بحر مخنّث 

 

بنگر به نقش دو بوسه‌ای که ز دیو مانده به شانه‌ام

که برای لعنت قدسیان و به نفی سجده نشانه‌ام

 

بنگر به تیر دوشاخه‌ام که دریده حلق حباب تو

تویی از عشیره‌ی وهم و ظنّ و من از تبار فسانه‌ام

 

تو خزان به قیمت جان فغان بکنی و سخر بهار من

غزلم دلیل شکفتن است و شکافمت به جوانه‌ام

 

منم آن‌که مفتخرت کنم به گناه و کفر یقینی‌ام

چه مکدّرت بکنم پری! ز لغات اهرمنانه‌ام

 

تو کشیده جیغ و مرا هوس که ز قید تن برهانمت

غزلی به «بحر مخنّثی» و اِوا!… چه بی‌ادبانه‌ام!…

 

تو مگو ز فضل خلف شدن، تو که فاضلاب سلف شدی

به قصایدم شو و والسلام و حریم تصفیه‌خانه‌ام

 

تتتن تتن، تتتن تتن، تو به تار خود به تنم بتن

که به پیله اخگر دیگری بکشم برون ز زبانه‌ام

 

تو به «موج نو» متلک زدی، توی کهنه را چه به تازگی؟!

تو و فخر شعر فخیم خود، من و نثر بوالهوسانه‌ام!

 

بگو چی اومد سر شعر من؟ بگو آسمون به زمین اومد!

که ازین دقیقه کهن‌گرا من متّهم به ترانه‌ام…

 

همه بهر صید غزال من چو کمان‌کشیده کمین کنید

غزلم گواه همین بود که ز نادران زمانه‌ام!

 

علیرضا ترکی

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *