چه وقتی آمدی در زندگیِ من

که هر لحظه به مردن فکر می‌کردم

درون خود و تنهایی فرو بودم!

در عمق درد و نفرین، روز و شب هردَم

 

میان چنگِ غم بودم و دستانت↓

مرا محکم گرفتند و بغل کردند

تو ناجی منی از هر زمستان و

تو گرمایی و آدم‌ها همه سردند

 

از این شهر تباهی و فراموشی

نجاتم دادی و بردی به آغوشت

سیاهی و غم و وحشت به دورم بود

مرا بوسید آن لب‌های خاموشت

 

تمام زندگی بن‌بست بود و تو

مرا بردی به راهی که تهش نور است

مرا بردی به آنجای قشنگی که

کنار توست، از هر غصه‌ای دور است

 

تو من را از شبم آزاد کردی و

به امید و به صبح و روشنی دادی

مرا همراه خود کردی و در قلبم↓

نشستی و مرا دادی به این شادی

 

دوای دردهای من تو هستی و

شدی چاره برای من که غمگینم!

جهانِ برف و کولاکم بهاری شد

برای من تو درمانی و تسکینم

 

حضورت شوقِ پرواز و رهایی داد↓

به من که یک کبوتر در قفس بودم

همه دنیای من افسردگی بود و

هوا دادی به من که بی‌نفس بودم!

 

«که لای زخم‌هایم استخوان بود و»

شدی مرهم برای زخم چرکینم!

منم وامق، منم مجنون و فرهادت

تو عذرایی و لیلایی و شیرینم…

 

الیاس رخی

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *