، تریاکی شد و دیگه نخوند. خلاصه با بابام رفتیم عروسی، دو سه تا کوچه اونطرفتر و شمس که چند وقتی بود ترک کرده بود، دوباره خوندن رو شروع کرده بود. کوسه و قدبلند بود. با لپهای تورفته و چشمهای خمار. همهچی میخوند. عربی، بندری، قاسمآبادی، آهنگهای پاپ قدیمی و چند تا از آهنگهای جدید که مد میشدند و همیشه فراموش میشدند و جاشون رو به چند تا آهنگ جدید میدادند. بابام منو گذاشت پیش یکی از پیرمردها و خودش رفت عرق بخوره. شمس پشتدار چند ساعت میخوند. صدای خوبی نداشت اما جوندار بود. به همه حال میداد. نمیذاشت یکی راحت رو صندلی بشینه و میوه و شیرینیدانمارکی بخوره. بعد خوندن، چند ساعت قبل از شام و بعد از اینکه همهی عرقخورها حسابی مست کرده بودند و اومده بودند وسط مجلس، شمس انگار یکهو تازه میکروفون رو دستش گرفته بود. نعره زد حالا میریم برا آغاسی و کل مستها عربدهکشون همراهیش کردند. شمس داد میزد آقا! زیر هجده سال نیاد وسط. داداش قربون دستت اون بچه رو از اونجا بیار بیرون. آخر شب که میشد، اگه یه بچه وسط میرقصید خیلی عصبانی میشد چون میدونست هر کی الان وسطه، مسته و به تخمش نیست داره چطوری پا میکوبه و نمیخواست دعوا درست بشه. کیبورد آهنگ آغاسی را شروع میکرد و شمس داد میزد آقا تلفات داره! وقتی داشتم با بقیهی بچهها که تازه از ترقهبازی برگشته بودیم رقص بابام و بقیه را با آهنگهای دیوونهکننده و عشقی آغاسی میدیدم، فهمیدم چرا همه شمس رو دوست دارند. اون شب خیلی به من خوش گذشت. آدمهایی که هفت روز هفته رو مثل قاطر کار میکنند، قدر یک شب جشن و شادی رو درک میکنند و شمس هم اونجا بود تا کاری کنه حسابی به همه خوش بگذره.»
یک کام دیگر گرفت و سیگار را بیرون انداخت. شیشهی جلو را پر دود چرخان کرد و گذاشت برگردند و کل ماشین را در بر بگیرند. ادامه داد: «مشکل آدمای پولدار این است که دلسیر هستند. اونقدر کار نمیکنند تا قدر شادی رو بدونند. ولی مثل همهی آدما جشن برای اونا هم پیش میاد اما مثل همهی سورها اتفاقاتی اونجا میافته که خندهی ناب نیست. آدمها عصبانی میشوند. اما چون میدونند، پسفردا هم میتونن خوش بگذرونند، عصبانیتشون رو نگه میدارن و اونوقت اتفاقی میافته که نباید بیفته.»
چرتوپرتهایش را قطع کردم و گفتم: «تو داری از اوردوز دختر صاحب دنیای فرش حرف میزنی!» نگاه سریعی به من کرد و معلوم بود عصبانیست. شانههایم را بالا انداختم و با لحن قانعکنندهای گفتم: «خب از حرفهات خسته شده بودم. کل داستان واسه دو سه روز گذشته، همهی اینترنت را مثل کرونا گرفته. همه میخوان از دختره واسه بچههاشون یک درس عبرت درست کنند. کلیپ و عکس دختر رو واسه بچههاشون میفرستند و زیرش مینویسند این آخر و عاقبت بچهای است که به حرف ننه باباش گوش نمیده. این آشغالا که تو مهمونی میدن، نه بچهی رانندهتاکسی میشناسه، نه بچهی مولتیمیلیاردر.»
او قانع شده بود و داشت به افق نگاه میکرد که چیز زیادی واسه دیدن نبود.
– «خب من میخواستم همون اول، قضیهی اوردوز رو پیش بکشم اما میای تو ماشین میشینی و مثل بچهی کتکخورده به من نگاه میکنی، انگار انتظار زیرلفظی داری. منم مجبور میشم برم سراغ خاطراتم چون غیر اونا که چیزی ندارم.»
یک سیگار دیگر از من «قرض» گرفت و درحالیکه گوشهی لبش واسه خودش دود میکرد و گروه کمتر شنیدهشدهی دههنودی پالپ، داشت باند عقب ماشین را برای رضای خدا میلرزاند، توضیح داد: «پادشاه دنیای فرش فکر میکرد سربههوای ریزهمیزه بالأخره سر خودشو به باد داد و حالا فقط پسر چهاردهساله مونده تا امپراتوری گلیم و تابلوفرش رو دستش بگیره اما پزشک قانونی فهمید قبل از تزریق مواد، دختر بدبخت رو کتک زدند. پس مواد داخل خونش بهش تزریق شدهست. ترکیب هروئین و کوکائین که چون بین بچهپولدارهای کوهنشین مد شده، زیاد مشکوکبازی درنمیاره. اما اونها محل تزریق و طول دستهای دخترک رو چک کردن و نقطه اونقدر تمیز بوده که بعیده دختری که تو معدهش اونقدر ویسکی و مغزش پر از گُل بوده، اینقدر دقیق به رگش شلیک کنه. الان همهی کارآگاههای بهدردبخور اداره تو کشور نیستند و یارو هم نمیخواست سروصدا راه بیندازه. این لعنتیها بچههاشون مثل جوجهپرستوی گیرافتاده توی نورگیر میمیرند و نمیخوان سروصدا راه بیندازند. ته ته شمارهتلفنهای بیسروصدا هم به من ختم میشه.»
