در لهستانِ سرم هلهلهی نازیها
باختم قبلِ شروعِ همهی بازیها!
باز بازندهی بازآمده در بازار است
آنکه میخورد قسم بر شرفِ تازیها
گرچه بشنیده ز غوغای درون: «شاه تویی»
خاطرش مانده به ویرانیِ سربازیها
میرزا کوچک و کوچکتر از آن شد جنگل!
با تبر/ دار/ یِ سرلشکرِ قفقازیها
غور در پهنهی تاریخ نمودیم، چه سود؟
که «بعید» آمده آزادیِ این «ماضی»ها!
تا ابوجهل در این دِیر سخن میراند
درنمیآید از این مدرسهها، رازیها
بر کسی شکوه نبردیم که میدانستیم
نرسیدند به دادِ احدی، قاضیها!
قصهی چوب و طناب است، چه خوش میآیم…
با معلّق زدنم در نظر غازیها
خستهام، خسته از اصلاحِ اصولی اما
میکِشم پای شما را به براندازیها
تف به شعرم که فقط واژهپرانی بلد است
خستهام، خسته از این قافیهپردازیها
(شعر آمادهی تغییر شد و قافیه مُرد):
بارش کوه بر این آینههای سنگی
دستِ تندیس شکست
کودکی… قطرهی خونی شد و اسپرمِ خدا را بلعید!
تا رسیدن برسد، پیری از راه رسید
که دمار از روزش…
گریهاش را نه، ولی چشمهایش را شب
به درآورده کسی!
«به درآوردن» فعلیست خودش
نه که از پا، از تن
که برآرد از خون
از خداوندِ رحِم فریااااااادی
که نزاید مادر، که نمیرد کودک!
که نبارد سنگ از
دستِ تندیسِ جوان!
(آه! برگرد غزل، چارهی غمّازیها):
زایش از فکر و جنون بود و سزارین شد
که کمی زود رسیده به زبانبازیها!
دل طلب کرد به تهدید، که عقل آمد و گفت:
مصلحت بوده که تن داده به اخّاذیها!
کوره در مهلکه افتاده به آدمسوزی!
کدخدا گرمِ کدامین صنمِ نازی؟ ها؟؟؟
صادق بیقرار