تقدیم به «میلاد حاتموند»
دلت از سایهی سنگینِ هرس پرخون است
ریشهات تشنهی خورشید، ولی مدفون است
توی دنیای قفس، پنجرهات بسته شده
نفس از زمزمهی حنجرهات خسته شده
یخ زده روح و تنت، ثانیهها خاموشاند
لحظهها پشتِسرت رخت عزا میپوشند
در تبِ فکر و گمان، خاطرهها میسوزند
ریسمانهای غم آهسته کفن میدوزند
برگریزانِ تو را فصل خزان میداند
آخرین شعر تو را مرثیهخوان میداند
نه صدایی، کمکی، دستِ نجاتی آمد
نه رهابخش برای تلهپاتی آمد
منجیِ خستهی آیینه به دادت نرسید
آسمان با نفسِ باد به یادت نرسید
حال ویران تو را چاه فقط میداند
بغض دیوان تو را آه فقط میداند
از جنون، ساحلِ آرام دلت طوفان شد
فکر شب ذهن تو را برد و… تنت بیجان شد
نیستی، بعد تو لبخند جهان خاک شده
غم و اندوه تو در خواب زمان پاک شده
نیستی، وحشت و کابوس نمیبینی هی
از سراب آتش فانوس نمیبینی هی
نیستی، در دل شب تا به ابد خوابیدی
در دل خاک، شراری به جهان تابیدی
رفتی و یاد تو در خاطرمان هست هنوز
شوق دیدار تو در جانِ جهان هست هنوز
گله دارم که به جایی نرسد فریادم
به کجا برده تو را مرگ، بگووو میلادم
#شعر از مجید طاهری