قیافهی حقبهجانبی گرفتم و گفتم: «پولش خوبه؟»
– «پولش تو جیب عقب شلوار تنگت جا نمیشه.»
: «یعنی میخوای بریم بالاشهر و تموم صد تا بچهقرتی که تو پارتی بودند رو بازجویی کنیم؟ تف بهش، ما حتی نمیتونیم بدون مجوز از نگهبان قصرها رد بشیم.»
– «دنده رو خلاص کن خانم مارپل. من از آدمی که میتونسته به اون بندهخدا تزریق کنه، یه توصیف دقیق از قد و وزن و رنگ چشمهاش و حتی یک آدرس دادم.»
قیافهی حقبهجانب رو گذاشتم کنار و سریع خودم رو جمعوجور کردم و گفتم: «خب پس منتظر چی هستی؟»
او دوباره لبخندی زد که بهطرز غریبی چشمهاش را جدی نگه داشت. آدمهای زیادی میتوانند این کار را بکنند. آدمهایی که میتوانند این کار را بکنند و واقعاً شاد باشند، زیاد نیستند. آنیکی از آنها بود.
– «حسن صباح از بارگاه دستور داده ساقی ما قرار نیست بعد از دیدن من زنده بمونه.»
: «این کار دو نفر میطلبه؟»
لبخندش یکوری شد و گفت: «نه، اما هیچوقت نمیتونی پیشبینی کنی. طرف، مواد بیشتر آدمهای مهم شهر رو تأمین میکنه. اینکه چند نفر رو تأمین میکنه مهم نیست. اینکه اونا آدمهای مهمی هستند، من رو یهکم نگران میکنه. به قول شمس، آقا تلفات داره!»
خندید و دو دستش را گذاشت روی فرمان. گذاشتم از لحظهی کشف خودش لذت ببرد. میدانستم چند سالی هست چیزی برای خوشحالی ندارد. من پول را لازم نداشتم اما مادرم که پارکینسون داشت و بدون پرستار نمیتوانست حتی مسواک بزند، پوللازم بود. خودم هم آنقدر احمق نبودم که تر و خشکش کنم و ببینم آدمی که واسه سی سال هست میشناسمش، به چنین روزی افتاده. لبهام را چروک کردم و دوباره باز کردم و گفتم: «همیشه حالم از این جاده بههم میخوره. چرا هردفعه که میخوای شیرفهمم کنی، منو میاری اینجا؟»
– «این تهرانه پسرجون. پایتخت مملکت طویل و عریض. وقتی حتی نمیتونی تو آرامش، زاغسیاه چهار تا کوه و ابر رو چوب بزنی، میفهمی باید گلیم خودت رو از آب بکشی بیرون. واسه خاطر تو نمیام اینجا. دیدن این خاکستری بزرگ به من انگیزه میده.»
: «من که به انگیزه نیاز ندارم. دلت میخواد قبل کشتن چند تا آدم، یه چیزی بخوری؟»
چشمهاش را درشت کرد و مثل گاو شیرده به من نگاه کرد و پرسید: «جای خوبی میشناسی؟»
– «یه مغازه هست که سیبزمینیهاش حرف نداره.»
ماشین را روشن کرد و در میان سکوت راه افتادیم. یکی از رفقای ساقی که بهخوبی نقش یک کرکی ترسیده را ایفا کرده بود، با شاهکشی که تا لحظهی آخر رو نکرده بود، او را زد. قبل از اینکه به اورژانس برسم، نفسهای آخرش را کشیده بود. کارفرمای ناشناس خوشقول ماند و پول را داد. از آنجا که میدانستم او کسی را در کل پنج قاره ندارد، همهی آن را نگه داشتم. روزی که توی بهشتزهرا خاکش کردند، من بودم و دو تا کارگر و یک آخوند. آخوند را دکش کردم برود چون مطمئن بودم او هیچوقت به این چرتوپرتها اعتقاد نداشت. اعتقاد او به ترکیب سس تایلندی و سیر روی سیبزمینی بیشتر از این چیزها بود. همیشه به من میگفت: «بچهجون اگه قرار بود به این فکر کنم که با دعا کردن یک ارابهی پرنده از توی ابرهایی که دهن باز کرده بودند، میاد و نجاتم میده، الان وجود گرسنگیکشیدهام تو یکی از بیابونهای همدان هفت تا کفن پوسیده بود. اصلاً چرا گشنگی؟ خیلی قبلتر از اون، خودم رو خلاص کرده بودم.»