
شعری از نیاز خاکی: مادرم در هجدهسالگی زن سالخوردهای بود كه من را زایید
مادرم در هجدهسالگی زن سالخوردهای بود كه من را زایید
بعد مثل شالگردنی ضخیم پیچید دستهایش را دور گردن اسب همسایه و فرار كرد
شبیه زنهای دیگر نبود
پیردختری بود با موهای پریشان و مجعد
لبهای ترکخورده و سرخ…
كه پسربچههای زیادی را مرد كرده بود
حالا احتمالاً
زنی جوان است
با موهای سفید و بافته
و لبهای قیطانی…
كه مردهای زیادی را دلزده كرده از عشق
من سالهاست كه برای پیدا كردنش دست به هر كاری میزنم
از دستبرد به خاطرات بی سر و ته پدر
تا سرک كشیدن به تمام درامهای جنایی
من سالهاست از كرهی اسبی سراغش را میگیرم
كه صبح روز بعد از فرار در انتهای باغ همسایه دفن شد…
نیاز خاکی